تبليغاتX
خودنویس
کارگاه داستان کوتاه

 از خودم:

                                                       آخرين روزِ ليلا

 

 کاش مي‌شد بدانم الان کجاست، چه کار مي‌کند، يا لااقل چه شکلي شده. ديگر عادت شده برايم که دو سه ماه يک بار بيايد و چند روزي را مهمان شب و روزم باشد و ببردم به آن سال‌ها، سال اول راهنمايي و همراهش توي حياط روي سکوي پشت بوفه بنشينم و آب انار بخورم. کاش مي‌شد دوباره ببينمش. دوباره ببينمش و برايش تعريف کنم .برايش بگويم که... بگويم که.... کاش مي‌شد گفت!

  اولين روزي که پايم را گذاشتم توي مدرسه‌ي راهنمايي ديدمش و تصوير کاملي بود از چيزي که فکر مي‌کردم هيچ وقت نبايد بِشوم. يک کلاس سومي شَر و درس‌نخوان و پُر از گناه!

 شلوارجين پاش مي کرد و همان روز اول، خانم صالحي که نگاه کردنش شبيه هيچ کدام از ناظم‌هاي قبلي‌ام نبود، به خاطر ناخن‌هاي بلندش از صف کشيدش بيرون. اما او زير چشمي به دوست‌هاي قدبلندش چشمک مي‌زد و مي‌خنديد. قد کشيده بود و سبزه. ابروهاي باريکش پيوسته بود و اندام لاغرش بوي زنانه‌گي مي‌داد. درست مثل بقيه‌ي کلاس سومي‌هايي که وقتي ديدمشان روز اول، عرق سرد نشست روي تنم.

  چقدر دلم گرفت آن روز؛ وقتي سر صف بوفه ، با بي اعتنايي تمام کنارم زد و آب انار، که خيلي دوست داشت، خريد و هر‌و‌کر‌کنان با همان دوست‌هاي قدبلند پشت درخت‌ها رفتند تا سر زنگِ نماز، خانم صالحي نبيندشان که نشسته‌اند و پچ‌پچ مي‌کنند.

  هر وقت توي حياط مي‌ديدمش، ناخودآگاه راهم کج مي‌شد . حالا من هم براي خودم دوست‌هايي داشتم و مدرسه را هم دوست داشتم. او را هم مي‌ديدم، ليلا را‌؛ وقتي داشت پشت درخت‌هاي صف‌کشيده‌ي چنار کنار حياط، با سنگ روي درخت مي‌نوشت، وقتي زنگ تفريح توي يکي از کلاس‌هاي خالي کفش و جورابش را در آورده بود و ناخن‌هاي پايش را لاک مي‌زد، يا وقتي داشت قبل از شروع يکي از امتحان‌هاي ثلث دوم ، بالاي قوزک پايش تقلب مي‌نوشت.

آن روزي هم که کتکم زد، ديده بودمش. ديده بودمش که دوباره داشت انگشت‌هاي پايش را لاک مي‌زد. کتکم زد چون فکر مي‌کرد جز من کسي نديده  و لابد منِ، به قول خودش يک کلاس اولي دهن لَق، گفته بودم به ناظم که ديدمش.  با دست محکم به صورتم زد و هُلم داد و افتادم.

جز من کسي نديده بودش، دُُرست. اما اين کافي بود براي آن که فکر کند لو دادنش کار من بود ؟ گيرم که توي آن وقت روز که همه‌ي بچه‌ها توي حياط بودند، جز من و ليلا هيچ‌کس توي راهروها نبود. گيرم که هم‌کلاسي‌هايش همان روز مرا توي اتاق خانم صالحي ديده باشند. اين‌ها براي اين که ليلا فکر کند کار من بوده، کافي بود؟ اصلا به فرض که من لو داده بودمش، اين کافي بود براي اين که وسط حياط  هُلم بدهد و بيندازدم زمين؟ شايد من آن روز با خانم صالحي کار ديگري داشتم. شايد بعد از رفتن من يکي ديگر آمده بود و ديده بودش. اصلا شايد يکي از دوست‌هاي قدبلندش رفته بود و او را لو داده بود.

 ليلا ديگر نيامد مدرسه. دوست‌هاي قدبلندش مي‌گفتند خانم صالحي پدر ليلا را خواسته که بيايد مدرسه  .دوست‌هاي قدبلندش مي‌گفتند خانم صالحي مي‌خواسته  ليلا را اخراج کند. پدر ليلا هم عصباني شد و ديگر نگذاشته او بيايد مدرسه. دوست‌هاي قدبلندش مي‌گفتند اين بهانه‌اي شده تا پدرش ليلا را شوهر بدهد. دوست‌هاي قدبلندش مي‌گفتند همه‌اش تقصير من است که او الان زن يک پيرمرد پولدار شده . اما  اين که من ليلا را لو دادم ... اين که به فرض من لو دادمش، کافي بود که او زن يک پيرمرد بشود؟ من که نمي‌خواستم ليلا زن يک پيرمرد بشود. اصلا من که نمي‌دانستم ليلا زن آن پيرمرد مي‌شود. اگر مي‌دانستم که به خانم صالحي... من گفته بودم به خانم صالحي؟  

 بعدِ آن روز ليلا ديگر نيامد مدرسه. تا آن روزي که آخرين روز مدرسه بود و آخرين روز ليلا. آمده بودم کارنامه‌ام را بگيرم و باز ديدمش که پشت همان چنارها ، توي همان باريکه‌ي بين ديوار و سکوها و باغچه‌ي درخت‌هاي چنار نشسته . چهار زانو روي زمين نشسته بود، چادر روي شانه‌هايش افتاده بود و انگار تنهايي با چيزي روي زمين بازي مي‌کرد. ليلا که چادري نبود! حتي تا آن موقع هم خوشحال بودم که ديگر به اين مدرسه نمي‌آيد. تقصير من که نبود!

 صدايم زد. صدايم زد و من رفتم. نمي‌دانم چرا، اما رفتم. شايد به اين خاطر که به اسم صدايم زد. صدايش را هنوز هم  مي شنوم : " نگار... بيا اينجا "

  اسمم را مي‌دانست. شايد به همان دليل که من اسمش را مي‌دانستم. صورتش عوض شده بود. ديگر شبيه بچه‌هاي مدرسه نبود. حتي ديگر شبيه سومي‌هاي قدبلند هم نبود. شبيه معلم ها شده بود انگار!

 دستم راگرفت و شروع کرد به راه رفتن . صورتش انگار مهربان‌تر بود و موهاي خرمايي صافش از زير روسري و چادر مشکي ، يک طرف صورتش ريخته و يکي از چشم‌هايش را پوشانده بود. چقدر النگوي طلا داشت! ده تا، شايد هم پانزده تا، شايد هم بيشتر! اگر خانم صالحي مي‌ديدشان تذکر مي‌داد. براي من و براي خودش آب انار خريد و روي سکوي پشت بوفه نشستيم.  هيچ دلهره اي از اين مجسمه‌ي تمام‌نماي گناه نداشتم. شايد دلم مي‌خواست کاري کند، يا حرفي از لو دادنش بزند تا بگويم برايش. بگويم اين که  فقط من ديده بودمش و به ناظم گفته بودم، کافي نبوده براي... مگر من گفته بودم؟ آن قدر اين دوست‌هاي قدبلند ليلا از اين حرف‌ها زدند که باورم شد مقصرم. چرا؟ من، فقط ديده بودمش که روي نيمکت آخر کلاس سوم نشسته و کفش و جورابش را در آورده و ناخن‌هاي پايش را لاک مي‌زند. بعدش هم که خانم صالحي مرا بُرد توي دفترش و پرسيد:" ليلا توي کلاس چه کار مي‌کرد؟ داشت لاک مي‌زد؟" فقط سرم را تکان داده بودم همين! جز من کسي نديده بودش؟ دُرست، اما من که يک کلمه هم حرف نزده بودم به خانم صالحي. خودش فهميده بود! اصلا هيچ‌چيز نمي‌توانسته کافي باشد براي اين که برود و زن آن پيرمرد پولدار بشود. کاش مي‌شد گفت! 

  ليلا آن روز فقط حرف زد، اما نه از لو رفتنش. چرا؟ نمي فهميدم .هنوز هم نمي‌فهمم. حرف زد و دو راز مهم را به من گفت که هيچ وقت فراموششان نکردم. هيچ‌وقت!

 کاش مي‌شد بدانم الان کجاست، چه‌کار مي‌کند، يا لااقل چه‌شکلي شده. عادت کرده‌ام که دو سه ماه يک بار، دو سه روزي را مهمان شب و روزم باشد و ببردم به آن سال‌ها، سال اول راهنمايي و همراهش توي حياط روي سکوي پشت بوفه بنشينم و آب انار بخورم. آب انار بخوريم و ليلا دو راز مهمش را بگويد به من. فقط به من! راز اول اين که توي آن صف درخت‌هاي چنار، صف درخت‌هاي چنار کنار حياط مدرسه، بيست و يک چنار هست که سايه‌ي بالاترين شاخه‌ي آخرين چنار هميشه مي‌افتد روي نيمکت آخر کلاس سوم ب. و راز دوم اين که آن بالا توي آسمان، شهر فرشته‌هاست .اگر فرشته‌اي آن‌جا  گناهي کند، مي‌آورندش روي زمين. هميشه بايد مواظب بود. ممکن است کسي که داري مي‌بيني ، کسي که از کنارت رد مي‌شود و سلام مي‌کند، کسي که با تو حرف مي زند و يا کسي که تو را مي‌بوسد، يکي از همان فرشته‌ها باشد!

دوست نداشتم راجع به داستان هایی که می گذارم توضیحی بدهم اما از آن جایی که شاید فضای این داستان با داستان هایی که تا به حال از من خوانده اید کمی متفاوت باشد( که در نظراتی که تاکنون از شما خوانده ام هم دیده می شود) لازم دیدم کمی توضیح دهم.زمان نوشته شدن این داستان مربوط به دورانی است که من بنا بر شرایط سنی تحت تاثیر فضای رمانتیسم بودم. فضای رمانتیک غالب بر اثر به همین دلیل است. در مورد راوی غیر هم جنس هم این موضوع چاره ی دیگری برایم باقی نگذاشته بود. از آن جایی که به دلیل نوعی حس نوستالژیک شخصا علاقه ی خاصی به این کار دارم خوشحال می شوم دوستان عزیزم با نظرات مفیدشان مرا در هر چه بهتر ویرایش کردن این داستان یاری بدهند. ممنون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 19:7  توسط آریا یعقوب زاده  | 

کارگاه داستان نویسی زیر نظر استاد ارجمند "محمدرضا گودرزی" سه شنبه ی هر هفته در فرهنگ سرای طبیعت(اشراق) برگزار می شود. از علاقه مندان و دوستان داستان نویسم دعوت می کنم در این کارگاه شرکت کنند. جلسه هر هفته راس ساعت ۴ بعد از ظهر آغاز خواهد شد.

آدرس : تهران پارس ـ چهار راه اشراق ـ خیابان جشنواره ـ فرهنگ سرای طبیعت(اشراق)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 14:32  توسط آریا یعقوب زاده  | 

 از خودم:

 

لطفاً پس از شنیدن صدای بوق، پیغام خود را بگذارید...

 

بوق___ الو...شاهد!...گوشی رو بردار اگه هستی، منم پریسا. پس چرا نیومدی امروز دیوونه؟ همه باید بیان الا تو!؟ واقعاً که! فکر کردی واسه خاطر اون عتیقه ها بود که گفتم برای ماکت سازی آخر ترم همه جمع بشین خونه ی ما؟ یادت باشه یکی طلب من! راستی بیتا جون شما هم تشریف آورده بودن. به جون شاهد عین خیالش هم نبود که نیستی. انگار خوشحالم بود که نیومدی! اول تا آخر با اون فرهادِ "شکر در آب"، کله هاشون رو عین دو تا مرغ عشق کرده بودن تو بال و پر هم و لاس می زدن. تازه، بدون این که بگه خواهرش رو هم آورده بود. دیده بودمش قبلاً. ترم پایینی دانشگاه خودمونه نه؟ یه لباس هایی پوشیده بودن که بیا و ببین، پیرهن و شلوارشون مال عهد دقیانوس بود. ولی تا دلت بخواد اون علی  یُبسه، خوشش اومده بود از خواهر بیتا. انصافاً به هم میان. به این بهانه که تیغ دست یگانه جون رو نبُره، کنارش نشسته بود و چسبیده بود بهش. یه دست علی که رو میز بود، اما اون یکی ش کجا بود، دیگه باید از خواهر زن تون بپرسین!...اَه! نمی دونم با کجای این دختره حال کردی که می خوای باهاش ازدواج کنی. از صورت اُستخونیش خوشت اومده یا از اون دماغ عقابی؟ شاید هم مثل این حاجی بازاری ها هیکل گوشتی ش دلت رو برده. راستی... امروز بدجوری زدم تو پوز فرهاد! تو اتاق تنها گیرم آورد و بهم پیشنهاد داد. اونم دوستی برای آینده! فکر می کنه منم مثل بقیه ی دخترها گول صورت نمکی و بدن خوش تراشش رو می خورم! صاف زدم تو پرش و گفتم نه عزیز، "طفلکی دلم گیره..." چی کار کنم دیگه، من که مثل تو نیستم! کاش میومدی، همون لباسی تنم بود که خیلی دوستش داری...فردا عصر مامان اینا نیستن، اومدی خونه زنگ بزن هماهنگ کنیم باشه؟ ...فعلاً...

 

بوق___الو...خونه نیستی آقا شاهد؟  علی ام...موبایلت هم که جواب نمی ده. دست شما درد نکنه! حالا دیگه نمی یای و مارو میون این قوم از کافر بدتر تنها می ذاری؟ بابا تو که می دونی اگر هم قبول کردم بیام برای این بود که تو هم هستی. وگرنه من کِی آبم با اینا تو یه جوب رفته که بار دُومم باشه؟ می دونم دلت می خواد از اون به قول تو پیله ای که دور خودم ساختم بیرون بیام، ممنونم ازت ولی اینا هم دیگه شورش رو در آوردن. البته جسارت نباشه، حساب بیتا خانوم جداست. واقعاً فرق می کنه با باقی شون...نیومدی ببینی چی کشیدم شاهد! اون دختره پریسا که انگار یادش رفته بود لباس تنش کنه. همون یه ذره رو هم نمی پوشید سنگین تر بود. اینا اگه دلشون می خواد گناه کنن، چرا دیگرون رو می ندازن تو گناه؟ همین می شه که هنوز یه رُبع نگذشته با آقا فرهاد می رن توی اتاق و در رو می بندن و نیم ساعت بعد میان بیرون. البته نمی خوام گناه مردم رو بشورم ولی فکر دیگه ای نمی شد کرد. تموم دیوارهای اتاقش پُرِ تابلو بود اما دریغ از لااقل یه "و ان یکاد" معمولی. از خونه ی کافرها هم بدتر بود! اگه فکر باز اینه که می خوام صد سال سیاه فکرم باز نشه!  خوب چی می شد مگه پریسا هم مثل بیتا خانوم یه پیرهن گشاد و شلوار می پوشید که اگه آدم ناغافل چشمش افتاد، لااقل زیاد گناه نکرده باشه!؟ خواهر بیتا خانوم هم دختر خوبیه. حتما بهتر می شناسیش. خیلی محجوبه. فکر کنم روسری ش رو هم دوست نداشت در بیاره، ولی هم رنگ جماعت شد! منم که می شناسی، همش موقع صحبت کردن باهاش سرم پایین بود.اگه بگی جوراب راه راه سفید و آبی ش چند تا خط داشت یادم مونده!...اون وقت دختره پریسا انقدر عطر زده بود به خودش که وقتی از کنارم رد می شد، سرم گیج می رفت...امشب به گناه نیوفتم خیلی حرفه!...بی خیال، اومدی خونه حتماً بهم زنگ بزن آقا شاهد. ما که جز شما رفیقی نداریم...خداحافظ...

 

بوق___سلام عزیزم...چرا موبایلت رو جواب نمی دی؟ خیلی بدی که نیومدی. الانم که معلوم نیست کجایی. نمی گی نگران می شم؟ من و یگانه فقط به خاطر تو اومده بودیم. وگرنه خودم می تونستم تو خونه ماکتم رو تموم کنم. جات خیلی خالی بود. اون قدر دلم گرفته بود که نگو. حیف شد نیومدی. خونه ی پریسا خیلی قشنگه. برای خودش طبقه ی منهای یک یه سوییت مستقل داره. دیوارهای سوییتش صورتی سیره با کلی تابلوی کوبیسم خوشگل. خودش هم خیلی دختر ماهیه. یه دست تاپ و شلوارک قرمز ناز پوشیده بود. باید قیافه ی علی رو می دیدی. با اون صورت گرد و چشم های درشت و ته ریش مسخره ش. مثلاً خودش رو مذهبی می دونه اما زیر چشمی داشت پریسا رو می خورد. از آدم هایی که خودشون نیستن خوشم نمی یاد...راستی فکر کنم فرهاد به پریسا پیشنهاد داد.وقتی تو اتاق بودن یه کم از حرفاشون رو شنیدم. فکر کنم پریسا قبول کرد چون علی حسابی خوشحال بود. به هم میان. بچه های خوبین. یگانه هم ازشون خوشش اومده. مخصوصاً از فرهاد. می گه از اون آدم هاست که اصلاً خودش رو تو زندگی اذیت نمی کنه، ندیده بودم تا حالا یگانه از یه پسر تعریف کنه... راستی نگران ماکتت نباش. با بچه ها کمک کردیم تموم شد. فردا برات میارم دانشگاه. اومدی حتما زنگ بزن،می بوسمت...

 

بوق___کجایی تو نکبت؟ حالا دیگه مارو قال می ذاری؟ دِ آخه شاسکول اگه بچه ها کمک نکرده بودن که الان زیر ماکتمون زاییده بودیم و این ترم هم دهنمون سرویس می شد. بی خیال! گوش کن ببین داش فرهادت امروز تو زمین حریف چه گُلی کاشته! آره داداش، بالاخره فایل پریسا خانوم هم باز شد. گفته بودم قفل شکن داش فرهاد ردخور نداره. شرط رو هم باختی که می ذارم به حساب شیرینی حالی که کردم. واای! جات خالی پسر، چه بدنی! همین که رفتم تو، نشست جلوم و پاهای کشیده ش رو انداخت رو هم. منو می گی؟ تو آسمونا! موهای پرکلاغی ش رو جمع کرده بود پشت سرش. همه جای تنش رو هم برنزه کرده بود. نکبت شلوارک هم پاش بود و پر و پاچه هی فرکانس می فرستاد تو دل ما. ما هم معطلش نکردیم و کشیدیمش تو اتاق. خود نکبتش هم از خدا خواسته تر بود انگار! در و دیوار اتاقش رو پُر کرده بود از این نقاشی های کج و کوله که بگه مثلاً خیلی حالیمه. ولی بازم با دو تا دوسِت دارم الکی قافیه رو باخت. دخترن دیگه.عاشق اینن که دروغ بشنون.هر چی باشه دویست گرم مغز کم تر دارن. دویست گرم مغز! کم که نیست. خلاصه به خدمت بالا تنه ی خانوم رسیدم و پایین تنه هم موند واسه ی فردا که قراره بیاد خونمون. محشره شاهد، محشر! یکی دو دور که تور سیاحتی رفتم، پاسش می دم بهت تو هم یه سیاحتی کنی... این خواهر بیتا هم بر خلاف خودش بد چیزی نیست ها! هم قدش بلندتره، هم چشم هاش سبزه. ناراحت نشو شاهد جون، چون رفیق فابریکتم می گم.حال نمی کنم با بیتا، چی کار کنم؟ خیلی عجله کردی شاسکول. جو گیر شدی کردیش تو پاچه ی خودت. جون خودم باید بودی می دیدی چه جوری با اون علیِ بوق فرکانس رد و بدل می کرد. حالام دیر نشده. از ما می شنوی بی خیال قضیه شو. ضمنا، فردا میای دانشگاه جزوه های طراحی رو هم بیار...بای...

 

بوق___منم یگانه...نیومدی چرا؟ مثل این که خیلی خوشت میاد منو سر کار بذاری نه؟ به خدا دیگه خسته شدم شاهد. زودتر تکلیف منو روشن کن. به خدا اگه به بیتا راستش رو بگیم قبول می کنه. بیتا علی رو می خواد. اونم از خداشه یه بهانه پیدا کنه و جدا شه ازت. مطمئنم اگه جریان رو بهش بگیم کمکمون هم می کنه... گاهی اوقات به خودم می گم ای کاش حرفاتو باور نکرده بودم و نمی ذاشتم هر کار دلت خواست باهام بکنی. این سر دووندنات داره نگرانم می کنه. تو مسوول این افتضاحی و خودتم باید جمع و جورش کنی وگرنه...شاهد به خدا دوسِت دارم. تنهام نذار...باشه؟...بو___________ق                  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 14:58  توسط آریا یعقوب زاده  | 

 

هر کدام از دوستان عزیزم که داستان و یا نوشته ای دارند و مایلند نوشته شان توی وبلاگ مطرح شود و دوستان دیگر در موردش نظر بدهند می توانند نوشته ی خود را به aria5875@yahoo.com میل کنند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 12:42  توسط آریا یعقوب زاده  |