مرد همانطور که کمربند را تاب میداد گفت: "بشمار...". پسرک آدامسهایی را که نفروخته بود شمرد و دستش را بالا گرفت.
* * *
نوزاد همانطور که دستهاش را تکان میداد به مادرش نگاه میکرد و میخندید. زن به سقف حلق آویز شده بود و تاب میخورد.
* * *
بدنهاشان بههم پیچیده بود. پسر گفت: " مطمئنی؟ ". دختر چشمهایش را بست...
* * *
مقاله:
خواندن داستان، تفنن یا الزام؟
به دست آوردن تعریفی یکسان و کامل برای مفهوم هنر امری است ناممکن. زیرا از آن دست مفاهیمی است که هر فرد بنا بر فضای اندیشهای خود و تجربههایی که در زمینهی هنر داشته، تعریفی ویژه از آن ارائه میدهد. اما در مورد تاثیراتی که هنر در زندگی فردی و اجتماعی انسان دارد، شاید راحتتر بتوان کنکاش کرد. زیرا ما با تاثیراتی عینیتر و غیر ذهنی تر مواجهایم که ابزار علم توانایی واکاوی آن را داراست.
ادبیات به عنوان یکی از شاخههای عُمدهی هنر و به تبع آن داستان نویسی به عنوان بخش مهمی از ادبیات، بی شک دارای تاثیرات ظاهری و درونی بسیاری بر روی مخاطب خود است که شاید کمتر یک خوانندهی داستان از آن آگاه باشد.
چرا داستان میخوانیم و چرا باید داستان بخوانیم؟ شاید این سوال را بارها شنیده باشیم و پاسخهای گوناگونی هم برای آن مطرح شده باشد. جدای از بعد سرگرم کننده و لذتبخش هنر و به تبع آن ادبیات، خواندن داستان باعث دگرگونیهای درونی عمیق در مخاطب خود می شود که آگاهی از آن شاید مسئولیت یک نویسنده را در پرداخت بهتر لایههای معنایی اثر خود دو چندان کند.
زندگی هر فرد را لحظهها میسازند. تصمیماتی که انسان در لحظههای حیاتی زندگی خود میگیرد سبب جهتدهی های اساسی به روند کلی زندگی او می گردد. به ویژه این که در آن لحظه فرد در موقعیتی جدید و خاص قرار گرفته باشد و پیش از آن تجربه ی قرار گرفتن در آن موقعیت را کسب نکرده باشد. در چنین شرایطی معمولن انسان برای گرفتن تصمیم مناسب به سه مرجع درونی مراجعه میکند. مرجع اول رفتار پیشین والدین است. والدین انسان در دوران وابستگی کامل کودک به آنها به صورتی آگاهانه و نا آگاهانه و از طریق رفتارها و تصمیماتی که میگیرند، نوع خاصی از واکنش را به فرزند خود القا میکنند. هر فرد در مراحل بعدی زندگی خود و در برخورد با موقعیت جدید یا به صورت آگاهانه رفتار والدین را در شرایطی نسبتن مشابه به یاد میآورد و یا به صورت ناخودآگاه تحت تاثیر رفتارهایی که در گذشته از آنان دیده قرار می گیرد. از آن جا که واکنش والدین در شرایط مشابه الزامن واکنشی درست نبوده است لذا این مرجع نمیتواند مرجعی مطمئن و کارا باشد.
مرجع دوم به اصطلاح مرسوم روانشناسان همان "کودک درون" هر فرد است. بحث در مورد تعریف و ویژگیهای خاص کودک درون شاید چندان در حوصلهی این بحث نگنجد. به طور مختصر کودک درون معمولن خود را در گرفتن تصمیماتی ناگهانی و منطبق بر منطق خاص کودکانه بروز میدهد. تصمیماتی که از احساساتی مانند حسادت و یا رقابت و یا لج بازی تبعیت میکنند عمومن تحت تاثیر کودک درون قرار دارند. واضح است که این مرجع ناخودآگاه هم نمیتواند از ضریب اطمینان بالایی در گرفتن تصمیم مناسب برخوردار باشد.
مرجع سوم را میتوان فضای اندوختههای تجربی نامید که خود به دو بخش آگاه و ناآگاه قابل تقسیم است. این فضا که در پسزمینهی ذهنی هر فرد وجود دارد در واقع همان اندوخته ی آموختههای اکتسابی است که در زمان تولد فرد خالی است و در طول زندگی و تعامل با محیط آرام آرام بر آن افزوده میشود. آموختههای علمی و تجربههای آگاهانهی هر فرد در اثر برخورد با شرایط گوناگون زیستی در حیطهی فضای اندوختههای تجربی آگاه فرد قرار میگیرند و فرد در زمان مورد نیاز میتواند کاملن آگاهانه به آن رجوع کرده و از آن استفاده کند. اما فضای اندوختههای تجربی ناآگاه دارای تفاوت اساسی با بخش آگاه است چرا که تجربیات و آموختههایی که در کنشها و واکنشها با محیط به دست میآیند چه فرد بخواهد یا نخواهد وارد این فضای ناآگاه شده و در آن ذخیره میشوند. از آنجا که بخش آگاهانهی روان بر این فضا تسلطی ندارد لذا بر ذخیره سازی تجربیات در آن هیچگونه گزینش و نظارتی صورت نمیگیرد. بنابراین میتوان گفت فضای اندوختههای تجربی ناآگاه دارای اندوختهای بسیار بیشتر از بخش آگاه است. ویژگی خاص اندوختههای ناآگاه آن است که کمتر تحت تاثیر آگاهی فرد بوده اند. از آنجا که همواره بخش ناخودآگاه روان انسان تسلطی همه جانبه بر بخش آگاهش دارد، لذا نوع اندوختههای بخش ناآگاه میتواند تاثیری شگفت در هر گونه واکنش و تصمیمگیری فرد داشته باشد. معمولن آموختنیهای مستقیم یعنی آن بخش از آموختنیها که انسان به قصد آموختن تجربهشان میکند وارد فضای اندوختههای آگاه میشوند، اما آن بخشی از آموختنیها که معمولن در لایههای زیرین هر پدیده وجود دارد و ادراک آن نیازمند کنکاشی عمیقتر روی پدیده است درون فضای اندوختههای ناآگاه ذخیره میشود و ذهن ناخوداگاه انسان به صورت خودکار دست به رمزگشایی از آن مفاهیم زده و در شرایط مورد نیاز آن را به بخش پیش آگاه مغز منتقل میکند تا در فرصتی مناسب به صورت واکنشی خاص بروز پیدا کند.
آثار هنری و به ویژه ادبیات یکی از کارا ترین ابزار ها برای افزودن بر فضای اندوخته های تجربی ناآگاه میباشد. از آنجا که خواندن یک اثر داستانی معمولن به قصدی جز آموختن انجام میگیرد، لذا تجربیاتی که در طول خوانش اثر و در کنشهای شخصیتهای اثر به دست میآید وارد فضای اندوختههای ناآگاه شده و حتی اگر فرد خود نخواهد مورد کنکاش و رمزگشایی قرار میگیرند. هر چه قدر فرد در طول حیات خود داستانهایی عمیقتر و پُر محتواتر مطالعه کند این اندوخته وسیعتر میشود و در شرایط خاص و تجربه نشده که نیاز به تصمیمی آنی و مهم دارد و رجوع به اندوختههای تجربی آگاهانه هم چندان کارآمد نیست، فرایندهای ذهنیاش به طور ناخودآگاه به این اندوختهها مراجعه کرده و از تجربهای مشابه با شرایط جاری استفاده میکند و فرد تصمیم لازم را میگیرد. این نوع تصمیمگیری از طریق این مرجع میتواند بسیار معتبرتر از دو مرجع دیگر باشد زیرا فرد در واقع برای گرفتن تصمیم در یک لحظه میتواند با ذهن نویسندگان و هنرمندانی که آثارشان را بررسی کرده ارتباط برقرار کند و از ذهن آنها که عمومن در سطحی فراتر از افراد عادی است استفاده کرده و طلب راهنمایی کند. شاید از همین رو است که معمولن افرادی که در طول زندگی آثار هنری بیشتری را ادراک کرده اند و آثار ادبی بیشتری خوانده اند تصمیمات صحیحتری را در شرایط جدید میگیرند و به همین سبب هم جهتگیری های کلی بهتری دارند. لازم به ذکر نیست که عکس این موضوع نیز صادق است و انباشته شدن فضای اندوختههای ناآگاه با اندوختههای تجربی نادرست، تاثیری منفی بر درستی تصمیمگیری میتواند داشته باشد.
در جهان امروز ما جهتگیریهای اجتماعی را عمومن مجموع آرای انسانهای آن اجتماع تعیین میکند. از این رو نوع تصمیمگیری هر فرد تاثیر مستقیم بر روند جامعهاش دارد. بر این اساس میتوان میان سطح ادراک و مطالعات ادبی هر جامعه با جهتگیریهای درست جمعی آن و در نهایت با پیشرفت اجتماعی آن ارتباطی مستقیم یافت. اگر هر فرد درک کند که تماشای فیلم خوب و خواندن داستان خوب و در کل لذت بردن از هنر خوب می تواند چه تاثیرات عمیقی بر خود او و اجتماعش داشته باشد، بی شک حساسیت بیشتری نسبت به انتخاب موضوعات هنری از خود نشان خواهد داد.
می دونم که هر چیزی هزینه ای داره.
هزینه ی یک ساعت صحبت کردن رو در رو با یک آدم بی طرفِ معمولی چقدره؟
می پردازم!
داستانی از آقای محمد زارع ساکن تهران:
|
برای شروع |
|
همهگیشان همانطور ایستاده بودند مقابل پنجرهی اتاقم؛ با پوششهای بلند یکدست سیاه. با نگاهی خالی از حس انتظاری که حالا همهی ذرات هستی از آن لبریز بود. لبهی آسمان هر لحظه تا تلألو سرخی پیش میرفت و سپس رنگ میباخت. مثل خاکستری که با جریان باد جان بگیرد. انگار که روی همهی کوههای دور آتش روشن کرده باشند. تا غروب مانده بود امّا کمی بالاتر از افق نورهای کوچکی با احتیاط شروع به درخشیدن کردند. ستارهها پیشتر از اینها هم آگاهم کرده بودند. همهی نشانهها برقرار بود. جایی در هزار فرسخی دماوند، قلعهای به جا مانده از اقوام ساکسون شروع به ریختن کرده بود، و تندیس سر پادشاهان نورماندی شکسته بود. من دوستانم را آگاه کردم؛ که: "قرار است قصّهای شروع شود." چه انتظار عبثی بود اگر یک لحظه فکر میکردم که باور خواهند کرد؛ یا خواهند فهمید. و حالا در مقابل چشمانم در آستانهی آغاز بود. کمی آن طرفتر، آندست خیابان، کنار چمدانهایشان ایستاده بودند. بعضیشان جوانتر و بعضی پیرتر. زنان و مردانی که درست کنار درختی ایستاده بودند که من آن را کهن ترین درخت خیابان می دانستم. اندیشیدم که درخت مناسب قصّههای بزرگ است. شاید این همان درخت بیداری بود که بودا به آن رسید و سه وسوسه را از سر گذراند. یا درختی بود که موسا در کوه طور با آن سخن گفت. پورشسپ پدر زرتشت نیز از افشرهی درختی نوشید که همهی ما در روز بازسازی دنیا از عصارهی جاودانش خواهیم نوشید. قصّههای بزرگی از درخت آغاز شده بود. مهی از بازتاب سرخ آسمان سایههای ساختمانها را در برگرفته بود. باد جای خالی همهی پرندگان را در فضا محو میکرد. و رهگذران خود را به سرعت به خانهشان می رساندند. فقط گاهی چشمشان که به دستهی تیره پوش ایستاده در کنار خیابان میافتاد، میایستادند و متعجّب میپرسیدند: "چه خبر است؟" کسی از آنها جوابی نمیداد. تکانی نمی خوردند. نگاهم را از آنان بر نداشته میگفتم : "قرار است قصّهای شروع شود." نگاه پرسشگر رهگذران را نمیدیدم. حواسم به پوسخندی نبود که به لبشان مینشاندند. محو آنها بودم. رنگ نگاهشان، خطوط صورت و حرکت پلکهاشان همانطور بود که می شناختم. همانطور که اگر شکسپیر، هملت یا یاگو را می دید می شناخت. که شاید تصویرشان را بارها و بارها در خواب دیده بود. هر لحظه در انتظار زایش لحظهای از بعد، به جهان پا میگذاشت و با نگاهی منتظر به عدم میرفت. جهان هر ثانیه، هر لحظه میتپید و از نو رنگ میگرفت. پیرمرد یونانی حق داشت. جهان هر لحظه متولّد میشود. امّا شاید نمیدانست که زایش بعضی از لحظات، لحظههای زیادی طول میکشد. ناگهان فهمیدم که باد ایستاده است. در واقع همه چیز از حرکت ایستاده بود و تنها رنگ سرخ آسمان مثل اشکی در آستانهی فرو غلتیدن، در جای خود می لرزید. و من بی تاب این لحظه بودم. پارههایی از آسمان درخشید. اولین دانههای باران که روی شانهی تیرهپوشان آن دست خیابان چکید، بدون اینکه حرفی بزنند به هم نگاه کردند و ایستادند. وقتش رسیده بود. باران روی کف ترک خوردهی برگهای پاییزی ضرب گرفت و یکدست شد. همهگی راست ایستادند و چمدانهایشان را به دست گرفتند. نفس حبس کردهام را بیرون دادم. گفتم: "یکی بود یکی نبود." |
سلام/ از این به بعد پست های خودنویس دو بخشی می شه. یه بخش درددل یا یه کم حرف خودمونیه و یه بخش هم مثل قبل داستانه. دل نوشته ی این پست نوشته ی دوست خوبم مهرنوشه(وبلاگ ما) و داستان هم نوشته ی خانوم ز.ط از تهران. در مورد هر دوش نظرتون رو بگید.ممنون.
دل نوشته:
امروز صبح ساعت 8 رفتم آرایشگاه. منتظر شدم تا درشو باز کردن. اولین نفر بودم. گفتم موهامو برام شنیون کنین و در حد یه عروس آرایشم کنین. خانومه گفت: مگه مهمونی ساعت چنده؟ گفتم خیلی زود! بعد موقع آرایش کردن همش ازم می پرسید که لباسم چه رنگیه و منم گفتم سبز!
خلاصه یه 40 تومنی از جیبم رفت و برگشتم خونه. مامان کلی تعجب کرد از این دیوونه بازیم. مانتومو که در آوردم رفتم حموم. مامان گفت حداقل بذار یه عکس ازت بگیرم. گفتم حوصله ندارم.
داستان:
منیژه
محمد داشت تو مغازه اوس علی پرتقال سوا می کرد که صدای جیغ اومد . کیسه بدست تا دم در مغازه رفت اما دمپایی کش دار رو که تو هوا دید دلش هری ریخت ، همونجا وایساد.
منیژه تو جوب خوابیده بود مثل اون موقع هایی که می خواست رو هوا دوچرخه سواری کنه. بهش گفت "همین چیزا رو می گی که بچه ها بهت میگن منیژه خله ". گفت "هیچم خل نیستم می خوای نشونت بدم؟" بعدم بدون معطلی خوابید رو نیمکت زانوهاش رو جمع کرد تو شکمش دو تا دستاشم مشت کرد و فرمون سفت گرفت انگار که سوار دوچرخه شده . همچین پا می زد و نیمکت تکون تکون می خورد که محمد ترسید از رو نیمکت بیوفته . اونقد پا زد تا به نفس نفس افتاد . دستاشو گرفت به لبه های نیمکت و نشست از بس ورج وروج کرده بود مقنعش کج شده بود. مقنعشو کشید جلو موهاشو که به هم گره خورده بود با دو دستش هل داد زیر مقنعه بعد مقنعشو داد عقب و چرخوندش تا چونه مقنعه که رفته بود روی لپش بیاد سر جاش.محمد فکر کرد موهای به این سیاهی اگه بلند بشه خیلی قشنگتره . اونوقت دستش گرفت و کشید تا پاشه وایسه. کیسه کتاباشم برداشت . بهش گفت "به این نمی گن دوچرخه زدن می گن لگد پرونی" منیژه هنوز نفسش جا نیومده بود بریده بریده گفت" تازه اگه چکمه خوشگلا رو بگیرم می تونم تندتراز اینم پا بزنم !". محمد راه افتاد.باز گفت" ممد با اونا شاید بشه از رو پله آخریه خونمون بپرم ؟ نه؟" خواست بگه منیژه توخلی ولی نگفت . منیژه تو حال خودش بود .
افتاده بود تو جوب و یه پاش لای درز پل آهنی گیر کرده بود . با یه پا نمی شد دوچرخه زد ولی می شد لگدی حواله آسمون کرد. محمد دم در مغازه خشک شده بود اوس علی زدش کنار و دویید بیرون . راننده از صدای جیغ کوبوند رو ترمز. وقتی تریلی وایساد نصفیش تو خیابون اونا بود نصف دیگش تو کوچه منیژه اینا ، یه مرد گنده سبیل کلفت با چشمای گرد و دهن وامونده پرید پایین یه لحظه زل زد به دمب تریلی که موقع دور زدن منیژه رو عقب عقب انداخته بود توی جوب درست سر پیچ از کنار پل آهنی میله میله . بعد سرشو چرخوند به طرف جوب همونجا که منیژه پاشو گذاشته بود رو آسمون. محمد آب دهنش و قورت داد همونجور کیسه به دست آروم آروم اومد جلوتر. راننده یه جفت دمپایی مردونه پاش بود با یه شلوار کردی سیاه. خواست بدو ا که یه لنگه دمپاییش از پاش دراومد . درمونده دو دستی کوبید تو سر خودش. منیژه کف جوب خوابیده بود و گردنش کج کج چسبیده بود به دیواره سیمانی سمت چپ جوب.
تو پارک روبروی مدرسه تکیه داده بود به درخت چنار. سرشو انداخته بود پایین .کج رو به شونه چپش . با خودش حرف می زد و آروم آروم با سر دمپاییش زمینو می کند . دمپاییاش سبز بود سبز جلو بسته . پشت هر کدومش هم یه کش بسته شده بود . همیشه پشت دمپاییش قد دو انگشت خالی بود . یه دستش رو از زیر ژاکتش کرده بود تو جیب مانتوش یه دستشم محکم مشت کرده بود محمد گفت " آخه آدم اینقد با خودش حرف می زنه؟ " سرشو همونجور کج آورد بالا و گفت " نچ" . محمد راه افتاد . دویید جلوی محمد " ممد میای بریم اون چکمه خوشگلا رو نشونت بدم؟" " نه " "هر روز می گی نه " " آخه می خوام برم فوتبال تازه توام دیرت می شه اونوقت مامانت فکر می کنه من رفتم دمبال اللی تللی تو خودت تنهایی برگشتی " " تو رو خدا فقط یه دقه . اصلن شاید بخریمش ببین امروز همه پولامم آوردم " دستشو محکم آورد بالا تا مشتش از توی آستین آویزون ژاکت بیاد بیرون . بعد مشت گره شدشو گرفت جلوی صورت محمد و بازش کرد . چند تا اسکناس چرک مرده مچاله از کف دستش زد بیرون . خواست بگه با اینا که نمی شه چکمه خرید اما نگفت .به دمپاییاش نگاه کرد فکر کرد با این دماغ قرمز و چونه لرزون چکمه ها رو می خواد واسه پریدن نه گرم شدن. راشو کج کرد سمت مغازه تقی کفاش .
اوس علی داد زد"بی پدر چیکار کردی ؟ کشتی طفل مصومو!" بعدم یه زانوشو گذاشت اینور جوب و یه پاشم دراز کرد اونور جوب و خم شد توی جوب آب .همونجور که سرش تو جوب بود داد زد "ممد بدو کس و کارشو صدا کن." .راننده گفت " دیدمش که سرش انداخته بود پایین و داشت از تو کوچه میومد به سمت خیابون ولی فکر کردم کور که نیست این سگ مصبو میبینه ". اوس علی هر کار می کرد نمی تونست پاشو درآره . راننده همونجور که می گفت خونه خراب شدم رفت توی جوب زیر بغل منیژه رو گرفت و آسه از کف جوب بلندش کرد. منیژه یه دستشو محکم مشت کرده بود . محمد هنوز وایساده بود پاهاش جون نداشت بره دنبال کسی .
مغازه چند تا کوچه بالاتر بود .منیژه یه پا دو پا می رفت . از دور که مغازه رو دید بال درآورد . زودتر از محمد رسید به مغازه. دستاشو چسبوند به ویترین و صورتش برد جلو . بخار دهنش روی شیشه یه دایره زد .چکمه توی حلقه گم شد . داد زد " بدو دیگه هنوز نفروختشون اوناها اونا رو می گم " . همه چکمه ها مث هم بودن فقط اون قرمزه که منیژه با انگشت نشونش می داد یه نوار پشمی داشت. یه نوار سفید دور یه چکمه قرمز . فکر کرد آره قشنگه . منیژه گفت " بریم ، بریم بخریمش " محمد گفت " بذار اصن ببینم اندازه پای تو داره " بعدم رفت توی مغازه. منیژه پشت ویترین واسه چکمه ها دست تکون می داد. چیزی نگذشته بود که محمد برگشت و گفت " منیژه بیا بریم قد پای تو نداره" "چرا؟! " "چرا نداره، خوب تموم کرده " " حالا بگو بگرده شاید پیدا کرد " " گشت نداشت گفت همشو فروخته به مدرسه . معلما می خوان به هر کی درساشو خوب بخونه چکمه جایزه بدن " " الکی می گی ؟" " نه بابا می گی نه درساتو خوب بخون ببین میدن یا نه " "من که همیشه درسامو بلدم پس چرا تا حالابهم جایزه ندادن؟ دیدی الکی گفتی " " گیر دادیا، خوب تازه اومدن جایزه خریدن حالا تو این هفته هم درساتو بخون اگه معلمت بهت جایزه نداد می آیم خودمون می خریم تا اون موقع اندازتم آورده ". فکر کرد بابام قول داده تا آخر هفته پول بده کتونی بخرم . منیژه پولاشو تو دستش محکم مشت کرده بود.
اوس علی بالاخره پای منیژه رو از لای میله های پل در آورد . اول صورتشو برد جلوی دهن منیژه . بعد دستشو گذاشت روی گردنش یه کم مکث کرد به راننده خیره شد و وهم زده سرشو تکون داد. منیژه یه پا دو پا رفته بود و از پله آخریه پریده بود . یه پا دوپا رفته بود وگرنه پاش تو دمپاییش نمی چرخید . رفته بود و پریده بود اونم بدون چکمه خوشگلاش . اوس علی بلندش کرد روی دست . یه چیزی از توی ژاکتش سر خورد و افتاد بیرون . موهاش بود . درست مث یه طناب سیاه آویزون شد . چطور تا حالا نفهمیده بود موهاش بلنده ؟ اونم این همه ... بسته بودشون با یه کش که دوتا گوی داشت درست رنگ چکمه خوشگلا .
