تبليغاتX
خودنویس
کارگاه داستان کوتاه

 

از خودم: 

کوبی دوبی

 

 همیشه همین طور بود. عباس را جان به لب می کرد تا قصه ی شب قبل مادرش را تعریف کند.

_نمی خوام... مامان خودمه، قصه هاش م مال خودمه...

  نگار، اخم هاش را کشید تو هم و لب هاش را جمع کرد. گونه هاش از گرما گل انداخته بود. چتری هاش تا روی چشم ها پایین ریخته بود. چند لحظه یک بار زیر چشمی عباس را می پایید. عباس می دانست که وقتی نگار رو دنده ی لج بیفتد، نمی شود مجبور به کاریش کرد. خیلی دلش می خواست قصه ای را که نگار می گفت دی شب مادرش تعریف کرده، بشنود. قصه ی "کوبی دوبی"!  آفتاب ظهر تابستان تن کوچه را می سوزاند. عباس به دوچرخه اش تکیه داد. قطره های عرق از زیر موهای مجعدش پایین می آمد و گردنش را خیس می کرد.  نگار رو پله ی درگاه خانه شان نشسته بود. سعی می کرد خودش را با عروسکش سرگرم نشان دهد. پاهای کوچکش را رو پله دراز کرد. عروسک را رو دامن قرمزش گذاشت و انگار که بخواهد بخواباندش، پاها را تکان می داد. عباس دوچرخه را به دیوار تکیه داد و کنار نگار نشست. نگاه نگار به پاهای عباس افتاد. آفتاب پاهاش را دو رنگ کرده بود. تا بالای زانو که با شلوارک پوشیده می شد، سفید بود. اما از خط شلوارک به پایین تیره شده بود. زیر لب خندید. عباس همان طور که زخم خشکیده ی سر زانو را می خاراند، فکری به خاطرش رسید:

_ اگه برام تعریف کنی، سوار دوچرخم می کنمت می ذارم تا ته کوچه باهاش بری.

 لبخندی شیطنت آمیز رو لب های نگار نشست:

_ بگو به قرآن.

_ به قرآن راست می گم.

نگار چتری ها را از رو پیشانی کنار زد:

_ پس اگه راست می گی شیش بار سوارم کن!

عباس چشم های درشتش را گرد کرد:

_ تو مگه اصلا می دونی شیش تا چند تاست؟

_ معلومه که می دونم. بابام یادم داده. نیگا کن : یک...دو...سه...چار...پنچ...شیش...هف...هش...نه....ده...دیدی؟

_ خوب حالا واسه چی شیش بار؟

_ واسه این که شیش از همش بیشتره!

عباس نخواست بحث را ادامه دهد. شش بار از ده بار بهتر بود:

_ پس تو اول قصه رو تعریف کن، بعد من می ذارم شیش بار بری تا ته کوچه و برگردی. باشه؟

نگار روی دو پا نشست و همان طور که خودش را تکان می داد گفت:

_ نه خیرم! تو الکی می گی. اگه راس می گی اول منو سوار کن بعدش برات می گم.

عباس لب هاش را جمع کرد و رفت طرف دوچرخه:

_ اصلا نمی خوام بگی. خودم به خاله جونم می گم یه عالمه قصه ی خوشگل از تو کتاب برام بخونه.

نگار سرش را پایین انداخت و با النگوهای پلاستیکی اش ور رفت. عباس هنوز سوار دوچرخه نشده بود که انگار پشیمان شد. نگار می گفت اسم قصه ای که دی شب مادرش تعریف کرده "کوبی دوبی" است. تا حالا چنین اسمی نشنیده بود. کنجکاوی داشت دیوانه اش می کرد:

_ باشه قبوله! ولی فقط شیش بارها. باشه؟

نگار خنده ی ریزی کرد و سرش را به علامت باشد تکان داد. عروسک را به دیوار تکیه داد و دوید طرف دوچرخه:

_ تو باید دوچرخه رو نگه داری ها. من میوفتم!

نگار به زحمت رو زین نشست. پاهاش کوتاه بود و کفش های بندی سفیدش رو رکاب نمی نشست. عباس کنار دوچرخه ایستاده و دسته ی دوچرخه را نگه داشته بود. تا ته کوچه راه زیادی نبود. وقتی عباس جلو خانه خودشان رسید، سرعتش را بیشتر کرد. در خانه نیمه باز بود.

_ یواش! چرا تند می ری عباس؟ می افتما!

_ می ترسم نسرین خانوم تو حیاط باشه. اگه مارو ببینه دعوامون می کنه.

نگار سرک کشید:

_ نیستش که! نسرین خانوم تو رو می زنه؟

_ نه! کی گفته؟

_ مامانم داشت به عمه شهنازم می گف. می گف همش تقصیر باباته که نسرین خانومو گرفته.

عباس دوچرخه را نگه داشت:

_ نه خیرم. اگه منو بزنه به بابام میگم بندازش بیرون! خود بابام گفته کارایی رو که نسرین خانوم می کنه بهش بگم.

دوباره راه افتادند.

 

*   *   *

 

_ خوب دیگه شیش بار شد حالا بریم اون جا بشینیم برام قصه ی کوبی دوبی رو بگو. باشه؟

نگار دوباره لب هاش را جمع کرد:

_ نه خیر. خیلی کم بود. بازم بریم. اصلا شیش بار دیگه م بریم!

کلافه گی از نگاه عباس می بارید. پشت پیراهن آبی اش از عرق خیس بود. بُراق شد تو چشم های نگار:

_ دیدی گفتم آخرشم نمی گی؟ همین حالا باید بگی. وگرنه همین جا رو دوچرخه ولت می کنم می رم تا بیفتی.

_ خوب برو مگه چی می شه؟ تازشم من خودم یاد گرفتم دوچرخه سوار شم. خودم می تونم تا اون ته تها برم.

لب های عباس لرزید. یک دفعه دوچرخه را ول کرد و رفت طرف خانه. هنوز چند قدمی نرفته بود که صدای افتادن دوچرخه را شنید. نگار داشت تقلا می کرد خودش را از زیر دوچرخه بکشد بیرون. عباس به طرفش دوید:

_ چی شد؟ افتادی؟

کمک کرد تا نگار بلند شود. چشم های عباس نگران بود. نگار خم شده بود و سر زانوش را با دو دست گرفته بود. تلاش می کرد بغضش را بخورد. اما وقتی خون را کف دستش دید، صدای گریه اش بلند شد:

_ به...ماما...نم...می گم...منو انداختی...پام خونی شد...می گم...

و لنگ لنگان به طرف خانه شان راه افتاد. عباس به دنبالش دوید و دستش را گرفت:

_ تو رو خدا به مامانت نگو. اگه بگی می ره به نسرین خانوم می گه. اون وقت اونم منو می زنه ها.

نگار دستش را از دست عباس بیرون کشید و هق هق کنان به راهش ادامه داد. یک دفعه ایستاد و برگشت:

_ تو...تو که گفتی...اون تورو نمی زنه؟...

عباس سرش را انداخت پایین:

_ الکی گفتم. بعضی وقتا که کار بد کنم می زنه!

دوباره دست نگار را گرفت و رو لبه ی جوی نشاندش:

_ خودم الان از محمود آقا چسب می گیرم می زنم به پات. باشه.

هق هق نگار بند آمده بود. خراش کوچک رو زانو را نگاه می کرد. عباس به طرف مغازه ی آن طرف کوچه دوید. نگار داشت کف دست ها را می تکاند که عباس برگشت.

_ بیا ببین چسب گرفتم الان می زنم به پات خوب شه.

چسب را باز کرد و روی خراش گذاشت.

_ می سوزه؟

نگار سرش را تکان داد.

_ می خوای بوسش کنم خوب شه؟

نگار باز هم سرش را تکان داد. عباس روی چسب زخم را بوسید. لبخند شیرینی رو لب های نگار نشست. عباس هم لبخند زد:

_ حالا دیگه به مامانت نمی گی؟

نگار سرش را بالا برد:

_ نوچ!

_ می خوای بازم سوارت کنم؟

نگار همان طور که با النگوهاش بازی می کرد گفت:

_ نه نمی خوام.

کمی مکث کرد:

_ منم الکی گفتم! مامانم اصلا دی شب قصه نگفت. می خواست بگه من خوابیدم. از خودم در آوردم کوبی دوبی!

عباس چند لحظه با دهان باز نگار را نگاه کرد. بعد خنده نشست رو صورتش. صدای خنده ی بچه ها تو کوچه پیچید.

                                                                                              

                                                                                                       

   

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:16  توسط آریا یعقوب زاده  | 

 

از خودم:

پرسه

 

چه قدر حالم خوب است. حال آدم خوب می شود اگر چهار دست و پا روی پیاده رو راه برود. درست مثل آن کفش دوزک. پاهای بزرگ آدم ها هی از چند سانتی متری ام رد می شوند و هی می ترسم که له شوم. آن وقت، آن آقا که کمی تپل است و ریش دارد و جوان است، خم می شود و روی انگشت اشاره اش سوارم می کند. بعد همان طوری انگشتش را راست راست نگه می دارد تا مردمی که از کنارمان رد می شوند، نگاهم کنند.

  همان آقا که گفتم، همانی که ریش داشت و تپل بود و جوان هم بود، مرا توی باغچه می اندازد تا بتوانم از سبزه ها بالا بروم و بال هایم را باز کنم. می پرم کنار خیابان. حالم خوب است. سبکم. کاش بتوانم تاکسی دربستی پیدا کنم. هوا خوب است. می خواهم بروم تا آن کوچه هایی که درخت هایش زیادند. آن وقت ها زیاد آن جا می رفتم. کوچه های دور و بر خانه ی ما که اصلا درخت درست و حسابی ندارد. گاهی آدم فکر می کند الان است که دیگر قیافه ی درخت را هم فراموش کند. کاش ضبط صوت ماشین خراب نباشد. تاکسی دربست را می گویم. هر دفعه که ماشینی را دربست گرفته ام، از شانس بدم ضبطش خراب بوده. ضبطش که سالم باشد خوب است. روی صندلی جلو می نشینم. باران هم که می بارد. خیابان ها را نگاه می کنم و سیگار می کشم و راننده هم کم حرف است. او هم سیگار می کشد. خیلی هم محکم کام می گیرد. آقای راننده هر چه بیشتر پک می زند و محکم تر کام می گیرد، داغ تر می شوم و بیشتر کیف می کنم. تازه خوبی اش این است که جا سیگاری ندارد تا مرا توی آن فشار دهد و کمرم را له کند. این طور بهتر است. چون پرتم می کند وسط خیابان. آن وقت خودم خود به خود روی آسفالت خیس خاموش می شوم. اگر شانس داشته باشم پرت می شوم جلوی پای آن خانم جوان. همانی که بوی خوب می دهد و انگشت های پایش را لاک سیاه زده است. همیشه هم یک گل کوچک قرمز روی موهاش می گذارد. گل طبیعی است. معلوم است که طبیعی است. به جای آن که زیر پاش باشم می توانم بالای سرش باشم. کافی است دستش را دراز کند و مرا از شاخه بچیند. بعد مرا لای موهای سیاهش می گذارد و مثل آن روز می رود وسط خیابان با همان پاهای برهنه ی لاک زده شروع می کند به رقصیدن. آن قدر می چرخد و می چرخد تا از روی موهایش می افتم و پایش را می گذارد رویم و کلی هم ناراحت می شود. مثل همان روز. داشت گریه می کرد. دیدم. برای همین خانه که رفتم بهش زنگ زدم. آن قدر برایش چرت و پرت گفتم که سرش درد گرفت و ترکید. از من حسابی بدش آمده بود. گوشی را قطع کرد و به خودش عطر زد و پاهایش را لاک سیاه زد. بعد هم رفت توی خیابان های خیس.

دلم می گیرد. آن قدرکه دلم می خواهد کسی پایش را رویم فشار دهد. زنگ می زنم تا یکی بیاید و مرا له کند. اما همان آقا که ریش داشت و جوان بود گوشی را برمی دارد. او هم که اهل له کردن نیست! برایم شازده کوچولو می خواند.

  خسته شده ام. به خدا حوصله ام سر رفته از بس که توی سیاره ی هشتم نشستم و شازده کوچولو نیامد. اگر می آمد بهش می گفتم که گل با گل هیچ فرق نمی کند. مخصوصا آن موقع که از روی موها افتاده باشد زمین.

 به راننده گفته ام از راه های دورتر برود تا دیرتر برسم. ضبط هم که می خواند. پاهایم توی ماشین گرم می شوند و کم کم چرتم می گیرد. چرت می زنم تا می رسم. همان جا که سوار شده بودم پیاده می شوم. سبزه های باغچه ی کنار خیابان خیس شده اند. یکی یکی ازشان بالا می روم و پایین می آیم. می خواهم آن قدر بالا و پایین بروم تا آن خانم جوان رقاص مرا به اشتباه روی موهاش بگذارد. اما نمی آید. می روم توی پیاده رو تا عابری له ام کند. به خودم که می آیم روی انگشت جوان ریش دار سوارم. جوان با انگشت تو را نشانم می دهد. با آن موهای سیاهت کنار خیابان ایستاده ای تا ماشینی بیاید و سوار شوی. دیگر روی موهات گلی نیست.

                                                                                                                    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:7  توسط آریا یعقوب زاده  | 

 

از خودم: 

راز ِبقا

 

ابوذر سلانه سلانه از پله های زیرزمین آمد بالا. هوا گرگ و میش بود، سحر. حیاط کوچک بود. دیشب که جا عوض کرده بودند و آمده بودند این جا، تاریک بود. بعدش هم که از خستگی، همان جلو در زیرزمین ولو شده بود و تا خود سحر چرت زده بود. حالا انگار تازه داشت خانه را می دید. دور و بر را نگاه کرد و چشم ها را مالید. دیشب خانه را بزرگ تر دیده بود. هر وقت از رضا پرسیده بود خانه مال کیست، جواب را پیچانده بود. حیاط نسبتا تمیز بود. باغچه ی کوچک کنار حیاط هم مرتب بود. به نظر نمی آمد خانه ای باشد که کسی توش زندگی نکند. شیر آب گوشه ی حیاط را باز کرد و سرش را گرفت زیر آب. دهانش هنوز از سیگارهایی که دیشب کشیده بود، گس بود. سیگاری روشن کرد و رفت تو اتاق. رضا، روی کاناپه ی رنگ و رو رفته ی وسط اتاق لمیده بود و پاهاش را انداخته بود رو میز. کفش هاش هنوز پاش بود. موهای بلندش باز بود و نصف صورتش را می پوشاند.  تلوزیون روشن بود، برفک.

_ خوابی رضا؟

_ نه، پسره خوابید؟

نشست رو صندلی جلو رضا. ته سیگار را وسط کُپه ی ته سیگارهای تو جاسیگاری خاموش کرد.

_ آره پدرسگ. ولی دیشب خواهر مارو عروس کرد از بس عر زد...

رضا نشست و از پاکت رو میز سیگاری برداشت:

_ چی کارش کنیم؟ بازم زنگ بزنیم خونش یا نه؟

ابوذر انگار که با خودش واگویه کند غرید:

_ نوچ! خراب کردیم داش رضا، زدیم به کاه دون. گفتم نباید به خزعبلات این عباس دل خوش کرد. کارخونه داره! زاییده! طرف حساب دار جزء از آب در اومد. باباه ِدیروز می گفت یه هفته صبر کنید پنج تا جور می کنم. گفتم پنج تا به درد زنت می خوره!

رضا دود را از دهان بیرون داد و از دماغ دوباره کشید تو:

_ ولی من می گم بازم بترسونیمش، شاید بی پدر داره و رو نمی کنه.

_ آخه تا کی داش رضا؟ تا کی می شه از این سولاخ به اون سولاخ ویلون بود؟ تازه عباس می گفت به پلیس هم گفتن. از حالا به بعد دیگه خطره. پسره هم که صورت جفتمون رو دیده. تکلیف معلومه آقا رضا!

رضا کنترل را برداشت و تلوزیون را خاموش کرد. ته ریش دو سه روزه اش را خاراند و سیگار دیگری روشن کرد:

_ دیشب رازبقای توپی گذاشته بود. خواستم خبرت کنم. ترسیدم پسره یه فیلمی سرمون در بیاره.

ابوذر انگشت ها را کرده بود تو موهای وزوزی اش و محکم می خاراند. پوزخندی زد:

_ بد نگذره، ما دیشب تا صبح عر و گوز پسره رو گوش می دادیم، اون وقت آقا این جا لم داده بودن به راز بقا! چه کنیم دیگه، رییسی!

_چرند نگو بابا، من که می دونم به تو اون پایین بد نمی گذره!

_ به جون رضا اگه ...بی خیال.

رضا آب نباتی از جیب در آورد و انداخت تو دهانش:

_ عجب راز بقایی بود! یارو آهوه زاییده بود. بچه ش کلی زور زد تا تونست رو پاش وایسه. زودی راه افتاد. یه کم این ور اون ور رفت. بعد یه گله از این گاوهای وحشی رد شدن. بچه آهوه کپ کرده بود و نگاشون می کرد. هنوز داشت گاوهارو سیاحت می کرد که یهو یه شیر بی پدر پرید و گردنشو گرفت...

_ ای ول، نوش جونش!

رضا ته سیگاری که تو دستش بود را می چرخاند . همین طور که به رقص دود زل زده بود واگویه می کرد:

_ فکرشو بکن، یارو بچه آهوه از کل دنیا، فقط تونست ننه ش رو ببینه و یه گله گاوو، همین! کل عمرش نیم ساعتم نشد!...خیلی نامردیه!

ابوذر زیر لب غرید و رفت تو آشپزخانه. بر خلاف باقی جاهای خانه، انگار چند سالی بود کسی پا تو آشپزخانه نگذاشته بود:

_ چیزی واسه خوردن نداری رضا؟

_ چرا یه چیزی هست...

_ اون به درد خودت می خوره!

با دست از شیر سینک آب خورد. رضا دوباره لمیده بود:

_ چی کار کنیم؟

ابوذر صورتش را با دامن پیراهن پاک می کرد:

_ تو که می دونم دلشو نداری، برو ماشین رو بیار جلو در، کارو که تموم کردم لا پتو میارمش. در صندوق رو باز نگه دار.اُکی؟

_ مطمئنی دیگه فایده نداره ابوذر؟

ابوذر بدون آن که جواب بدهد سویچ ماشین را گذاشت رو میز و رفت بیرون. هوا دیگر روشن شده بود.

                                                                           

    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:10  توسط آریا یعقوب زاده  |