تبليغاتX
خودنویس
 
کارگاه داستان کوتاه (آریا یعقوب زاده)
 
داستانی از خودم:

لذات فلسفه

 حدود یک ماه از روزی که خانم پ.معصومی در یکی از نمایندگی‌های شرکت بیمه‌ی آتیه مشغول به کار شده بود می‌گذشت. نمایندگی کد 6264 که متعلق بود به آقای فخار.  نمایندگی آقای فخار از جمله نمایندگی‌هایی بود که مجوز صدور همه نوع بیمه‌نامه‌ای را داشت. از بیمه‌ی شخص ثالث و بدنه‌ی اتومبیل گرفته تا بیمه‌ی عُمر و حوادث و آتش‌سوزی. ضمنن آقای فخار سابقه‌ای درخشان در صدور بیمه‌نامه‌های خاص داشت. به‌همین دلیل مسئولان شعبه‌ی مرکزی بیمه‌ی آتیه همواره توجه خاصی به این نمایندگی فعال خود داشتند. آقای فخار به‌تنهایی مبتکر چندین نوع بیمه‌نامه‌ی جدید بود. مثلن بیمه‌ی زناشویی؛ در این نوع بیمه، بیمه‌گزار با پرداخت حق بیمه‌ی سالیانه، زندگی زناشویی خود را بیمه می‌کرد. شرکت بیمه هم متعهد می‌شد در صورت عدم موفقیت ازدواج و پیشامد طلاق، درصد زیادی از مهریه‌ی زن را بپردازد. ویا بیمه‌ی معاصی که آن را هم جناب فخار شخصن ابداع کرده بود. به این صورت که بیمه‌گزار در طول حیات خود حق بیمه را ماهیانه پرداخت می‌کرد و شرکت بیمه هم متعهد می‌شد پس از مرگ بیمه‌گزار و با استفتاء از مراجع، به اندازه‌ی گناهان احتمالی شخص به نامش کارهای خیر انجام دهد!

ایده‌های جالبی است نه؟ هرچند، آن همه نبوغ در پس چهره‌ی نه‌چندان موجه آقای فخار پنهان شده بود؛ قد کوتاه و چاق با موهای جوگندمی نامرتب و ته‌ریش همیشگی. سیگار هم که به یکی از اعضای همیشگی صورت ایشان بدل شده بود. اوایل تحمل فضای کوچک دفتر که همیشه هم مملو از دود سیگار بود برای خانم پ.معصومی سخت می‌نمود، اما حقوق نسبتن بالایی که آقای فخار به کارمندش می‌داد خانم پ.معصومی را مجاب کرد که ریه‌هایش را به این نوع هوا عادت دهد! 

همان‌طور که گفتم دفتر کار آقای فخار چندان بزرگ نبود. یک اتاق چهار در پنج بود با پستوی کوچکی که حکم آب‌دارخانه را داشت. چهار صندلی برای نشستن مراجعین و دو میز و صندلی برای جناب فخار و کارمندش. در و دیوار دفتر هم پُر بود از پوسترهای تبلیغاتی انواع بیمه.

خانم پ.معصومی داشت میزش را برای شروع کار مرتب می‌کرد که مرد میان‌سال وارد دفتر شد.

_ عذر می‌خواهم، اگرسیگارتان را خاموش می‌کنید که بیایم تو وگرنه از همین‌جا برگردم!

و خانم پ.معصومی با کمال تعجب دید که آقای فخار سیگارش را توی جا‌سیگاری له کرد! این تعجب زیاد را خیلی راحت می‌شد از چشم‌های بادامی خانم پ.معصومی که گرد شده بودند و دهان نیمه‌بازش حدس زد. با اولین نگاه می‌شد فهمید مرد میان‌سال که خودش را آقای باسقی معرفی کرد با سایر مراجعین دفتر تومنی چند قران فرق دارد. قد بلند، نسبتن فربه، صورتی گرد و با دقت اصلاح شده، موهای مرتب، کت و شلوار طوسی رنگ گران‌قیمت و بوی عطر گران‌قیمتی که به محض ورود ایشان به دفتر به‌سرعت بر بوی تند سیگار آقای فخار غلبه کرد.

_ اگر اشتباه نکنم شما باید آقای فخار باشید. می خواستم در مورد...

آقای فخار همان‌طور که از جا بلند شده بود با نزاکتی که کم‌تر به چهره‌اش می‌آمد یکی از صندلی‌ها را نشان داد:

_ خواهش می‌کنم بنشینید و راحت باشید. بنده در خدمت شما هستم. خانم معصومی، لطفن از جناب باسقی پذیرایی کنید. نوشیدنی گرم میل دارید یا سرد؟

آقای باسقی روی یکی از صندلی‌ها نشست و کیف چرمی کوچکش را روی میز گذاشت:

_ فقط مقداری آب لطفن. البته آب معدنی!

خانم پ.معصومی لیوانی آب را با پیش‌دستی به جناب باسقی تعارف کرد. آقای فخار پشت میزش نشسته بود و با نگاهی منتظر نوشیدن آقای باسقی را تماشا می‌کرد.

_ خُب...من در خدمتتان هستم جناب باسقی.

_ من از شرکت شما می‌خواهم اعتقاد من به خدا را بیمه کند! حق بیمه‌اش هم هر چه‌قدر باشد پرداخت می‌کنم!

چشم‌های خانم پ.معصومی دوباره و این‌بار بیشتر از بار قبل گرد شد. آقای فخار طبق عادت همیشگی‌اش هنگام متمرکز شدن به چیزی، عینکش را توی دست گرفت و انتهای دسته‌اش را روی سبیل‌ پُرپشتش کشید.

_ می‌شود لطف کنید و توضیح بدهید که دقیقن چه چیزی را می‌خواهید بیمه کنید؟

آقای باسقی با لحنی بی‌حوصله که نشان می‌داد بار چندمی است که مجبور به توضیح دادن این موضوع می‌شود ادامه داد:

_ ببینید آقای عزیز، بنده رییس چندین کارخانه‌ی بزرگ و معتبر هستم و با لطف خدا هیچ‌گونه نیاز مالی ندارم. تا این سن و سال هم فقط کار کرده‌ام و در واقع زندگی من جز کار چیز دیگری نبوده. بنابر اتفاقی که نیاز نمی‌بینم برای شما توضیحش دهم انگار از خواب چندین و چند ساله بیدار شدم...

آقای فخار همان‌طور که به حرف‌های جناب باسقی گوش می‌داد بی‌اختیار سیگاری را از جعبه بیرون آورد اما با دیدن چشم‌غره‌ی خانم پ.معصومی و سکوت آقای باسقی آن را سر جایش گذاشت.

_ عرض می‌کردم...انگار تازه فهمیدم چه چیزهای مهم‌تری توی زندگی آدم هست که باید تا فرصت هست به‌شان رسیدگی کرد...

_ بله! کاملن با شما موافقم، گاهی ما آدم‌ها آن‌قدر غرق کار می‌شویم که یادمان می‌رود به دنیا آمده‌ایم که زندگی کنیم...

آقای باسقی که چندان هم از پریدن آقای فخار وسط حرفش راضی به‌نظر نمی‌رسید ادامه داد:

_ من در خانواده‌ی معتقدی به‌دنیا آمده‌ام و خودم هم همواره در طول زندگی به خدا و دینش پای‌بند و معتقد بوده‌ام. اگر تحقیق کنید خودتان متوجه می‌شوید که بنده هزینه‌های زیادی در راه دین خدا صرف کرده‌ام که باید هم می‌کردم چون هر چه دارم از اوست. چند وقتی است در اثر تغییری که در من ایجاد شده تصمیم گرفته‌ام اعتقادم را از حالت تقلیدی خارج کنم و آن را به اعتقادی تحقیقی بدل کنم. طبق تحقیقاتی که کرده‌ام این نوع اعتقاد بسیار ارزشمندتر و پُرارج‌تر از نوع تقلیدی است. به‌همین منظور هم کلی کتاب فلسفه خریداری کرده‌ام و چندین استاد فلسفه را هم به عنوان معلم استخدام کرده‌ام...

آقای فخار که گویا تازه موضوع برایش جالب شده بود با اشاره‌ی سر به خانم پ.معصومی فهماند که در دفتر را ببندد. معمولن وقتی مشتری نان و آب‌داری به دفتر می‌آمد این کار را می‌کرد تا هم محیط دفتر ساکت‌تر شود و هم مشتری‌های گذری مزاحم بازاریابی ایشان نشوند.

_ خُب جناب باسقی چه کمکی از دست من برمی‌آید؟

_ از آن جایی که شنیده‌ام وارد شدن به وادی فلسفه ممکن است پایه‌های اعتقادی آدم را ضعیف کند و اساتید فلسفه هم همین هشدار را به من داده‌اند و از طرفی هم نمی‌توانم از تصمیمی که گرفته‌ام منصرف شوم از شرکت شما می‌خواهم اعتقاد من به خدا را بیمه کند تا در صورت از دست دادن اعتقادم این همه سال زحمت و هزینه‌ای که در راه اعتقادم صرف کرده‌ام بیهوده نبوده باشد! هزینه‌اش هم هرچه‌قدر باشد می‌پردازم! متاسفانه هیچ‌کدام از شرکت‌های بیمه‌ای که تا به‌حال به‌شان مراجعه کرده‌ام حاضر به این کار نشده‌اند. دوستی شما را معرفی کرد. امیدوارم بتوانید کُمکم کنید.

نگاه متعجب خانم پ.معصومی بین چهره‌ی سرد آقای باسقی و چهره‌ی هیجان زده‌ی آقای فخار در رفت و آمد بود. آقای فخار که سعی می‌کرد هیجانش را مخفی کند گفت:

_ باید به شما مژده بدهم که درست آمده‌اید. از اول هم باید می‌آمدید همین‌جا. اصلن کار من کمک به انسان‌های آینده نگری مثل شماست. متاسفانه قوانین بیمه‌ی ما بسیار محدود و قدیمی است و نمی‌تواند جواب‌گوی اشخاص دقیقی مثل شما باشد. اما من به شما قول می‌دهم شرکت را راضی به این کار کنم. حدس می‌زنم مشکل شرکت‌های بیمه‌ با بیمه کردن شما در این باشد که نمی توانند خسارت دقیق و قابل محاسبه‌ای را برای از دست دادن اعتقاد محاسبه کنند. درست است؟

_ دقیقن همین‌طور است. متاسفانه مبالغی که پیشنهاد می‌دادند یا خیلی کم بود و یا اساس محاسبات درستی نداشت و مرا قانع نمی‌کرد که این مبلغ می‌تواند خسارت وارده به من را جبران کند. من با پرداخت حق بیمه‌ی زیاد مشکلی ندارم، اما باید اطمینان داشته باشم که خسارت من جبران خواهد شد. محاسبه‌ی خسارت مالی کار دشواری نیست اما مشکل من محاسبه‌ی خسارتی است که در صورت عدم اعتقادم به خدا پس از مرگ به من وارد خواهد شد! به‌نظر شما عذابی که من ممکن است متحمل شوم چه‌قدر می‌ارزد؟

آقای فخار همان‌طور که با دسته‌ی عینکش ور می‌رفت به فکر فرو رفت. آقای باسقی هم که حرف‌های آقای فخار امیدوارش کرده بود، انگار که تازه آرامش پیدا کرده باشد به صندلی تکیه داد. خانم پ.معصومی هم به کتاب لذات فلسفه که یکی از دوستانش به‌ش معرفی کرده بود تا بخواند و او هم در ساعات بی‌کاری توی دفتر آن را می‌خواند، خیره شد و به فکر فرو رفت. بالاخره آقای فخار سکوت را شکست:

_ من یک پیشنهاد دارم. گمان می‌کنم هم شما را راضی کند و هم شرکت بیمه را!

همه‌ی نگاه‌ها به دهان آقای باسقی دوخته شد.

_ من شرکت بیمه را متقاعد می‌کنم در ازای دریافت حق بیمه‌ی ماهیانه که  طبیعتن کم هم نخواهد بود متعهد شود خسارت شما را جبران کند. البته همان‌طور که می‌دانید باید یک سری تحقیقات دقیق از شرایط و گذشته‌ی شما توسط شرکت انجام شود. این جزو مراحل اداری کار است.

_ خسارت من در صورت از دست رفتن اعتقادم چه‌طور محاسبه می‌شود؟

_ خیلی ساده! در صورتی که شما اعتقادتان را به خدا از دست بدهید و البته متخصصان و روان‌شناسان شرکت بیمه با استفاده از جدیدترین دستگاه‌های دروغ‌سنج این موضوع را تایید کنند، شرکت بیمه کل هزینه‌ای را که شما در طول عمر برای مراسم گوناگون مذهبی و یا امور خیریه‌ی مذهبی پرداخت کرده‌اید محاسبه و به شما پرداخت خواهد کرد. ضمنن برای این‌که شما دچار عقوبت‌های پس از مرگ نشوید شرکت حاضر است هزینه‌ی فریز شدن شما را توسط یکی از شرکت‌های معتبر بپردازد. در این‌صورت شما پیش از مرگ منجمد می‌شوید و هر زمان‌ فلسفه‌ای جدید که قادر به معتقد کردن دوباره‌ی شما به خداوند باشد پدید آمد، شما به‌حالت عادی بازگردانده می‌شوید تا دوباره معتقد شوید! شک ندارم شرکت با این موضوع موافقت می‌کند. چون با تبلیغ این نوع بیمه افراد زیادی خواهند بود که متقاضی چنین بیمه‌ای باشند. درآن‌صورت این نوع بیمه برای شرکت توجیه اقتصادی هم خواهد داشت. چطور است؟

دوباره سکوت دفتر را فرا گرفت. خانم پ.معصومی هم‌چنان به کتاب لذات فلسفه خیره مانده بود. حتا پس از آن‌که آقای باسقی با خوشحالی دفتر را ترک کرد تا به‌همراه مدارک بازگردد و آقای فخار هم پیروزمندانه سیگاری روشن کرد، خانم پ.معصومی چشم از کتاب بر نداشته بود.

                                                                                                  

  نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 1:53  توسط آریا یعقوب زاده  | 
مقاله ی زیر نقدی است که دوست عزیز و منتقد ارجمند جناب چکاد بر یکی از داستان های من به نام "تی تی کاک" نوشته اند. باشد که خواندن این نقد ما را یاری کند تا میان خزعبلاتی که برخی افراد به عنوان نقد به خورد داستان ها می دهند بتوانیم نقدهای اصولی و کامل را باز بشناسیم:

برای خواندن داستان تی تی کاک اینجا را کلیک کنید

بررسی و تحلیل داستان "تی‌تی‌کاک" نوشته‌ی آریا یعقوب‌زاده، از دو منظر پسامارکسیسم و واساز

                                                                                                                   منتقد:  چکاد

    با گذری بر داستان "تی‌تی‌کاک" و بررسی جنبه‌های مختلف آن، گزینش خوانش پسامارکسیستی آلتوسر به عنوان خوانش مسلط، منطقی به نظر می‌رسد. از همان ابتدای داستان نحوه‌ی عمل‌کرد و کنش شخصیت‌ها (اعم از ساره و مردم روستا) بر مبنای باور مفهوم ناخودآگاه و ساختاری ایدئولوژی یا رابطه‌ی مجازی آن‌ها با واقعیت متصور شده شکل می‌گیرد. آنان به راحتی به ایدئولوژی این اجازه را داده‌اند تا میدان را جولان‌گه خود کرده و دست به بیان یکایک‌شان و دادن تعریفی مشخص به صورت، زنی فداکار که به دلیل نازایی ناچار به انتخاب همسر دیگری برای شوهرش است _ مردم ساده‌انگاری که علی‌رغم ریختن اشک برای او به راحتی به پذیرش مسئله تن داده و به‌صورت امری عادی تلقی‌اش می‌کنند و یا شوهری که با وجود نارضایتی از وصلت دوم، با ابروانی گره کرده در مراسم عقد خود حاضر می‌شود _ از آن‌ها به زعم خود بزند. گویی ساره دچار این توهم گشته که با اراده و خواست خود دست به انتخاب "خوشگل کیجا" برای شوهرش زده و یا این‌که خودش می‌خواهد همه‌ی سور و سات عروسی را مهیا کند و با توجیه آن که کار کردن هیچ کس را قبول ندارد، دوست دارد همه جای این خانه‌ی شلوغ حضور داشته باشد. در حالی‌که به درستی شاهد وضعیتی هستیم که آلتوسرLouis Althusser از آن به گرفتار آمدن در زندان ایدئولوژی تعبیر می‌کند و آن‌چه را شخصیت‌ها همگی طبیعی‌ترین امر عالم می‌انگارند، وی تقدیرگرایی می‌خواند. به نظر می‌رسد شخصیت‌های داستان نقشی از پیش تعیین شده را بازی می‌کنند، به طوری که فردیت خود را از دست داده و از بدو به دنیا آمدن سوژه بوده‌اند و به مرور جای‌گاه خود را فرا گرفته‌اند. در حالی‌که این‌ها صرفاٌ اَشکال و صورت‌هایی از افراد است که جامعه بر اساس تصویر خود می‌سازد و سپس حدود متعلقات آن را تعیین می‌کند. به عنوان مثال، ساره خواه ‌ناخواه ناچار به پذیرش زن جدید است _ شوهرش می‌بایست به ازدواج مجدد تن دهد _ مردم روستا باید آن را امری عادی تلقی کرده و در تدارک سور و سات آن همکاری کنند و راوی جوان که با تکیه زدن به ستون چوبی ایوان و کشیدن سیگار، نقش پدربزرگ (پدر ساره) را به‌خود گرفته چرا که شاید او نیز گریزی از تب ناشناس فردای همسر خود و ابروان گره کرده‌ی خویش در چنین روز محتملی نداشته و مستاصل، می‌بایست سرنوشت محتوم خود را پذیرا باشد.

   در مواردی از متن چون جمله‌ی ( چه‌کار می‌کنی ساره؟ توی دلت چه می‌گذرد؟) فراخوانده شدن خواننده توسط متن را ناظر هستیم، به طوری که با خواندن آن عبارت ناخودآگاه خواننده interpellate و فراخوانده شده بدین معنی که او نیز مبدل به سوژه گشته، خویش را مخاطب فرض کرده و پاسخ پرسش را در خود جستجو می‌کند. از سوی دیگر با بررسی مجدد و نگاهی دقیق‌تر به متن، متوجه مواردی چون: نشانه‌هایی که به راحتی علیه گفتمان غالب حرکت می‌کنند _ دلالت‌های ضمنی که دلالت‌های واضح متن را به چالش می‌کشند _ مجموعه‌ای از تناقض‌ها، تنش‌ها، تردیدها و پاسخ‌هایی بی‌جواب با ارجاع‌های متعدد می‌شویم که رویه دیگر داستان را بر ما عیان می‌سازد. گویی نویسنده با هوشمندی و ذکاوت خاص خود در شناخت ویژگی‌های یک نوشته‌ی خوب قصد دارد تا با باز گذاشتن متن برای بازی خواننده و معناساز کردن داستان توسط ویژگی‌های غایب آن مهارت نویسندگی‌اش را در چنین داستانی با قابلیت خوانش‌های متکثر، به منصه‌ی ظهور گذاشته و هر چه بیشتر متن خود را به سمت متن شدگی به مفهوم بارتی Barthes آن سوق داد.

   در داستان تقابل‌هایی به چشم می‌خورد که از سویی ناقض ادعای ناخودآگاه تلقی شدن ایدئولوژی در گفتمان غالب است و از سوی دیگر ساختار زیرین متن را به هم می‌ریزد. از جمله تقابل میان جدیت در کار با خنده‌های سرخوشانه‌ی ساره که از یک سو نشان دهنده‌ی آگاه بودن از وضعیت موجود و از جهت دیگر با مدد جستن از خنده‌های به ظاهر سرخوشانه تلاشی است برای تسکین خود و فراموش کردن موقعیتی که بدان اشراف کامل دارد. تقابل حیرت اهالی روستا، دیوانه خواندن ساره و حتی ریختن قطره اشکی برای بی‌چارگی‌اش با عادی شدن ماجرا که شاید بیان از آن دارد که نه تنها سایرین به پذیرش ایدئولوژی حاکم بر منطقه‌ی زیستی خود تن نداده بلکه اشک آن‌ها خود گواهی بر طوفان پس از آرامش است. تقابل ابروان گره کرده‌ی داماد و کل کشیدن ساره، چه بسا نه یک تقابل بلکه ابروان درهم کشیده‌ی داماد دلیل پیش‌آگاهی وی از وضعیت نگران کننده‌ی فردا است که کل کشیدن امروز ساره آن را از پیش نهیب می‌زند. در تقابل مرگ با زندگی، این سوال مطرح است که آیا به‌راستی مرگ ساره برای او مرگ است یا زندگی؟ و آنکه آیا زندگی برای او چونان مرگ نبود؟ تقابل منفعل بودن یا عدم انفعال، آیا منفعل بودن ثمره‌ای جز مرگ برای ساره داشت؟ آیا در صورت داشتن عدم انفعال و تن ندادن به گفتمان نیز در نهایت سرنوشتی جز مرگ داشت؟ چرا که در ان صورت این جامعه خواهد بود که با دست خود کمر به طرد کردن و نابودی وی می‌بندد. تقابلی دیگر میان راوی ناظر روایت‌گر با راوی قرار گرفته شده در threshold یا آستانه این نکته را بر می‌انگیزد که آیا با توجه به عبارتی چون (جز من هیچ‌کس حواسش به ساره نیست، یعنی نمی‌دانند در دلش چه غوغایی است؟ توی دلت چه می ‌گذرد؟ می‌توانم بدانم اما نمی‌خواهم) این سوال مطرح می‌شود که آیا راوی به راستی ناظر است و همه چیز را می‌داند؟ یا ان‌که در نقطه‌ای مابین درون و بیرون قرار دارد، چرا که به دلیل غیاب ساره و عدم دستیابی به اشراف کامل از وی، راوی همواره در آستانه‌ی درک او باقی خواهد ماند. مهم‌ترین تقابل متن مابین دو سبک متفاوت irony یا کنایه به کار رفته در داستان است. جملاتی چون (چه کار می‌کنی ساره؟ توی سرت چه می‌گذرد؟ یعنی خودش می‌داند که چه می‌کند؟ یعنی می‌داند که نخواهد توانست نشستن پشت در حجله‌ی شوهر را تاب بیاورد؟ می‌داند هیچ وقت ونگ زدن نوزادی که بهانه‌ی شوهرش بود را نخواهد شنید؟) نوع کنایه dramatic irony (آیرونی نمایشی) را مسلط بر داستان می‌دانیم، ولی مهم آن‌جاست که با رسیدن به انتهای داستان و به محض آن‌که شخصیت فرعی و غایب داستان (راوی) از حاشیه به مرکز متن انتقال می‌یابد و به عنوان شخصیت محوری مطرح می‌شود، نوع کنایه به سوی irony of situation (آیرونی موقعیتی) سوق یافته و با آن نیز به اتمام می‌رسد.

   می‌توان گفت که در کلیه‌ی تقابل‌های موجود خواننده به هیچ تقابل قطعی و مشخصی نخواهد رسید، چرا که در هر سویه‌ی یک تقابل ردپاای trace از سویه‌ی دیگر مشاهده می‌شود که همین امر باعث ادغام دوسویه‌ی تقابل شده و نشان می‌دهد که سویه‌های binary و دوگانه‌ی یک تقابل که در آن یکی، عدم حضور دیگری را در بر دارد دو قطب نبوده بلکه گاهی هم‌سو هستند که این امر در منطق واساز از تفکر و منطق طیفی دریدایی منتج می‌شود. به طور کل می‌توان ادعا کرد که نگاه حاکم بر داستان نوعی نگاه پارادوکسی است که از منظر و زاویه‌ی "هم این و هم آنی" به عناصر داستان نگاه شده و این امر خود بر ویژگی داستان می‌افزاید چرا که توانسته خود را از اسارت نگاه غالب "یا این یا آنی" که نوعی نگاه سلبی هلنیکی است، خارج کند.

   در طول داستان گاه شاهد یک نشانه با دو دلالت هستیم مثل گل‌های زرد که به گل‌های زرد دامن ساره و نیز گل‌های تی‌تی‌کاک سر مزار وی دلالت دارد، که هر یک از آن‌ها نیز خود به امر دیگری دلالت می‌کند، چونان که گل‌های زرد دامن به لرزاندن دل راوی و گل‌های زرد تی‌تی‌کاک سر مزار، برکنش راوی، نقش پذیری او در مقام پدر و پدربزرگ‌اش به عنوان مسبب به لرزه در آوردن دل‌های سایر اهالی روستا. همان‌طور که روشن است، در متن نه تنها با فقدان معنا روبه‌رو نیستیم بلکه با تکثر و زنجیره‌ی بی‌انتهایی از معنی و دلالت روبه‌روایم زیرا هر دالی برای شکل‌دهی دلالت به مدلولی متصل می‌شود که در واقع چیزی نیست به جز دال بعدی. پس با تعویق مداوم مدلول در داستان، عنصر dissemination و قابلیت تکثر معنا، خودنمایی می‌کند.

   در انتهای داستان، خواننده با پاره‌ای سوالات از این قبیل روبه‌رو خواهد بود که گاه بی پاسخ رها شده و یا با انتظاراتی روبه‌رو می‌شود که برآورده نشده به قوت خود باقی می‌مانند. سوالاتی چون: آیا راوی فرزند شوهر ساره است یا به‌راستی زاییده‌ی از خود گذشتگی خود اوست؟ فرزندی که دیگر صدای پای‌کوبی عروسی داخل روستا بی‌آزار دور و برش می‌چرخد. گویی برایش کاملاٌ به عنصری بلااثر و خنثی بدل شده است. آیا 28 سال انتظار برای داشتن چنین فرزندی برای ساره کافی نیست؟ (توی این 28 سالی که ساره این‌جا خوابیده، بار اولی است که مرا می‌بیند) فرزندی که از همان ابتدا ساره او را شناخته که نه فرزند صوری شوهرش بلکه ثمره‌ی عدم انفعال او و آن ابروان گره کرده‌ی شوهرش است. فرزندی که پس از 28 سال توانست همچون تی‌تی‌کاک‌هایی که به زور خودشان را از لای شکاف‌های سنگ قبر بیرون کشیده‌اند، خود را به ساره (شاید والد اصلی خود) برساند و به او نوید دل‌های لرزان زیادی را بدهد. چه بسا که پشت چین و چروک دیروز چشم‌های نگران پدر ساره، امروز چشم‌های نافذ راوی پنهان است. چشم‌هایی که گویی چشم‌های خود پدر (شوهر ساره) و یا همان پدر آگاه امروز است.

   در انتها، می‌بینیم که تمامی این سوال‌ها در حد انتظار باقی می‌مانند چرا که نگاه messianic و مسیحایی والتر بنیامین Walter_Benjamin که بعدها مورد توجه دریدا نیز قرار گرفت بر داستان حاکم است و همین نوع نگاه همواره همه چیز را در حد وعده و انتظار برای خواننده باقی می‌گذارد و هیچ‌گاه هم برآورده نخواهد شد.

   حال می‌توان بر ادعای خود مبتنی بر متن بودگی این داستان به مفهوم بارتی آن استحکام بخشید، زیرا داستان در مقابل یکه بودن معنایی مقاومت ورزیده و reductive و تقلیل پذیر به یک معنا نمی‌باشد و با به‌دست ندادن تعاریف مشخص برای دلالت‌‌هایش، این قابلیت را برای خواننده میسر ساخته تا در حین خواندن، مجدد بتواند آن را نوشته و با فراهم ساختن امکان دخالت خواننده پروسه‌ی خواندن را به یک فرآیند تولیدی مبدل کرده است، که لذت خواندن متن از مشارکت در تولید معنای آن است. همین نکته که این داستان قابلیت حرکت بر خلاف نیت نویسنده‌ی خود را دارا بوده و صرفاٌ با یک ساختار معنایی جلو نمی‌‌رود، باعث می‌شود که بتوان آن را متنی پویا دانست و نفس ابهام آمیز آن را گویای جاذبه و باروری‌اش دانست.

 

  نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:51  توسط آریا یعقوب زاده  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM