تبليغاتX
خودنویس
کارگاه داستان کوتاه

 

داستانی از خودم:

گورستانی برای جوجه های مرده

 

یک ساعتی می‌شد که مهتاب بی هدف تو خیابان‌ها می‌گشت. هوا تاریک بود. با این که می‌دانست حسابی دیرشده، دوست نداشت برگردد خانه. خوبی‌اش این بود که هیچ وقت کسی منتظرش نبود. اوایل که از سیاوش جدا شده بود، از این که کسی منتظرش نباشد حس خوبی داشت. اما حالا دیگر برایش فرقی نداشت. ساعت از ده گذشته بود. کم کم خیابان‌ها خلوت می‌شد. صبح باک ماشین را پر کرده بود. با این وجود درجه‌ی بنزین از نصف کم‌تر را نشان می داد. 

کنارکوچه‌ای خلوت ماشین را پارک کرد. هوا کم کم سرد می‌شد. خودش را جمع کرد. ظهر که از خانه می‌آمد بیرون هوا گرم بود. زیر مانتو‌اش فقط پیراهنی نازک پوشیده بود. قطره‌های باران دانه دانه خود را به شیشه‌ی ماشین می‌کوبیدند و پخش می شدند. پیچ ضبط صوت را چرخاند: " از لاله زار که می‌گذرم...بغض ترانه می‌شکنه..." لامپ‌های تیرهای چراغ برق کوچه یکی در میان سوخته بودند. شیشه را کمی پایین کشید. سرد بود. بوی باران را دوست داشت. ماشین را خاموش کرد. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. آهنگ را زیر لب زمزمه می‌کرد:" لاله زار کاش می‌تونستیم...همیشه بچه بمونیم...عمو زنجیربافو بازم...توی کوچه‌هات بخونیم..." نور ضعیف چراغ‌ها، پشت شُره‌های باران روی شیشه، پخش می‌شد و شکل عوض می‌کرد. اگر سیگار داشت حتمن می‌کشید. حتمن هم بعدش پشیمان می‌شد. دو ماهی بود که نکشیده بود. هیچ وقت ترک کردنش این قدر طولانی نشده بود. مادرش تا زنده بود نتوانسته بود ترکش دهد. بعد از مرگ مادر عذاب وجدان نگذاشته بود چند روزی بکشد. اما باز شروع کرده بود. سیاوش هم که خودش سیگاری بود، به نفعش نبود به سیگار کشیدن مهتاب گیر بدهد.   

با صدای بلند رعد ازجا پرید. به شیشه‌ی کناری ماشین نگاه کرد. بی اختیار جیغ کشید. پسرنوجوانی سرش را به شیشه‌ی ماشین چسبانده بود و زل زده بود به او. حالت نگاهش غیر عادی بود. از سر بیش از حد بزرگش می‌شد حدس زد که عقب مانده است. نوجوان با دیدن عکس العمل مهتاب چند قدم به عقب برداشت. سر تا پاش خیس بود. وسط خیابان ایستاده بود. چشم از ماشین بر نمی‌داشت. لباس فرم به تن داشت. پیراهن سرمه‌ای و شلوار آبی آسمانی. مهتاب این لباس را می‌شناخت. لباس فرم بهزیستی بود. همان مرکزی که چند خیابان بالاتر بود. همان مرکزی که مادر چند سالی در آن کار می کرد. دو سه باری آن جا رفته بود. بعد از رفتن مادر هم یک بار رفت و به همکارهای مادرش سر زد. دو سه سالی می‌شد که دیگر آن طرف ها نرفته بود.

نوجوان آرام و بی آزار به نظر می رسید. موهاش را از ته تراشیده بودند. ریش تنکی داشت. پانزده یا شانزده سال بیشتر نداشت. پابرهنه بود. انگارچیزی را توی مُشت پنهان کرده بود. مهتاب شیشه را پایین داد. همان‌طور که لبخند می‌زد، با دست اشاره کرد که جلوتر بیاید. خیابان خلوت بود. نوجوان، آرام چند قدم به طرف ماشین برداشت. دستش را جلو آورد و مُشتش را باز کرد. چیزی توی دستش بود. مهتاب دقیق تر شد. جوجه ی کوچکی بود. مُرده بود.

_ این چیه دیگه گرفتی دستت؟

عضلات صورت پسرموقع حرف زدن، به شکلی ناهماهنگ تکان می‌خورد:

_ این مُ...مُر..مُرده! می‌خوام خا...خاکش کنم...

این را گفت و دوباره مشتش را بست. مهتاب نمی‌توانست توی این وضعیت و این جا ولش کند. باید به بهزیستی تحویلش می‌داد. زنگ زدن فایده نداشت. بهزیستی نزدیک بود و خودش می‌توانست برساندش.

_ می‌خوای با من بیای ببرمت قبرستون و با هم این جوجه رو دفن کنیم؟

پسربا تردید به ماشین نگاه کرد. حالا دیگر نگاهش معصوم بود. انگار هنوز به مهتاب اعتماد نداشت. مهتاب دوباره با دست اشاره کرد که جلو بیاید. اما او  عقب تر رفت. مهتاب دور و بر را نگاه کرد. به جز اتومبیلی که سر کوچه از خانه ای بیرون می آمد، کسی تو کوچه نبود. از اتومبیل پیاده شد و به طرف نوجوان رفت. نوجوان برای فرار خیز برداشت. مهتاب سر جاش ایستاد و دست‌هاش را بالا برد:

_ من که کاریت ندارم. می‌خوام ببرمت تا اون جوجه رو دفن کنیم. همین!

همان‌طور که حرف می‌زد جلو رفت و دستش را روی شانه‌ی پسر گذاشت.

_ باشه؟...بریم؟...من راه قبرستون رو بلدم ها!

پسر دوباره به صورت مهتاب زل زد. چشم‌هاش دو دو می زد.

_ با...با...شه. بر...ریم...

مهتاب در اتومبیل را باز کرد و روی صندلی جلو نشاندش. پسر با تعجب به ضبط صوت زل زد. مهتاب اتومبیل را روشن کرد و راه افتاد. رقص نور مانیتور ضبط توجه پسر را به خودش جلب کرده بود. انگار صدای مهتاب را نمی‌شنید:

_ خوب! آقا پسر گل. اسمت چیه؟ چند سالته؟

پسر همان طور جوجه را تو مشت گرفته بود و حرف نمی‌زد. چشم‌هاش را گشاد کرده بود و زل زده بود به رقص نور. 

اتومبیل را مقابل بهزیستی پارک کرد. دستی به سر پسر کشید و با لبخند گفت:

_الان میام باشه؟

چراغ باجه نگهبانی روشن بود. توی باجه، مرد میان سالی دستش را زیر سر گذاشته بود و چرت می‌زد. مهتاب با انگشت به شیشه‌ی باجه زد. مرد با بی حوصلگی سرش را بلند کرد. با دیدن مهتاب خودش را جمع و جور کرد و پنجره‌ی کوچک باجه را باز کرد.

_ کمکی از دستم بر میاد خانوم؟

گوشه‌ی چشم‌های نگهبان قِی بسته بود. دگمه یقه‌اش باز بود و موهای سفید و سیاه سینه اش بیرون ریخته بود. مهتاب ماجرا را تعریف کرد. نگهبان سرش را خاراند:

_ اگه عقب موندس مربوط به این‌جا نمی‌شه، مرکزشون جای دیگه ست؛ این جا مرکز بچه‌های بی سرپرسته، از همکاری‌تون ممنونم، اگه چند دقیقه صبر کنین، زنگ می‌زنم بیان ببرنش...

نگهبان گوشی تلفن را برداشت. مهتاب به طرف اتومبیل نگاه کرد و برای پسر بی اسم دست تکان داد. پسرک اصلا متوجه‌ی او نبود و هنوز به ضبط خیره بود.

_ تماس گرفتم خانوم. تا چند دقیقه دیگه میان و میبرنش. تا برسن بفرمایین تو باجه . بیرون سرده.

بعد انگار تازه متوجه حرفش شده باشد گفت:

_ راستی اگه عجله دارین می‌تونین بچه رو بدین دست من خودتون تشریف ببرین.

_ ممنونم. صبر می‌کنم تا بیان. من می‌تونم تا همکاراتون برسن برم تو و یه سر به بچه‌های این جا بزنم؟

نگهبان همان‌طور که گوشه ی سبیل جوگندمی‌اش را می‌جوید مکث کرد. انگار دلش نمی‌آمد مخالفت کند.

_ ولی خانوم این وقت شب که بچه‌ها خوابن. برا این جور بازدیدا معمولن غروبا وقت می دن. ولی اگه کارت خبرنگاری یا بازرسی یا چیزی داشته باشین می‌شه یه کاریش کرد.

_ نه متاسفانه من از این جور کارت‌ها ندارم. من قبلنم این‌جا اومدم. گفتم حالا که این‌جام یه سریم به بچه‌ها بزنم. همین. مادرم تا دو سه سال پیش مددکار همین‌جا بود. شاید بشناسیدش. خانوم مطلبی.

  نگهبان چند بار زیر لب" مطلبی" را تکرار کرد:

_ دقیقن خاطرم نیست. شاید قبل از من این‌جا بودن. آخه منم دو سه سال بیشتر نیست که این جام. حالا اجازه بدین یه زنگ به کشیک بخش بزنم. شاید یه کاری کردم.

گوشی را برداشت و مشغول صحبت شد. باران بند آمده بود. مهتاب از سرما می لرزید اما سعی می‌کرد این را نشان ندهد.

_ فرمودید اسم والده چی بود؟

_ مطلبی.

نگهبان دوباره مشغول صحبت شد. اتومبیلی که رو درش آرم بهزیستی داشت جلو در ایستاد. دو نفر که لباس فرم‌شان به لباس فرم نگهبان این جا شبیه بود از آن پیاده شدند. پسر گویا می‌شناخت‌شان. به محض دیدن‌شان شروع کرد به داد و فریاد و کوبیدن مشت هایش به شیشه‌ی اتومبیل. مامورها همان‌طور که به طرف اتومبیل می‌رفتند با سر به مهتاب سلام کردند. در ماشین را باز کردند و به زور پسر را آوردند پایین. پسر داد و فریاد می‌کرد و چیزهای نامفهومی می‌گفت. مامورها بدون این که کلمه‌ای از مهتاب سوال کنند، پسر را سوار ماشین کردند و راه افتادند.از این که پسر را تحویل داده بود احساس بدی داشت. اما مگر چاره‌ی دیگری هم بود؟ کاش لااقل به‌ش دروغ نگفته بود. نگهبان از باجه بیرون آمده و کنارش ایستاد. انگار فکرهای مهتاب را می‌خواند:

_ ای بابا. ناراحت نشین خانوم. با اینا جور دیگه نمی‌شه تا کرد. ما اون‌قدر این‌جا از این چیزا می بینیم که واسمون عادی شده...

_ چی شد آقا؟ تماس گرفتین؟

_ بله، بله، از شانس شما کشیک شب مادرتونو می‌شناسه. یعنی می‌شناخت. خدا رحمت کنه مادرتونو. نگفته بودین فوت کردن. تشریف ببرید داخل. خودشون راهنمایی تون می‌کنن.

مهتاب همان‌طور که به طرف ساختمان می‌رفت، نگاه سنگین نگهبان را رو تنش حس می‌کرد.

مددکار کشیک آمده بود جلوی در. زن مسنی بود. می‌شناختش. تقریبن همه‌ی مراسم های مادر را آمده بود. مهتاب را بغل کرد و گونه اش را بوسید.

_ ماشاالله! چه قدر شبیه اون خدابیامرزی! مادرت خیلی به گردن ما حق داشت. بفرما تو. خوش اومدی دخترم!

بچه‌ها خوابیده بودند وسالن کاملن ساکت بود. مددکار اتاقی را انتهای سالن نشان داد و گفت:

_ بریم اون جا اول یه چایی با هم بخوریم. بعد می‌برمت همه جا رو نشونت می دم.

_ ممنون. من خیلی وقت ندارم. فقط دلم می‌خواد اتاق بچه‌هایی که مامان مسوولشون بودو ببینم. اگه نشونم بدین ممنون می شم.

مددکار اتاق را به مهتاب نشان داد. آرام در اتاق را باز کرد. نورکمی از لای در توی اتاق می‌تابید. دختربچه‌های چهار پنج ساله روی تخت‌هایی که دو طرف اتاق روبه روی هم چیده شده بود، خوابیده بودند. بعد از مدت ها دوباره دل مهتاب سنگین شد. مثل همان روزهای اولی که مادر رفته بود.

با قدم‌های آهسته کنار یکی از تخت‌ها رفت. سرش را نزدیک برد تا صورت دختربچه را ببیند. موهای مشکی و نسبتن کوتاه دخترک رو پیشانی ریخته بود. دست‌های کوچک‌ش را مشت کرده و زیر سر گذاشته بود. آرام نفس می‌کشید. پتو را از رو خودش کنار زده بود. پاهای لاغر و سفیدش از زیر لباس خواب آبی بیرون مانده بود. دوباره که به صورت دخترک نگاه کرد، چشم‌هاش را باز کرده بود و مهتاب را نگاه می کرد. مهتاب لبخندی زد و انگشتش را به نشانه ی سکوت روی بینی گذاشت. سرش را جلو برد و آرام گونه‌ی دخترک را بوسید. دخترک، دستش را جلو آورد. انگشت‌های کوچکش را روی گیره‌ی موهای مهتاب، که از زیر روسری بیرون آمده بود، کشید. مهتاب بدون معطلی گیره را باز کرد و توی دست دخترک گذاشت. لبخند شیرینی روی لب‌های دخترک نشست. مهتاب دوباره صورت‌ش را بوسید و پتو را روش کشید. دخترک گیره را توی دست می‌چرخاند و تماشا می‌کرد.

سرش را که بلند کرد، دختربچه ی تخت کناری را دید که نشسته و نگاه‌ش می‌کند. او هم دستش را به طرفش دراز کرده بود. مهتاب با تعجب نگاه‌ش کرد. دختر بچه بی صدا به گیره ای که توی دست دخترک اولی بود اشاره کرد. مهتاب بی اختیار گیره‌ی طرف دیگر موهاش را بازکرد و به دست دخترک تخت کناری داد. دخترک، گیره را با خوشحالی توی مشت گرفت و خندید.

مهتاب روش را که برگرداند خشکش زد. همه ی بچه ها روی تخت‌هاشان نشسته بودند و دست‌هاشان به طرف مهتاب دراز شده بود. مهتاب با درماندگی به مددکار کشیک که جلو در ایستاده بود نگاه کرد. بغض گلویش را می فشرد. در حالی که بی اختیار اشک هاش سرازیرمی‌شد دور خودش می چرخید و بچه ها را نگاه می‌کرد. مددکار که متوجه حال مهتاب شده بود، با دست چند ضربه به در زد:

_ بچه‌ها همه باید خواب باشن‌ها! نبینم کسی بیدار باشه. تا سه می‌شمرم هر کی بیدار باشه به کلاغ خبرچین می‌گم فردا به خانوم مربی بگه. یک...دو...

مهتاب دیگر نمی‌توانست تحمل کند، به طرف در دوید وازاتاق بیرون رفت. مددکار کشیک پشت سرش آمد. مهتاب بدون خداحافظی از در ساختمان بیرون زد و به طرف در حیاط رفت. نگهبان با دیدن مهتاب از باجه بیرون آمد. هنوز لب باز نکرده بود که مهتاب به سرعت از کنارش رد شد و به طرف اتومبیل رفت. نشست پشت فرمان و دررا بست. انگار هنوز دست‌های بچه‌ها دور و برش را پُر کرده بود. سرش را روی فرمان گذاشت. دلش می‌خواست با صدای بلند گریه کند:

_ فردا برا همتون گیره میارم. برای همتون...

 جوجه‌ی مرده‌ای روی صندلی جلو افتاده بود.

 

                                                              

نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در ساعت 15:21 | لینک  | 

 

دو داستانکی را که می خوانید آقای " میثم محمدی " نوشته اند.

متولد ۱۳۶۳ و دانشجوی رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی و ساکن لارستان.

داستانک اول:

    پل

...مي‌پرسم :« واقعا دوستم داريد؟»
سرش را پايين و بالا مي‌برد.
خنده روي لب‌هايم مي‌آيد؛ دست‌هايش را مي‌گيرم.
ميگويم:«بياييد تا پل پياده برويم.»
سرش را پايين و بالا مي‌برد.
مي‌گويم:« دنياي كثيفيه، نمي‌گذارند با هم زندگي كنيم.»
سرش را پايين و بالا مي‌برد.
باد از پشت سرمان مي‌وزد؛ برگ‌ها پرواز مي‌كنند.
مي‌گويم:«مي‌خواهم بروم، دستم رو ول كنيد.»
سرش را بالا و پايين مي‌برد.
مي‌پرسد:«مي خواهيد برويم اون‌جا؟»
سرم را پايين و بالا مي‌برم.
مي‌پرسد:«مي‌خواهيد تا آخر با هم باشيم؟»
سرم را پايين و بالا مي‌برم.
مي‌گويد:«خوب، حالا با هم بپريم.»
سرم را پايين و بالا مي‌برم.

.........................................................

داستانک دوم:

خداحافظ شما 

 حرف هايش را كه گفت، نوشت: "انگار خدايي نيست."

نوشتم:" هست."

نقطه چيني با علامت تعجب برايم گذاشت.
زندگي‌مان؟ -
برايم آمد:" مهم است؟ "
آري! .
آمد:" تمام شد! به همان خدايي كه مي‌گويي."
خنده را فرستاد. برايم
- دخترمان؟
چند لحظه چيزي نيامد؛
- گناه دارد خدا قهرش می آید.
علامت تعجب برايم گذاشت.

- جان مريم!
آمد:" نه، نه!"

- تمام ِتمام؟

 .باي را فرستاد
به همين سادگي؟ -
يعني چه ؟ -
ديگر چيزي نيامد.

 

  

نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در ساعت 23:29 | لینک  | 

 

داستان جدیدی از خودم:

 

این سه تا را چه کنم؟

 

یکی، دو تا، سه تا، چهار تا،...خسته هم نمی‌شوی. همین‌طور چهار دست و پا روی قالی! موهایت هم که آویزان است و صورتت را نمی شود دید. چه فرقی می کند که گل‌های قالی چند تا باشد؟ گفتم رنگ‌هایش را بشمار. اگر تکراری هم بود باز بشمار. فقط مواظب باش! چون بعضی رنگ‌ها چند جا هستند، اما به هم مربوط‌ند. یک وقت آن‌ها را دو بار نشماری!

انگار نه انگار که دارم با تو حرف می زنم. یکی، دو تا، سه تا،...چرا دوباره از اول؟ مثل آن دفعه ی قبل که لباس خواب گل‌دار آبی ات را پوشیده بودی. همانی که آبی آسمانی بود و گل های ریز بنفش داشت و تا بالای زانوهایت بود. یکی، دو تا، سه تا،...یادم هست همه ی گل‌هایش را شمردم. چند تا بود؟ چند تا بود؟ یک لحظه سرت را بلند کن. آن نگاهت را از روی قالی بردار و بگو چند تا بود؟

شش نخ سیگار از پاکت در می آورم و می گذارم روی میز. پاکت لعنتی را هم با آن چهارده تای دیگرش مچاله می کنم و می اندازم توی کیسه زباله ی آشپزخانه. زیر اُپن. آشغال ها پخش شده دور و برش. این شش تا را که بکشم دیگر نمی کشم. با این شش تا، هر وقت سیگار ببینم یاد شش می افتم و دلم نمی آید دوباره از صفر شروع کنم. نه! اگر وسطش چای بنوشی قبول نیست. یعنی دوباره از اول؟ خوب دو تا چای می خورم و ادامه می دهم. دو از یک بهتر است. بعد از سومیش بود یا چهارمیش؟ از روی آن ها که روی میز مانده اند می شود فهمید. سه نه! سه نه! بعد از سومی اگر دو تا استکان چای هم بخوری می شود پنج تا. دوست ندارم! دو تا بهتر بود. یک هم خوب بود.

می گفتم از این دفعه که آمدی و پیشم روی تخت خوابیدی ارضا نمی شوم. ارضا نمی شوم تا باز هم موقع رفتن، ساق پایت را که از بین دمپای شلوار و جورابت پیداست دوست داشته باشم. اما نمی شود. شش زیاد است. دو تا هم خوب بود اگر می شد. دو بار دیگر که ارضا شوم دیگر نمی شوم.

یک پاکت دیگر باید بخرم. سیگارهای مچاله شده بعضی هاشان توی کیسه ی زباله خیس شده اند. این دفعه باید طوری مچاله شان کنم که دیگر بین شان سالم نماند.

سرت را می گذاری روی قالی و هی مُشت می کوبی روی قالی. دست بندت هم هی روی مچ دستت بالا و پایین می رود. یادت رفته چند تا بود نه؟ گفته بودم که رنگ‌هایش را بشمار. ببین الان ساق پایت همه اش معلوم است. شلوار و جوراب و کفش هم که نیست. آن دفعه چند بار بود؟ دو خوب نیست. شش هم زیاد است. سه هم که عدد فرد است. شاید چهار خوب باشد. دو تا هم که چای بنوشم می شود شش تا. بعد هم دو نخ سیگار می کشم چون وسط دو تا هیچ چیز نیست. وسط دو خالی است. مثل سه نیست که وسط دو تایش یک " یک" هم باشد. وسط دو تا هیچ نیست پس هر چه که باشی خوب است. خوب چهار هم وسط دو تا دویش هیچ چیز نیست! خود صفر هم وسطش خالی است اما صفر که نمی شود. این سه تایی که تا حالا کشیده ام را چه کنم؟      

 

نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در ساعت 13:42 | لینک  | 

 

داستانی که می خوانید نوشته ای است از " فرنوش زنگوئی " که آن را از طریق ای میل برای خودنویس ارسال کرده اند و من هم آن را بی هیچ ویرایشی برابر نقد دوستان قرار داده ام. از دوستانی که داستان میل می کنند تقاضا دارم مشخصاتی از خودشان مانند سن و شهر محل سکونت و مدت زمان فعالیت ادبی شان را هم ذکر نمایند تا خوانندگان بیشتر با نویسنده ی اثر آشنا شوند.

ضمنن بحث های نظری که در کامنت های مربوط به پست قبلی در جریان بود هم چنان جاری است و دوستان می توانند در کامنت های این پست جدید بحث ها را ادامه دهند. ممنون.

                                       عاشقت شدم لعنتی

 

عاشقت شدم لعنتی . من خاک بر سر عاشق توی لجن شدم . دوس دارم فحش بدم . دوس دارم بهت بگم لجن . نیستی ؟!؟ هستی به خدا  . به خدا قسم که لجنی . نمی دونم چه مرگم شد که بعده این همه سال دختر بازی افتادم تو دامت . عاشق چیت شدم نمی دونم . نه چشم و ابروی نازی داری که بگی مست و خرابم کرد نه هیکل ردیفی داری . نه  ! کونم نسوخته . همه ی بچه ها هم می دونن  . میلاد چن بار بهم گفت . اون وقتا که حالم خوب نبود . از دست توی لجن حالم بد بود . میلاد گفت بابا دختره که نه هیکل داره نه قیافه پس دیگه چه مرگمه ! نمی دونم چه مرگیم بود  چه مرگیم هست فقط می دونم بعده این همه سال دهن عالم و آدم رو آسفالت کردن گیر تو افتادم . می خندی ؟!؟ آره باید هم بخندی چون تا حالا هیچ کی مثه من این قدر احمق نبوده که بعده یه سال این جوری عاشق بشه ! تو یادت نمیآد . ولی من یادمه وقتی اولین بار رو فن دانشکده با میلاد نشسته بودم و از دور اومدی . میلاد آمارت رو داشت . بی شرف آمار ننه ی همه رو داره چه برسه به بچه های دانشکده . موبایلت رو جلوی پای ما از دستت انداختی زمین . قابش پرت شد جلوی پای من . دولا شدم دادم بهت . چشم و ابرو اومدی و ناز کردی و عشوه اومدی و دل لعنتی منو بردی . وقتی رفتی میلاد نگام کرد و گفت بی خیال بابا ! گفتم جون میلاد آخره سوژه اس ! نبودی ؟!؟ اول و آخر سوژه ای به خدا . مخت رو چه جوری زدم یادم نمیآد . اون وقتا فقط تو همین کارا بودم . مخ و مخ زنی ! ولی با همه برام فرق کردی . چرا ؟!  به خدا هنوز هم نمی دونم . شاید چون وقتی تو تله کابین گفتم هستی ؟! سرت رو پایین انداختی و گفتی نه ! شاید چون مثله باقیه کثافتا دودی نبودی . شاید چون .... ! نمی دونم هر چی بودی هر چی هستی که از همه لجن تری ! آره گریه کن به خدا گریه هم داره . خب چرا نمی فهمی من اهله ازدواج و این قید و بندا نیستم . می دونم نباید بهت می گفتم ولی تو ام نباید این کار رو با من می کردی . به خدا بد کردی !

گریه نمی کنم . چن وقته که دیگه اشکام خش شدن . دیگه یه ذره اشک ام واسه ریختن ندارم . وقتی گفتی می خوای ازدواج کنی همه اشکا رو اون جا خالی کردم . نمی دونی نه هیچ کی اینو بهت نگفته . شبی که پای تلفن گفتی داری ازدواج می کنی داغون شدم . از شنیدن خبر مرگ ننه ام این قدر داغون نمی شدم که اون شب مردم ! تو خوابگاه همه صدای هق هقم رو می شنیدن . میلاد بهم فحش می داد و می گفت بی خیال بابا ! کاش می توونستم بی خیال شم . خدایی فقط جواب یه سوالم رو بده اون وقت دیگه حرف نمی زنم چرا !؟! مگه ما با هم راحت نبودیم ؟!؟ تو رو خدا حرف بزن لعنتی . همین یه سوال رو جواب بده . اصلا وقتی به اون یارو مرتیکه گفتی بعله به من نفهم فکر کردی ؟!؟ به خداوندی خدا نه ! خیلی پستی !

 

پسر موهای دختر را در دستش مشت کرد . سر دختر را به سمت خودش کشید . دستش خونی شد . بوی خون بینی اش را پر کرد . حالش بد شد . موها را رها کرد . تن نیمه جان دختر روی زمین افتاد و صدای افتادنش فضای ساختمان نیمه کاره را پر کرد .

 

نمی ذارم . باید با هم بریم ! جاش مهم نیس . فقط تو خوونه ی اون مرتیکه نمی ری . ننه بابات گه خوردن واست تصمیم گرفتن . آخه لجن مگه زندگی فقط .... .

 

پسر روی زمین کنار دختر دراز کشید . تیغ را روی رگش گذاشت . پیراهن سفید پسر قرمزشد.

                                                        فرنوش زنگوئی / خرداد۸۶ 

 

نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در ساعت 16:1 | لینک  |