تبليغاتX
خودنویس
کارگاه داستان کوتاه
  

 1 . نقد مجموعه داستان "چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" نوشته ی "بهاره رهنما" توسط من و خانم هادی (کلیک کنید)

۲. داستان تازه ای از خودم:

جای خالی صدمین سوزن

    چهاردست‌وپا کف اتاق راه می‌رود و با دقت روی فرش دست می‌کشد. درست مثل من. دنبال سوزنی می‌گردیم که گم شده. صدمین سوزن از یک جعبه سوزن صدتایی. وقتی کتاب‌ام را گذاشتم روی میز، خورد به جعبه‌ی کوچک و سوزن‌ها پخش شدند روی فرش. رو جعبه نوشته شده است "صد عدد". اما سوزن‌ها را که جمع کردم و شمردم نود و نه تا بود. سه بار شمردم‌شان. هرچه می‌گردیم صدمی را پیدا نمی‌کنیم. این درست که من جعبه را ندیده بودم و باعث شده بودم بیافتد، اما چرا باید جعبه‌ی سوزن رو میز باشد؟ "چرا" ندارد! شیرین خانم عادت دارد هر چیزی را که می‌خرد، اول چند روزی روی میز ناهارخوری خاک بخورد و بعد جابه‌جاش کند! این جعبه‌ی سوزن هم یکی دو روزی می‌شد که آن‌جا بود. گفته بودم برش دارد. "خوب تو که حواست بود برش می‌داشتی، حکم شده که من باید حواسم به همه چیز باشد؟" چندمین بار است که دارم سر تا ته اتاق را چهار دست و پا می‌گردم. چهارزانو می‌نشینم و زل می‌زنم به شیرین. عینک مطالعه‌اش را به چشم زده تا بهتر ببیند. موهاش شره کرده‌ است پایین و نیمی از صورتش را پوشانده‌. تارهای سفید مو این‌جا و آن‌جا روی سرش چشمک می‌زنند. هرچه می‌گویم موهاش را رنگ کند قبول نمی‌کند. شاید به این خاطر که فکر می‌کند با این‌کار پای برگه‌ی "دیگر جوان نیستم" را امضا می‌کند. می‌گویم: " شاید از اولش هم جعبه صدتایی نبوده. این همه گشتیم، اگر بود پیدا می‌شد." بدون این‌که سرش را بلند کند می‌گوید:" نمی‌شود که همین‌طوری ولش کرد. یاشار الان از مدرسه می‌آید و می‌دانی که این بچه یک‌جا بند بشو نیست. دایم ورجه وورجه می‌کند. آمدیم و سوزن لای فرش باشد. آن‌وقت بیا و درست‌اش کن!" جالب است که انگار اصلن براش مهم نیست سوزن برود توی پای من. از همان اول که گفتم سوزن‌ها ریخته یک‌بند نگران یاشار است. تو این هشت سالی که یاشار به‌دنیا آمده انگار هر روز تو ذهنش محوتر می‌شوم. آن‌قدر محو که دیگر نمی‌بیندم. درست مثل الان. انگار فقط من مقصرم که سوزن‌ها ریخته. برای نشان دادن عصبانیت‌اش، سر بلند نمی‌کند که موقع حرف زدن مرا نبیند. تصمیم می‌گیرم بلند شوم و بروم دنبال کارم. اما وقتی به یاد یاشار می‌افتم و سوزنی که احتمال دارد یک جایی لای پرزهای فرش پنهان شده باشد، پشیمان می‌شوم. دوباره شروع می‌کنم به چهار دست و پا گز کردن اتاق. شیرین با همان شلوارک و زانوهای برهنه نیم ساعت است که رو فرش می‌سرد. زانوهاش حسابی قرمز شده‌اند اما دست بردار نیست. رو ساق پاش چند جای بریدگی تیغ که خون روش خشکیده را می‌بینم. می‌داند که دوست ندارم موهای بدنش را با تیغ بزند. اما این هم مثل خیلی چیزهای دیگر، دیگر براش مهم نیست. برای بار چندم می‌گوید: " نمی‌شد قبل از این‌که کتاب را بگذاری روی میز یک نگاه می‌انداختی که چیزی روش نباشد؟" لحنش عصبی‌تر از بارهای پیش است. این حق به‌جانب بودن همیشگی‌اش آزارم می‌دهد. می‌خواهم برای بار چندم توضیح بدهم که مقصر اصلی اوست، اما جمله‌های تکراری را هنوز بیرون نیامده می‌بلعم و آهی را با صدا فوت می‌کنم بیرون. کف دست‌هام، آن‌قدر که روی فرش کشیده‌ام‌شان خشک شده است. این بار چندمی است که از بی دقتی‌های شیرین تو دردسر می‌افتیم؟ موارد آن‌قدر زیاد است که نمی‌شود شمرد. آخرین چیزهایی که به یادم می‌آید شکستگی دست یاشار است. خانم بچه را می‌برد پارک و خودش سرگرم تماشای نمایشگاه کتاب گوشه‌ی پارک می‌شود. یا همین سه روز پیش. یادش رفته بود سماور را خاموش کند و کم مانده بود خانه و زندگی‌مان را خاکستر کند. بعدش هم طلب‌کار شده بود که چرا من حواسم نبوده! چهار زانو می‌نشیند و سرش را تکیه می‌دهد به دیوار و چشم‌هاش را می‌بندد. می‌دانم او هم مثل من آن‌قدر سرش پایین بوده و نگاه‌اش رو فرش چرخیده که سرگیجه گرفته است. چشم‌هاش را باز می‌کند. قطره‌ای اشک روی چینی که به تازگی گوشه‌ی چشم‌اش نشسته خشکیده است. کف دست را رو پیشانی‌اش می‌گذارد و درمانده و ملالت‌گر نگاه‌ام می‌کند. چشم‌هاش از پشت شیشه‌ی عینک کوچک‌تر شده‌اند. می‌گویم: " بله؟ لابد بازهم همه‌ی تقصیرها گردن من است؟ چند بار گفتم هرچیزی را که می‌خری همان موقع بگذار سرجاش؟" کلافه از جاش بلند می‌شود. همان‌طور که از اتاق می‌رود بیرون با لحنی عجیب می‌گوید: "بس کن دیگر، تو را به خدا بس کن..." حسی عجیب تو لحن‌اش است. چیزی که انگار تا به‌حال تو کلام‌اش تجربه‌ نکرده بودم. سعی می‌کنم نامی را که برای حس این کلام‌اش تو ذهنم می‌چرخد پس بزنم، اما نمی‌شود. بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و تمام ذهنم را پر می‌کند. اشتباه نمی‌کنم. شیرین با لحنی منزجرانه آن جمله را گفت. نفسم را با صدا بیرون می‌دهم. چیزی مثل لرزشی خفیف، مثل خشمی درمانده، یا شاید همان انزجار می‌دود تو تمام اعصاب بدنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:33  توسط آریا یعقوب زاده  | 

دو خبر:

1. مجموعه ی داستان من به نام "چه کسی ما را خورد" به دور نهایی جشنواره ی گام اول راه پیدا کرد.(کلیک کنید)

2. مقاله ای مشترک از من و یکی از دوستان در سایت کانون ادبیات ایران درج شده است به نام "بررسی تصویر زن در داستان‌های کوتاه نویسندگان ایران در ده سال اخیر". شما را به خواندنش دعوت می کنم.(کلیک کنید)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:39  توسط آریا یعقوب زاده  | 

  داستانی از خودم:                     


                                                         مهمانی                                                                                                                                            با صدای زنگ ساعت چشم‌هاش باز شد. لبه‌ی تخت نشست و ساعت را ساکت کرد. گرمای بعد از ظهر تابستان، خیس عرقش کرده بود. هنوز سرش سنگین بود. انگار اصلن نخوابیده بود. دوباره ساعت را نگاه کرد. باید کم‌کم آماده می‌شد. تا ساعت 6 که باید راه می‌افتاد، دو ساعتی وقت داشت. زیرپوش رکابی را از تنش درآورد و روی تخت انداخت. توی آینه‌ی میز آرایش بدنش را برانداز کرد. دستی روی موهای سینه‌اش کشید و ماهیچه‌های سینه‌اش را منقبض کرد. باید دوش می‌گرفت. می‌دانست آن ساعت کسی توی خانه نیست، پس شلوارش را همان‌جا درآورد. حوله را روی دوش انداخت و سوت زنان وارد حمام شد. دستی به ته‌ریش دو روزه‌اش کشید. باید صورتش را حسابی تیغ می‌انداخت. این‌جور آدم‌ها توی مهمانی‌هاشان با همه روبوسی می‌کنند. مرد و زن هم ندارد. از تصور این‌که با "خاطره" روبوسی کند، دلش غنج رفت. اندام فربه خاطره توی لباس شب! نیش‌خندی زد. تا به حال خاطره را در لباسی غیر از مانتو و شلوار دانشگاه ندیده بود. نگاهش که به تیغش افتاد، لبخند روی لب‌هاش ماسید. تیغش آن‌قدر کند شده که دفعه‌ی قبل اشکش را درآورده بود. دوباره دستی روی ته‌ریش زبرش کشید. "نه! زدنش کار این تیغ نیست. برادر به درد همین روزها می‌خورد دیگر!" در کمد حامد را باز کرد و بسته‌ی تیغش را برداشت. "وای خدا!" خالی بود. "لعنت به این شانس!" به حمام برگشت و با همان تیغ کند صورتش را اصلاح کرد. شمرد. پنج جای صورتش را زخمی کرده بود. زیر دوش آب رفت. آب سرد بود. حتمن مادر قبل از بیرون رفتن حمام کرده بود. تنها مادر بود که با حمام‌های یک ساعته‌اش از پس سرد کردن آب بر می‌آمد. تنش را به سرعت شست و بیرون آمد. حوله را دور خودش پیچید و روی کاناپه لم داد. چقدر دلش چای می‌خواست. سعید می‌گفت توی مهمانی امشب بساط نوشیدنی هم به راه است. اما او نباید می‌خورد. اگر می‌خورد و سیاه‌مست می‌شد و بی‌جنبه‌بازی در می‌آورد چه؟ آن‌وقت باید آرزوی خاطره و کار توی شرکت پدرش را یک‌جا با خودش به گور می‌برد. به ریسکش نمی‌ارزید. طبق معمول سماور خاموش بود. انگار اگر او چای نمی‌خواست هیچ کس توی این خانه چای نمی‌خورد. آن‌وقت‌ها که پدر زنده بود، این سماور یک لحظه هم از قل زدن نمی‌ایستاد. سماور را روشن کرد. لباس‌های زیرش را پوشید. چه لباسی بپوشد؟ کمد لباسش را باز کرد. پیراهن لاجوردی رنگ را برداشت و بو کشید. بوی عرق می‌داد. "این پیراهن‌ها هم که همیشه نشسته‌اند!" پیراهن آستین بلند چهارخانه هم که امروز تنش بود و خاطره او را با آن دیده بود. چه‌کار کند؟ می‌ماند پیراهن بنفش. آن هم که خاطره می‌گفت پوستش را تیره می‌کند. حسابی هم چروک بود. تی‌شرت‌هاش هم که هیچ‌کدام به درد مهمانی نمی‌خورد. آها! باز هم کمد حامد! در عوض آن چند باری که حامد را از بی لباسی نجات داده بود. پیراهن‌های حامد هم جز یک پیراهن کرم رنگ بوی عرق می‌داد. مادر انگار جدی جدی از شستن رخت‌ها استعفا کرده بود. تهدید می‌کرد که دیگر خسته شده و باید هر کس لباس‌های خودش را بشوید، اما او و حامد جدی نگرفته بودند. پیراهن کرم را پوشید. کمی جذب بدنش بود اما از یقه‌ی شق و رقش خوشش آمد. لبخندی زد و سعی کرد خودش را هنگامی که به پدر خاطره معرفی می‌شد تصور کند.  " پدرجان! ایشان آقای رسولی هستند. یکی از درس‌خوان‌ترین دانشجوهای ورودی ما. پدرشان همکار شما بودند. البته فوت کرده‌اند. راستی احتمالن نمی شناختیدشان؟"  و دکتر خالصی هرگز دکتر رسولی را به یاد نمی‌آورد. همیشه روزی که گند این دروغ بالا بیاید، دلش را می‌لرزاند. شاید آن زمان آن‌قدر به هم علاقه‌مند شده باشند که دیگر برای خاطره فرقی نکند پدر او دکتر  باشد یا معلم دبستان. کافی بود از خودش چهره‌ای موجه نشان دهد. آن‌وقت کم‌کم خاطره می‌توانست صحبت کار کردن او را توی شرکت بازرگانی دکتر خالصی پیش بکشد. وای خدا! یک کار درست و حسابی توی یک شرکت درست و حسابی. آن هم وقتی هنوز دانشجوست. محشر می‌شد! جلو آینه چند ژست سینمایی گرفت و خودش را برانداز کرد. موهای تازه اصلاح شده‌اش را با دست به هم زد و روی صورتش ریخت. "راستی شلوار چی؟" از روی جالباسی شلوار پارچه‌ای چروکیده‌ای را برداشت. تازه شسته شده بود و فراموش کرده بود بدهدش خشک‌شویی برای اتو. مدت‌ها بود که اتوی دستی ایراد پیدا کرده بود و تنها مادر می‌دانست چطور راه بیاندازدش. جز این، شلوار پارچه‌ای دیگری نداشت. شلوارهای حامد هم که برایش تنگ بود. "باید هرطور شده اتویش کنم"  اتوی برقی قدیمی را به برق زد. چراغش روشن شد. تا چای را بریزد و بنوشد اتو داغ شده بود. "این‌که ایرادی ندارد!" شلوار را پهن کرد و شروع کرد به اتو کشیدن. با اولین حقوقش یک دست لباس شیک و مارک‌دار می‌خرید. همیشه هم یکی دو تا تراول می‌گذاشت توی کیف پولش که دیگر دلش از خرید رفتن با خاطره نلرزد. دیگر هم لازم نبود سر ماه که شد با سر پایین و صورت سرخ از مادر خرجی بخواهد. دیگر مادر حامد را که دو سال کوچک‌تر بود و خرج خودش را در می‌آورد توی سرش نمی‌زد. "وای نه...!" شلوارپر شده بود از خطوط قهوه‌ای روشن! اتو را برگرداند. از سوراخ‌های بخار اتو مایعی غلیظ به رنگ آهن زنگ‌زده بیرون می‌ریخت. شلوار را زیر شیر آب خیس کرد و سعی کرد ردها را پاک کند. اما زنگ چنان به خورد پارچه رفته بود که بعید بود با شستشوی کامل هم پاک شود. "لعنت به من و این شانس..." روی کاناپه نشست و سرش را توی دست‌ها گرفت. نیم ساعت دیگر باید راه می‌افتاد. می‌دانست مهم‌ترین چیز برای پدر خاطره به قول خودش "آن‌تایم" بودن است. چه کار می‌شد کرد؟ با ناامیدی سراغ کمد حامد رفت. تنها یک شلوار کتان کرم رنگ آن‌جا بود. باز خوب بود که رنگش به پیراهن می‌آمد! شلوار را پوشید. به سختی دکمه‌اش را بست. کمر شلوار تنگ بود و دو طرف باسنش کشیده شده و چین خورده بود. رد لباس زیر هم از روی شلوار پیدا بود. "کاری‌اش نمی‌شود کرد، دیگر وقتی نیست. باید با همین بروم..." دوباره شلوار را از پا درآورد و سعی کرد با کشیدن کمر شلوار کمی گشادترش کند. مجبور بود شلوار را بدون لباس زیر بپوشد. موهاش با همان حالت به هم ریخته خشک شده بود و حالت نمی‌گرفت. فرصت مسواک زدن هم نداشت. کمی خمیر دندان توی دهانش ریخت و با آب دهانش را شست. جوراب نویی را که خریده بود پوشید و جلو آینه ایستاد. سر تا پاش را برانداز کرد. پیراهن به تنش چسبیده بود و زیر بغل‌ها از عرق خیس شده بود. فاق شلوار کاملن به پاهاش چسبیده بود. پوزخندی زد. لباس‌ها را درآورد و همان پیراهن و شلوار جینی را که توی دانشگاه تنش بود، دوباره پوشید. رنگ و روی شلوار جین رفته بود و پیراهن هم حسابی چروک بود. کیفش را برداشت. چراغ‌ها را خاموش کرد و به سمت پله‌ها رفت. دوباره ایستاد. برگشت و به خودش توی آینه زل زد. سرش سنگین بود و درد می‌کرد. دلش می‌خواست بخوابد. دو عدد قرص مسکن خورد و به اتاقش رفت. کیف را به گوشه‌ای پرت کرد. روی تخت دراز کشید و چشم‌هاش را بست. کاش خیلی زود خوابش می‌برد.


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2:34  توسط آریا یعقوب زاده  |