تبليغاتX
آریا یعقوب زاده

پنجشنبه سوم شهریور 1390

داستان (40)


داستانی از خودم:


هزارپا

  دیشب دیدمش. موجودی را که چند شبی است می آید و پای زنم را می گزد و می رود. یک هزارپای کوچک. هنوز به زنم چیزی نگفته ام. اگر بگویم خوشحال می شود. به خاطر ورم های قرمز رنگی که هر روز صبح روی پاهاش سبز می شود حسابی کلافه است. ساق هاش دیگر خال خالی شده. دکتر گفته جای گزیدگی است. انواع حشره کش ها و شستشوی تمام ملحفه ها افاقه نکرد. تا این که دیشب دیدمش. زیر نور چراغ خواب. قرص خواب را خورده بودم و در انتظار اثر کردنش روی تخت نشسته بودم و در و دیوار را تماشا می کردم. شاید هم کشیک می کشیدم، نمی دانم! زنم مثل همیشه روی پهلوی چپش پشت به من دراز کشیده و متکای کوچکش را بغل کرده بود. نیم ساعتی می شد که خوابش برده بود. منظم و عمیق نفس می کشید. یکی از پاهاش تا بالای زانو از زیر ملحفه بیرون آمده بود. با وجود توصیه ی دکتر دوست نداشت موقع خواب شلوار پاش کند. چهار جای گزیدگی روی ساقش بود. برآمدگی های قرمز، تقریبا به اندازه ی یک ناخن. یکی روی مچ، دو تا روی نرمی پشت ساق و یکی هم کنار زانو. انگشت کوچک پاش کج شده و خوابیده بود روی انگشت کناری. این بلا را خودش سر انگشت آورده بود. انگشت پای پدرش شکسته بوده و به همین حالت روی انگشت کناری کج بوده. او هم از عشق پدر، از همان کودکی انگشت کوچک را با نخ می بسته روی انگشت کناری که بشود شکل انگشت پای پدر! بعد که رشد می کند انگشتش همین شکلی می ماند. می خواست عملش کند اما من نگذاشتم. یک جورهایی از این انگشت خوشم می آید. داشتم انگشت کوچک را تماشا می کردم که دیدمش. از کف پای زنم خزید و آمد روی قوزک پا. سه یا چهار سانت بیشتر نبود. اولش نفهمیدم چیست. سرم را که جلوتر بردم دیدم هزارپاست. سیاه بود. شاید هم توی تاریک روشنای اتاق سیاه دیده می شد. دمش دو شاخه بود و موقع راه رفتن بالا نگهش می داشت. خواستم با دست بزنمش که یکدفعه ایستاد. سرش پایین رفت و پاهاش کمی از هم باز شد. داشت زنم را می گزید! سرم را از مسیر نور چراغ خواب کنار کشیدم تا بهتر ببینم. نور که تابید روش حرکت کرد. جای گزیدگی یک نقطه ی ریز بود اما کم کم قرمز شد و ورم کرد. زنم تکان نمی خورد. هنوز عمیق نفس می کشید. اصلا گزش هزارپا را حس نکرده بود. یعنی درد یا سوزش نداشت؟ حالا هزارپا روی نرمی پشت ساق بود. دوباره ایستاد و پاهاش را باز کرد. دوباره سرم را جلو بردم. سرش پایین رفت. دوباره می خواست گاز بگیرد. نزدمش. خواستم ببینم این بار زنم حس می کند؟ اینبار گزیدنش خیلی بیشتر طول کشید. هزارپا یک خط کوتاه سیاه بود روی ساق سفید. جای گزیدگی دوباره قرمز شد و بالا آمد. هزارپا راه افتاد و رفت سمت نرمی پشت زانو. زنم تکان نمی خورد. چطور حس نمی کرد؟ اینقدرها هم خوابش سنگین نبود! هزارپا ایستاد و دوباره راه افتاد. انگار سیر شده بود و حالا گردش می کرد. سرم را آرام جلو بردم. لبم را گذاشتم روی مچ پا. می خواستم ببینم حس می کند یا نه؟ تکان نخورد. آرام با زبانم پوستش را لمس کردم. باز هم تکان نخورد. هزار پا آرام آرام راه می رفت. انگار تمایلی نداشت از زانو بالاتر برود. با لب هام آرام پشت مچ پا را مکیدم. یکدفعه زنم تکانی خورد و با انگشت های پای دیگرش جای مکیدنم را مالید. سرش را بلند کرد و با چشم های پف کرده مرا که زیر پاهاش بودم نگاه کرد. چند لحظه ای طول کشید و بعد لبخند محوی زد. " دیوونه شدی عزیزم این وقت شبی؟ بی خیال شو خیلی خوابم میاد"  و دوباره سرش را روی تخت گذاشت و نفس های عمیق شروع شد. پس چطور گزیدن هزارپا را حس نمی کند؟ دور و بر را نگاه کردم. هزارپا نبود. لابد وقتی زنم پایش را تکان داده جایی پرت شده. نیم ساعتی دنبالش گشتم. غیبش زده بود! ملحفه را آرام کنار زدم و تمام پای زنم را برانداز کردم. نبود. جای گزیدگی جدیدی هم اضافه نشده بود. تا صبح چند بار چیزی را روی پایم حس کردم و از خواب پریدم. گفتم شاید برگشته باشد، اما نبود. امشب حتما دوباره می آید. ملحفه را کامل از روی پای زنم کنار زده ام تا بتوانم همه چیز را کنترل کنم. یکی دو بار دیگر گزیدنش را تماشا می کنم و بعد دخلش را می آورم. کاش بیاید!


نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در 20:56 |  لینک ثابت   •