تبليغاتX
خودنویس
کارگاه داستان کوتاه

داستان زیر را خانم مهرنوش ساکن مشهد نوشته اند. لحن فوق العاده صمیمی این کار آن را بسیار خوش خوان کرده است. با هم می خوانیم:

 

کاپشن های سبکِ ساخت ِ ویتنام

 

 امروز که دیدمت، اصلا مثل آن روزها نبودی. البته راستش فرصت نکردم درست بهت نگاه کنم. اما سر و وضع و لباس پوشیدنت خیلی فرق کرده بود. نه شلوار لی دیزل داشتی، نه کفشهای آدیداسِ اوریجینال! کت وشلوار پوشیده بودی. اصلا فکرش را هم نمی کردم که کارفرمای جدید شرکت تو باشی. اول صدات را از دم در شنیده بودم، به نظرم آشنا آمده بود و وقتی دیده بودمت، حسابی جا خورده بودم.

" یاشار؟ اینجا چه کار می کنی؟"
آقای کارشناسِ مرمتِ آثارِ تاریخی!

 هوا گرم بود و تو کتت را انداخته بودی روی دستت.

نشستیم. از پروژه حرف زدیم. از کاری که باید انجام می شد. و من دائم به یک سئوال فکر می کردم.جرات کردم که بپرسم:

" شناسنامت پاک مونده؟"

" پاکِ پاک!"

خیالم راحت شد! با بی تفاوتی پرسیدم:" تو یهو کجا غیبت زد؟" و تو جواب دادی:" من همش تبریز بودم. اما تو شماره تلفنت رو عوض کردی و خبری هم بهم ندادی..." شماره جدید و آدرس بلاگم را بهت دادم. گفتی وقتی برگردی تبریز فرصتِ آن شدن پیدا می کنی .اما فکر نکنم باز هم به من زنگ بزنی.

از شرکت که برگشتم، رفتم سراغ  تنها نامه ای که بهم داده بودی و من هیچوقت تا آخر نخوانده بودمش. هشت صفحه ی تایپ شده که یک روز ظهر، زمانی که پام شکسته بود، توسط یکی از دوستام بهم رسانده بودی. در بند اول نامه ات توضیح داده بودی که می خواستی همه ی متن را برام ای-میل کنی اما به خاطر پای شکسته ام، تصمیم گرفتی کتبا به دستم برسانی. در بند دوم کمی باهام احوالپرسی کرده بودی و در بند سوم و چهارم و پنجم و... فقط از من نوشته بودی. اینقدر طولانی و پر از جزئیات که هیچوقت دو صفحه ی آخر را نخوانده بودم...

آن روزها در یک پانسیون خصوصی زندگی می کردم و تو همه کسِ زندگی دانشجوییم شده بودی. هر روز برام خرید می کردی، و هر کاری که بیرون داشتم انجام می دادی انگار یک مسئولیت بزرگ بر عهده داشتی و تمام تلاشت را می کردی که زودتر استخوانم جوش بخورد: " تو فقط استراحت کن!"

و بعد که خوب شده بودم یک سفر تا شیراز همراهت شده بودم. مسافرتی که به شدت عذابت داده بودم: به خاطر بوی جورابهات بهت نق زده بودم، قهر کرده بودم و غذا نخورده بودم، گرسنگی کشیده بودم، سرما خورده بودم و تواز خواب بیدارم کرده بودی و هدیه ی کوچولوی بی مناسبتی بهم داده بودی. من در حالی که سرم را زیر کاپشن نازک آبی ات فرو کرده بودم، از شدت پشیمانی اشک ریخته بودم.و با خودم تصمیم گرفته بودم که بیشتر قدر تو را بدانم.

یاشار یادت هست؟

پشت در کلاسم صبر می کردی و من بدون اینکه تو را ببینم، حضورت را حس می کردم. تو انتظار می کشیدی و قدم می زدی و من صدای خش خش برخورد کوله پشتی ات را با کاپشنت می شنیدم و توی دلم بهت می خندیدم. راستش بدم هم نمی آمد تو انتظارم را بکشی. و چقدر دلم می خواست یک بار که با بی تفاوتی از کلاس بیرون می آمدم، تو را عصبانی ببینم!  تو در حالی که لبخند می زدی جلو می آمدی و همیشه یک برنامه ی هیجان انگیز داشتی.

_" میای بریم کاروانسرای تهِ بازار ، کاشی بدزدیم؟"

توی سرمای اول غروب، تمام طول بازار سرپوشیده را پیاده رفته بودیم. دندانهام به هم می
 خوردند، پاهام بی حس می شدند و تو کاپشنت را بهم بخشیده بودی.

" الان گرم می شی" این جمله را در حالی گفتی که خودت دستهات را مشت کرده بودی و من به جز صدای خش خش کاپشن، دیگر صدای باد را هم نمی شنیدم.

از یکی از حجره های خالی بازار، وارد حیاط کاروانسرا شدیم.من عکاسی می کردم و تو دنبال کاشی های قدیمی و سالم می گشتی. وقتی صدای فریاد سرایدار کاروانسرا بلند شده بود، هر دو با عجله فرار کردیم و طول بازار را به سرعت دویده بودیم. در حالی که باد موهات را به هم می ریخت و من زیپ کاپشن نازک ویتنامی تو را تا آخر بالا کشیده بودم.

موقع خداحافظی با دستهای بی حِسِِت، باهام دست دادی. من کاپشنت را بهت پس دادم.

"بذار تنت باشه، سرما می خوری"

بعد یک شب تا صبح بیدار ماندن. فکر کردن،لذت بردن، غلت زدن در یک کاپشن پرسر و صدای دوخت ویتنام،...

وقتی خوشحال یا هیجان زده می شدی، لهجه ی ترکی ات توی صحبت هات آشکارتر می شد

این را اولین بار در یک نمایشگاه نقاشی کشف کردم. جلوی یکی از تابلوها ایستاده بودیم و من برات از ترکیب رنگ و فرم در نقاشی حرف می زدم.

" ببخشید... شما نقاشین؟" این سئوال را یکی از بازدید کننده ها که حرفهای مرا شنیده بود، پرسید.

"نه!"

"اما خیلی خوب نقاشی ها رو نقد می کنین"

تو دستم را توی مشتت فشار دادی، چشمهای خاکستری ات برق زدند و آرام در گوشم به ترکی و فارسی گفتی:

"سر فرصت یه بوست می کنم"

 و چند روز بعد، روی پله های بلند و قدیمی و زجرآورِ آب انبار کهنه،اول کوله پشتی سنگینم را از روی شانه هام برداشته بودی و بعد از اینکه گرد و خاک لباسهام را تکاندی،دستت را دور گردنم انداختی وبعد به قولی که توی نمایشگاه داده بودی، عمل کردی.

گاهی وقتها هوس می کردم لباسهات را بپوشم.کاپشنت، دستکش هات، تی شرت سبزت که اصلا اندازه ام نبود! تو به نشان پلنگ گوشه ی آستین تی شرتت اشاره می کردی و برام توضیح می دادی که چطور می شود یک مارک اصل را از نوع تقلبی اش شناخت. می گفتم:

"من به این چیزا اهمیت نمی دم!"

"چون تو عقلت نمی رسه!" و بعد مثل دو تا بچه پلنگ، به هم می پریدیم،جر و بحث می کردیم ، توی سر و کله ی هم می زدیم  من فراموش می کردم که بیست ساله ام، و حتما تو هم فراموش می کردی که بیست وشش ساله ای. آخرش هم بدون اینکه به هیچ نتیجه ای برسیم، کوتاه می آمدیم. گاهی وقتها من و  تو ولباس های مارک دارت(!) چند تا عکس هم می گرفتیم.

راستی یاشار... امروز عکسهات را هم نگاه کردم. همه رانگه داشتم. عکسهایی که مدت ها از چشمم دور مانده بودند. فقط چیزی که ناراحتم کرد این بود که از روز آخری که دیدمت، هیچ عکسی نداشتم. آن روز اصلا فکر نمی کردم دیدار دوباره ای در کار نباشد، اما آینده قابل پیش بینی نبود. اصلا چرا اینطور شد یاشار؟ تو که قرار نبود برای همیشه بروی، پس چرا دیگر ندیدمت؟

روزی که درست تمام شده بود و می خواستی بروی، با حسادت تمام بدرقه ات کرده بودم. تو از جدایی غمگین بودی و من حرسم گرفته بود که تو به این زودی باید می رفتی. گفتی:" اخم نکن!من که برای ابد نمی رم... هر وقت شد میام می بینمت"

-" چه لطف بزرگی می کنی!" و خودم هم نمی دانستم باید چه انتظاری ازت می داشتم .توی دستت یک بسته بود.

"بیا این مال تو...فرصت نکردم چیز بهتری برات بگیرم..."

بسته را گرفتم.بازش کردم. صدای خش خش آشنایی به گوشم خورد: یک کاپشن اسکی سبک شبیه کاپشن آبی خودت.

" بپوش ببین چطوریه...".

پوشیدم: "یک کمی بزرگه انگار. نه؟ "

 آستینهاش را برام تا زدی:"یک کمی ...آره..." ولی بعد با لهجه ی عمیق ترکی گفتی:" اما رنگش خیلی بهت میاد"

لیموییِ روشن بود...

 

 

نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در ساعت 0:6 | لینک  | 

  ... و این هم داستانی بدون اسم از آقای احسان غفاری(پاستا) متولد ۱۳۵۹ از تهران و فارغ التحصیل رشته ی سینما:

 

کلی کار داشتم واسه انجام دادن ولی از فکر نرگس بیرون نمی آم . شاگردم بود . شاگرد خوبی هم بود . کلی استعداد داشت و انگیزه برای تحصیل . صبح یکی از بچه ها بهم گفت که تصادف کرده و مرده . حالم کلی گرفته شده بود . از وقتی اومده بودم خونه ، چپیده بودم توی اتاق کارم و هر کاری کرده بودم سرمو به کتاب یا تصحیح برگه های امتحان بچه ها سرگرم کنم ، نشده بود . زنم از توی آشپزخونه برای شام صدام زد . سیگارمو خاموش کردم و رفتم بیرون .

زنم گفت : چیه ؟ چرا انقدر کلافه ای ؟

گفتم : یکی از بچه ها صبح تصادف کرده و توی بیمارستان مرده .

زنم گفت : بمیرم ... دختر بود یا پسر ؟

گفتم : دختر . می خواست امروز طرح پایان نامه شو واسم بیاره .

زنم یک کفگیر برنج توی بشقابم ریخت و گفت : بیچاره پدر و مادرش . ماست می خوای بیارم یا سالاد می خوری ؟

گفتم : همین سالاد خوبه .

زنم برای خودش هم غذا کشید و شروع کردیم به خوردن .

زنم گفت : راستی می تونی برای آخر ماه دویست تومن بدی ؟

گفتم : برای چی ؟

زنم گفت : هیچی ... می خوام با نازنین و خواهرش بریم کیش .

گفتم : باشه بهت می دم ...

زنم گفت : اونجا خواهر نازنین خونه داره ... خواهرشو یکبار دیدی ؟ نه ؟

گفتم : یادم نیست ...

زنم گفت : همونی که شوهرش فلجه دیگه ... پارسال عیدیه خونه امیر اینا اومده بودند .

الکی سرمو تکون دادم . فکر شاگردم از ذهنم بیرون نمی رفت . دختری که می خواست پایان نامه شو بنویسه و حالا مرده بود .

زنم گفت : به نظرت از اونجا ماکرویو بیارم خوبه ؟

گفتم : پول از کجا میاری ؟

زنم گفت : حساب کردیم با نازنین اینا ، شصت تومن پول بلیطه ، صد و خورده ای هم می مونه ، صد تومنم خودم دارم ، می شه اورد .

گفتم : هر طور صلاح می دونی .

زنم گفت : تو چیزی نمی خوای ؟ برات یک کروات می گیرم .

گفتم : خوبه ... دستت درد نکنه .

شام که تموم شد ، دوباره رفتم توی اتاق . سیگاری روشن کردم . بیرون از اتاقم سیگار نمی کشیدم . زنم آسم داشت و دود سیگار اذیتش می کرد .

شب که پیش زنم خوابیده بودم ازش پرسیدم : اگر دختر ما می مرد ، چی کار می کردی ؟

زنم گفت : ما که دختر نداریم !

گفتم : فرض کن داشتیم .

زنم گفت : نمی دونم ... اولش خیلی گریه می کردم و باورم نمی شد ولی بعدش باهاش کنار میومدم . تو چی کار می کردی ؟

گفتم : نمی دونم ... شاید منم خیلی گریه می کردم . می دونی چی فکرمو مشغول کرده ؟

زنم کمی نزدیکم شد . پاش به پام خورد و مورمورم شد .

گفتم : فکر می کنم الان می فهمم که چقدر خوبه بچه نداریم .

زنم گفت : آره خوبه . راستی فکر کن ما یک دختر داشتیم . تو اسمشو چی میذاشتی ؟

گفتم : نمی دونم ... شاید می ذاشتم سحر یا آرزو یا ... چه می دونم . تو اسمشو چی می ذاشتی ؟

گفت : منم از نگار  یا نرگس خوشم میومد .

از جام بلند شدم و گفتم : ما هیچوقت اسم دخترمونو نرگس نمی زاریم ... باشه ؟

زنم گفت : ولی ما که بچه دار نمی شیم .  

بعد بلند شد و بغلم کرد و سرمو گذاشت روی شانه اش . چقدر خوب بود که ما بچه دار نمی شدیم . همین .

 

نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در ساعت 0:24 | لینک  |