تبليغاتX
خودنویس
کارگاه داستان کوتاه
داستانی از خودم:

 نوزاد پنجاه و نهم

 سه قالب یخ روی نوشیدنی سرخ‌رنگ شناورند. یکی‌شان گرد و دو تا مکعب. یکی از مکعب‌ها بزرگ‌تر است، اما بیشتر از آن یکی فرو نرفته. پادشاه جوان به جام زل زده است. میان انگشت‌های دستش داغ می‌شود. انگشت‌ها روی خط فیلتر سیگارند و آتش و خاکستر نزدیک به خط. فیلتر نیم‌سوز را توی جام می‌اندازد.

  هزاران پُل نور از پنجره‌های رنگارنگ تالار به جام تب‌کرده هجوم آورده‌اند و جام کم‌ظرفیت، همه‌شان را روی شنل سیاه پادشاه بالا آورده است. اجازه نداده است چراغ‌های تالار را روشن کنند. هر‌چه نور در تالار است، از همین پُل‌هاست.

 بانوان سفیدپوش، بانوان شیرده‌ی سفیدپوش، دویست و بیست و شش بانوی سفیدپوش شیرده، دو طرف تالارایستاده‌اند. در دو صف صد و سیزده تایی. نگاه‌شان مُرده است. پستان چپ‌شان را نوزادی که در بغل دارند می‌مکد. سربازی در خط مستقیم میان این دو صف نی‌لبک می نوازد تا شیر بانوان مقدس زیادتر شود.

  لالالالایی...لالالالایی...

  صدای دخترک سرخ‌پوش است که می‌آید. آرام می‌آید و پشت سر پادشاه جوان می‌ایستد. می‌ایستد و دامن شنل سیاه را روی صورت پادشاه می‌گذارد. چشمان پادشاه پوشیده باید باشد!؟ سیگار مُرده توی جام غلت می‌زند. پادشاه خوب می‌داند که پوتین‌های چرمی سیاهش خاک گرفته‌اند. دخترک، با شال سرخش، همان‌طور که پاهای پادشاه روی میز است تمیزشان می‌کند و می‌رود.

  لالالالایی...لالالالایی...

  همراه با باز شدن درب اصلی تالار، پادشاه چشمانش را باز می‌کند. نی‌لبک قطع می‌شود و بانوان سفیدپوش، نفس‌های در سینه حبس شده‌شان را بیرون می‌دهند.

 پیرمرد با قدم‌هایی متین و سرد وارد تالار می‌شود. موهای سپیدش تا روی شکم را پوشانده است. ریش ندارد. از میان آب‌شار سپید موها دو چشم سبز به پادشاه خیره شده‌اند.

  پادشاه پاها را از روی میز برمی‌دارد.  پیرمرد به زانو می‌اُفتد و روی زانو به‌پیش می‌آید. پادشاه از جا بلند می‌شود. پیرمرد روی زمین می‌اُفتد و سینه‌خیز خودش را به‌ جلو می‌کشد. در دستان پیرمرد، برگ چناری خشک خُرد می‌شود.

  پنجاه و نهمین بانوی مقدس چشم‌ها را می‌بندد و می‌گوید:

_ " می‌گویند با چشمان خودش اویی را که بوی سرزمین‌های ممنوعه می‌داده دیده است؛ زیر درخت، کنار چشمه، نزدیک این‌جا."

  فیلتر سیگار لم داده است روی جام و انگار به آخرین نفس‌های مکعب بزرگ گوش می‌دهد. نوزاد را از دستان بانوی مقدس پنجاه و نهم، پس از آخرین بوسه‌اش بر پیشانی نوزاد می‌گیرند. رسولان مرگ بی‌وقفه بر طبل‌ها می‌کوبند...دام...دام...دام...

بانوی پنجاه و نهم را می‌برند. چشمان پیرمرد از پادشاه می‌پرسند با اویی که می‌آید چه کنیم؟ پادشاه فریاد می‌زند:

_ بگیرید و بُکشید و بسوزانیدش! بوی آن سرزمین به این‌جا نخواهد رسید.

تنها دخترک سرخ‌پوش می‌داند که شنل سیاه پادشاه بوی "آن‌جا" را گرفته است.

                           

                                                                                                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 14:0  توسط آریا یعقوب زاده  | 

داستانی از خانم "فرنوش زنگویی" ۲۰ ساله دانشجوی مدیریت خدمات درمانی ساکن تهران: 

 

ذبیح

 

دانه‌های درشت عرق روی پیشانی یونس نشسته بود. دشداشه‌اش خیس عرق شده بود. بلند شد. نزدیک اذان صبح بود. به زنش نگاه کرد. هنوز هم با دیدن خال‌های روی چانه‌اش دلش غنج می‌زد. چه‌قدر لاغر شده بود!

به‌سمت مریم رفت. دستش را گرفت و بیدارش کرد. مریم دست راستش را مشت کرد و چشمش را مالید و گفت: سلام بوآ. یونس انگشت اشاره‌اش را روی بینی‌اش گذاشت و گفت: هیس! دست مریم را کشید و بلندش کرد.

مریم دمپایی‌هایش را لنگه به لنگه پا کرد. یک لنگ از دمپایی نارنجی‌رنگ پلاستیکی خودش و لنگ دیگر دمپایی جلو بسته ی مادرش. یونس با دست به پهلوی مریم زد و گفت: د آروم بگی دختر! مریم دنبال پدرش از پله ها پایین آمد. لبه‌ی دامنش به زیر دمپایی گیر کرد و نزدیک بود بیفتد. دوباره چشمانش را مالید و گفت: بوآ کجا میریم؟ دی * بامون نمیآ ؟ یونس جوابش را نداد و در خانه را باز کرد.

هاجر با صدای باز شدن در از خواب پرید. به رختخواب یونس نگاه کرد. خالی بود . دنبال مریم گشت. نبود. محکم به صورتش کوبید و گفت: یا امام غریب! خودت بچمو نجات بده! هاجر روسری‌اش را برداشت و به‌سمت پله‌ها دوید. دنبال دمپایی‌اش گشت. دمپایی مریم برایش کوچک بود. پابرهنه به حیاط دوید.

یونس دست مریم را گرفته بود و به‌طرف شط می‌برد. دریا یک‌طور دیگر غنا هشت می‌زد*.

صدای ننه‌حمیرا در گوش یونس می‌پیچید: همه‌ ای بدبختیا که می‌کشی سی اینه که میراث‌خور درس و حسابی نداری. دخترو که نشد وارث. فردا که سرتو گذاشتی و رفتی پیش آقات کی می‌خواد ای لنجو بگردونه؟ ها به ایناش فکر کردی؟ حالو هی بشین واسه مو قصه‌ی لیلی و مجنون تعریف کن! ایه‌ام شد کار؟ هی بگو مو هاجر‌رو دوس دارم. مو زنمو دوس دارم! نگفتم که ولش کن. نگفتم که سرش هوو بیار! چیه باز می‌خوای ورش داری ببریش شهر لنگ و پاچه شو هوا کنن آخر سرم بگن عیب و ایراد از تونه؟!؟ ها ایو می خوای؟!؟ یه کلمه سی‌ات گفتم. به‌خدا اگه به حرف حوا دعا‌نویس گوش کنی همه‌چی حل می‌شه ! او وقت مجبور نیستی هی پاشی بری امام‌زاده مهیمن * و زار بزنی! ها فکر کردی نمی‌فهمم؟!؟ به‌خدا اگه برام عزیز نبودی که ای حرفا‌رو نمی‌زدم! به‌خدا حوا راس می‌گه. نمی‌خوای که بکشیش‌! می‌خوای هدیه‌اش کنی به اوس‌کریم. به خود خدا‌ام که صواب داره! دخترو رو می‌بری رو بلن‌ترین صخره لب شط قبل اذون صب. او‌وقت فرداش هاجر سی‌ات می‌گه که عیسی‌ت داره میآ. می‌شی بوآی یه پسر کاکل زری! بده؟!؟

خلت‌خلت دمپایی‌های مریم اعصاب یونس را خرد کرده بود. صدای مرغ‌های دریایی گوشش را آزار می‌داد. همه‌ی اطرافش رنگ دیگری گرفته بود. دریا آبی نبود. قرمز هم نبود. اصلا رنگ نداشت.

بلند‌ترین صخره نزدیک لنج اوس‌ابراهیم بود. مریم خسته شده بود. مدام می‌گفت: بوآ سی چی اومدیم ای‌جا؟ دی نمیآ؟!؟ خسته شدم. بغلم می‌کنی؟!

یونس مریم را بغل کرد. بغض راه گلویش را بسته بود. صدای ننه حمیرا توی گوشش فریاد می‌زد:  صواب داره یونسم. حالو یه دخترو کم! چیزی عوض می‌شه؟!

یونس مریم را کنار صخره زمین گذاشت. سر مریم را روی صخره گذاشت و گفت: بوآ جا چشاتو ببند. می‌خوایم بازی کنیم! مریم چشمانش را گرد کرد و به‌سمت یونس چرخاند و گفت: بازی بوآ؟! راس می‌گی؟! تا کی چشامو ببندم؟!

یونس جواب نداد. فقط به عیسی و لنج فکر می‌کرد. خال چانه‌ی هاجر جلوی چشمانش آمد. دلش غنج نزد. مریم چشمانش را بست. یونس چاقو را در‌آورد. هاجر از دور یونس را دید. به‌سمت یونس دوید. جیغ کشید. مریم صدای مادرش را شنید. با چشمان بسته گفت: آخ‌جون  بوآ دی‌ام اومد. سه تایی بازی می‌کنیم. کاش ننه حمیرا‌ام اومده بود!

یونس چاقو را روی گردن مریم گذاشت. صدای اذان می‌آمد . خون مریم دشداشه‌ی سفید یونس را قرمز کرد. هاجر جیغ کشید. دریا قرمز شد.

* دی  :   مادر

* غنا هشت زدن :  نوعی صدای امواج دریا

* امامزاده مهیمن :  امامزاده ای در بندر لنگه

                               

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 14:47  توسط آریا یعقوب زاده  | 

 

داستانی از خانم مریم رضایی. با هم می خوانیم:

عروسك

آرام و بي‌صدا دراز كشيده بود. منتظر بود. منتظر كودك تا بيدار شود. تنش از بازدم كودك مرطوب و داغ شده بود و لب‌هاي به‌هم ‌دوخته شده از فرياد پر و خالي مي‌شدند .

پاها يك چوب كه به شكل هشت بود. كودك تمام هفته را گشته بود تا توانسته بود مثل آن را پيدا كند. تنه و دست‌ها سه چوب ديگر كه مادر با نخ به هم وصل كرده بود . سر كوچك‌تر از يك گردو! مادر از تكه پارچه‌هاي كهنه درست كرده بود. لب‌ها چند بخيه با نخ قرمز. هميشه خندان. و چشم‌ها دو دگمه‌ي سياه كوچك از لباس‌هاي كهنه‌ي كودك. يك هفته‌ي تمام التماس مادررا كرده بود تا توانسته بود راضي‌اش كند دوباره يكي مثل آن‌ را برايش درست كند. و روزها گشته بود تا توانسته بود مثل آن چوب‌هايي كه مادر گفته بود را پيدا كند. آن پنج تاي قبلي كم‌تر وقتش را گرفته بودند. خيره به دستان مادر مانده بود. و وقتي مادر با يك تكه نخ سر را به تنه محكم كرد او را به كودك سپرد. و كودك خنديد. موزيانه خنديد! به‌اندازه‌ي يك دست مادر و دو دست كودك بود. ظريف و شكننده. او را نبوسيد. محكم به سينه فشار داد. خنديد.

چشم‌هاي كودك باز شد.  با ناز به مادر سلام داد. به عروسك سلام نداد. به او نگاه كرد. يخ زده بود. فكر كرد. حتي بازدم مادر هم ديگر گرمش نمي كرد. انتظارش بي‌نتيجه ماند. چشم‌ها دير باز شدند. كودك ناراحت نشد. گريه كرد. گريه كرد نه به‌خاطر اين‌كه ناراحت بود. گريه كرد تا عروسك ديگري مادر برايش بسازد. لباس‌هايي كه مادر دوخته بود از تنش در‌آورد. او را به كناري انداخت. سا كت شد. فكر كرد. به اين‌كه مثل آن چوب‌ها را از كجا مي‌تواند پيدا كند. و اين لباس‌ها مال او مي‌شود. مال عروسك جديد. فكر كرد و خنديد. موزيانه خنديد.

 

 چشم‌ها باز شدند. موها درهم. لباس‌ها به‌كناري مچاله شده. سر پستان‌هايش درد مي‌كرد. و تنش يخ كرده بود. فكر كرد. حتي بازدم مادر هم نمي‌توانست گرمش كند. به زحمت از جا بلند شد. خسته بود. نگاه كرد. همه‌چيز در نظرش نا‌آشنا آمد. فكر كرد. به غريبه‌اي كه دي‌شب در كنارش بود. و خانه‌اي كه ديگر از آن او نبود. فكر كرد. به غريبه‌اي كه امشب در كنارش خواهد خفت. و خانه‌ي جديدي كه از آن او خواهد شد. فكر كرد. به عروسك‌هايش. به عروسك‌هاي خرد شده. آه! عروسك‌هاي چوبي زنده! عروسك‌هاي بي‌ارزش با‌احساس! چشم‌ها بسته شد. عروسك‌ها نفرينش كرده بودند... .

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 21:20  توسط آریا یعقوب زاده  | 

داستان زیر را پیش از این با نامی دیگر پست کرده ام. اما به دو دلیل یکی ویرایش های جزئی که بر آن داشتم و دیگر این که در آن زمان با بسیاری از شما منتقدان عزیز آشنا نبودم بر آن شدم تا دوباره پستش کنم. در بهتر شدنش کمکم کنید:

به کوچکی انگشت کوچک پا

 

    پاهای سفید دختر حاج کاظم پیداست؛ از زیر پرده ی ضخیم سُرمه ای رنگ. همانی که "بی بی جان" به جای در اتاق آبجی نرگس آویزان کرده. اگر همان‌طور که دراز کشیده‌ام سرم را بخوابانم روی کتاب، می‌توانم تا بالای قوزک‌ها را ببینم. سرم را روی کتاب می‌کشم پایین و نگاه می‌کنم به پاهای خودم. خیلی بزرگ ترند!

بعد از ظهر که آبجی نرگس، این هم کلاسی اش را آورد خانه، کلی بی بی جان را شاکی کرد:

_ دِ آخه گیس بُریده! کجای ما به این جماعت می‌خوره که دست این از ما بهترونو گرفتی آوردی بالاسر زندگیمون؟ خوش داری مردم برامون دل بسوزونن؟

 بی بی جان زیادی جوشی است. با آن دوتا پُشتی که "آقا جان" دو سه هفته پیش، قبل از سال ِ مامان از مغازه ی حاج کاظم خریده، هال ِخانه کلی فرق کرده. من که دیگر از مهمان شرمم نمی‌شود! آبجی نرگس هم همین‌طور. اصلن به همین خاطر است که امروز دختر حاج کاظم را با خودش آورده خانه.

انگشت کوچک انگار خودش را قایم کرده پشت بقیه ی انگشت‌ها. نمی‌دانم دختر حاج کاظم هیچ وقت جوراب پاش نمی کند یا امروز یادش رفته؟ همراه آبجی نرگس از مدرسه آمده اند. یعنی ناظم‌شان به جوراب نپوشیدنش گیر نمی‌دهد؟ شاید هم چون بچه پول‌دار است کار به کارش نمی‌گیرند. دورتادور پاهاش به صورتی می‌زند. حتمن آن کتانی‌های سفید و تمیز، تنگ است و پا ش را می‌زند. آبجی نرگس می‌گوید دخترها باید کفش تنگ بپوشند تا پاها‌شان کوچک بماند. به همین خاطر هم هست که همیشه زیر کفی کفش‌هاش را پُر از دستمال می‌کند تا تنگ شوند.

بی بی جان توی آشپزخانه است. بوی پیازداغ می‌آید. قول داده امشب "بیج بیج" بپزد. اگر بیرون بیاید و ببیند وسط هال، درست جلو اتاق آبجی نرگس دراز کشیده‌ام و مثلن درس می خوانم شاکی می‌شود. خدا کند نیاید! بلند می‌شوم و تو آینه ی روی طاق‌چه خودم را برانداز می کنم. چند بار دست می‌کشم روی سبیل تُنُک و پُرزی شکلم  تا کمی شق و رق تر بایستد. بابا مثل همیشه از تو قاب زُل زده به صورتم. یک جوری نگاه می‌کند که آدم نمی‌فهمد خوشحال است یا ناراحت. یعنی می‌شود یک روز سبیل من هم بشود مثل سبیل بابا؟ طوری صورتم را می‌گیرم جلوی قاب عکس که سبیل بابا درست بیفتد پشت لب عکسم که افتاده تو شیشه ی قاب. عجب چیزی می‌شوم پسر! "جواد خالقی" می‌گوید دخترها از پسرهای پر مو خوش‌شان می‌آید. تو تمام کلاس سومی‌ها، بعد از "رضا خاک زاد" من از همه پر مو ترم. بادی به سینه می‌اندازم و یکی از ابروها را می‌دهم بالا! شانه ی دسته شکسته ی بی بی را از روی طاق‌چه برمی‌دارم. موهای بلند و حنا بسته ی بی بی پیجیده اند لای دندانه ها. چند بار شانه را تو موهای وزوزی ام می‌کشم اما زیاد فرقی نمی‌کند. دستم را تُف می‌زنم و چند لاخ مو را می‌آورم پایین و می‌چسبانم وسط پیشانی. سر جوش چرکی بزرگی که از کنار دماغم زده بیرون سفید شده. به قول بی بی جان دیگر رسیده و باید دَرَش کنم. اما حالا نه. جوش را که در می‌کنی، تا فردا جاش قرمز می‌ماند و بیشتر تو ذوق می‌زند. آرام دکمه ی بالایی پیراهنم را باز می کنم!

دختر حاج کاظم را یکی دو باری از دور دیده ام، اما صورتش خوب یادم نیست. امروز هم که یک دفعه با آبجی نرگس آمدند تو، آن قدر هول کردم که سرم را انداختم پایین و آن ها هم زود چپیدند تو اتاق. چادر سرش بود. نه این که به خاطر مدرسه چادر سرش کرده باشد، نه! آبجی نرگس می‌گوید همیشه چادر دارد. خیلی کار است که آدم هم پول‌دار باشد و هم دین و ایمانش را نگه دارد! آبجی نرگس می‌گوید خوشگل نیست اما نمک دارد. اما همان یکی دو باری که دیده بودمش به نظرم خوشگل آمده بود.

بی بی جان نشسته توی آشپزخانه و همان طور که زیر لب می‌خواند ماکارونی ها را خُرد می کند: " راه می‌ری نازک نازک های قد و بالای تور ِگردُم های...لیلا،لیلا،لیلا...".

سرم را می‌خوابانم روی کتاب. چه قدر از این پایین خانه‌مان بزرگ دیده می‌شود. خوب می‌شد اگر همین قدری بودم. تلوزیون سیاه سفید کنار اتاق شده اندازه‌ی پرده ی سینما! از لای در آشپزخانه، پای بی بی را، با آن پاشنه ی کبره بسته اش می‌بینم که همراه آواز تکان می خورد. نگاهم را می‌سُرانم زیر پرده. دختر حاج کاظم نشسته است روی کُپه ی رختخواب های جمع شده ی آبجی نرگس و پاهای آویزانش را تکان می‌دهد. چه قدر پاهاش کوچکند. اگر هم سن آبجی نرگس باشد، یک سال بزرگ تر است از من، اما پاهاش نصف پاهای من است انگار. لاک هم نزده به ناخن‌هاش. لابد به این خاطر که نماز می‌خواند لاک نمی‌زند. کف پاهاش هم صورتی است. مثل وقت هایی که آدم تازه از حمام آمده باشد بیرون و کلی هم سنگ پا کشیده باشد. یعنی پاهاش بو هم می‌دهد؟ این بچه پول‌دارها آن قدر زود به زود کفش عوض می‌کنند که عُمرن کفش‌شان بو بگیرد. اصلاً مگر پاهای به این کوچکی عرق هم می کند که بخواهد بو بگیرد؟ جواد خالقی می‌گوید جوراب دخترها برای این همیشه تمیز است که پا شان زیاد عرق نمی‌کند. فکر کنم راست بگوید. پای آبجی نرگس هم که بعضی وقت ها بو می‌دهد، به خاطر کفش هاست که دو سالی یک بار عوض‌شان می‌کند.

صدای ترق و توروق مفصل های بی بی جان را که می‌شنوم، از جا می‌پرم و تکیه می دهم به پشتی و کتاب را می‌گیرم تو دستم. می‌رود تو حیاط. فکر کنم می‌خواهد وضو بگیرد:

_ پاشو پسرجون، پاشو این کفشارو از جلو درگاهی جمع کن جفت کن یه گوشه، پیر شی مادر...من که کمر دولا شدن ندارم...

  می‌روم بیرون. بی بی نشسته است لب پاشویه و با حوصله وضو می‌گیرد. می‌نشینم روی سکوی کفش کن و کفش ها را جفت می‌کنم. کتانی های دختر حاج کاظم هم هست. کفی و نوار دور کفش آبی آسمانی است. باید خارجی باشد. از آن‌هایی که به قول جواد خالقی، وقتی پات می‌کنی انگاری دلت می‌خواهد تا ته دنیا باهاشان بدوی. همان‌طور که زیر چشمی بی بی را می‌پایم، یک لنگه اش را برمی‎‌دارم. چه قدر سبک است! کاش اندازه ام بود و می توانستم پام کنم. اما به قول بی بی، کفش های من اندازه ی قبر بچه باید باشد تا پاهام را توی خودش جا بدهد! دماغم را جلو می‌برم و توی کفش را بو می‌کشم. بوی نویی می‌دهد. یک کمی هم بوی پا. یعنی بوی پای خودش است؟ شاید داداشی، کسی ، بی اجازه اش کفش را پا کرده باشد! وگرنه آن پاها که نباید بو بدهد! دستم را که می‌کنم تو کفش، می‌خورد به یک چیز نرم. درش می‌آورم. یک لنگه جوراب سفید و صورتی کوچک. پس جورابش را این جا درآورده و کرده تو کفشش. لابد این هم از رسوم این به قول بی بی از ما بهتران است. شاید هم می‌دانسته آبجی نرگس برادر جوان دارد و این جوری می‌خواسته پاهای لختش را نشانم بدهد! نه! اصلاً بهش نمی‌خورد این جوری باشد. بی بی یک دفعه از جاش بلند می‌شود. هول می‌کنم  و جوراب را می‌چپانم تو جیبم و می‌پرم تو اتاق.

تکیه می‌دهم به پشتی و دوباره کتاب را می‌گیرم تو دستم. بی بی، بی آن که نگاهم کند رد می‌شود از کنارم و از روی طاق‌چه جانماز را برمی‌دارد و می‌رود اتاق عقبی. از پادرد می لنگد. چند لاخ از موهای حنا بسته اش از زیر دستار بیرون آمده و چسبیده به پیشانی خیسش.

دست می‌کشم رو جیب شلوارم که قلنبه شده. قلبم تند تند می‌زند و کف دستم عرق کرده است. درست مثل آن روزی که رو پشت بام بودم و ناغافل "عطیه خانم" زن همسایه را سرلُخت دیدم. نمی‌دانم چرا می‌ترسم جوراب را از جیب بیاورم بیرون. اگر بی بی دیده باشد چه؟ نه! اگر دیده بود به روم می‌آورد. بی بی اهل پنهان کاری نیست... دست می‌کنم تو جیب و جوراب را می‌گیرم تو مُشتم. صدای خنده ی ریز دخترها از تو اتاق می‌آید. نکند از پشت پنجره دیده باشند و حالا دارند به قیافه ی کُپ کرده ام می‌خندند؟ اگر دیده بودند که دختر حاج کاظم شاکی بود و نمی‌خندید! مُشتم را از جیب می‌آورم بیرون. خیره می‌شوم به مُشتم و آرام بازش می‌کنم. جوراب مچاله شده کف دستم. صافش می کنم. سفید است با دو تا خط صورتی کنار ساق. ساقش هم زیادی کوتاه است. مثل جوراب بچه ها می‌ماند. جای انگشت ها و پاشنه اش کمی تیره شده. جوراب را نزدیک صورتم می‌آورم و بو می‌کشم. این هم کمی بوی پا می دهد. اما بدم نمی‌آید. پاهاش را تصور می‌کنم. دستم را می‌کنم تو جوراب و انگار که پا باشد می‌گذارم رو فرش. جوراب تا مچ بیشتر نیامده بالا. اگر دختر حاج کاظم بپوشدش و پاش را بیندازد رو پا حتما ساق پاش لخت می‌ماند. اما نه! دختری نیست که جلوی نامحرم پا روی پا بگذارد.

اگر جوراب را پیش خودم نگه دارم چه؟ او که لابد ده جفت دیگر شبیه این دارد و به جایی‌اش بر نمی‌خورد. شاید اصلن متوجه گم شدنش هم نشود. یا اگر متوجه شد فکر کند جایی افتاده و زود بی خیال اش شود. آن وقت جوراب می‌شود مال من و می‌توانم هر وقت خواستم نگاهش کنم و پاهاش را آن تو تصور کنم. فکر نکنم گناهی هم داشته باشد. فقط باید حواسم را جمع کنم که جای خوبی قایم اش کنم. تصور این که آقاجان ببیندش، پُشتم را می لرزاند. اگر ببیندش چه؟ چه می‌توانم بگویم به آقاجان؟ نمی‌گوید یک لنگه جوراب دخترانه که اصلن هم شبیه جوراب‌هایی که آبجی نرگس می‌پوشد نیست دست تو چه کار می‌کند؟ دوباره جوراب را نگاه می‌کنم. سعی می‌کنم همه چیزش را، حتی بویش را توی کله ام حفظ کنم.

#   #   #

    بوی ماکارونی دم کشیده اتاق را پر کرده است. آبجی نرگس و دختر حاج کاظم، پرده را می‌‌زنند کنار و از اتاق می‌آیند بیرون. از جایم بلند می‌شوم. همین که می‌خواهم سرم را بلند کنم تا چشم تو چشم شویم، بی بی از آشپزخانه می‌زند بیرون و با صدای بلند دعوتش می‌کند برای شام بماند. او هم سرش را برمی‌گرداند طرف بی بی و به کل حواسش پرت بی بی جان می‌شود. عُمرن که صورتم را دیده باشد! ما اگر شانس داشتیم که...! بعد هم بدون این که برگردد و نگاهم کند، با بی بی و آبجی نرگس از در اتاق می‌روند بیرون. از فاصله ی بین بی بی و آبجی نرگس می‌بینمش که لبه ی سکو نشسته تا کفشش را پا کند. پُشتش به من است و صورتش را نمی‌بینم. دست می‌کند تو لنگه ی کفش اما انگار جوراب را پیدا نمی‌کند. فکر کنم من خنگ وقتی خواسته‌ام جوراب را بگذارم سر جاش اشتباهی گذاشتمش تو آن یکی لنگه کفش. دست می‌کند تو لنگه ی دیگر و جفت جوراب ها را در می‌آورد و پاش می‌کند. بی آن که مرا ببیند خداحافظی می‌کند و می‌رود. خیره می‌شوم تو آینه. جوش چرکی کنار دماغم بد جوری می‌رود رو اعصابم. با دو انگشت اشاره فشارش می‌دهم و چرک زرد رنگ می‌پاشد رو آینه.        

   

                                                                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 23:44  توسط آریا یعقوب زاده  |