|
|
|
|
|
سلام/ از این به بعد پست های خودنویس دو بخشی می شه. یه بخش درددل یا یه کم حرف خودمونیه و یه بخش هم مثل قبل داستانه. دل نوشته ی این پست نوشته ی دوست خوبم مهرنوشه(وبلاگ ما) و داستان هم نوشته ی خانوم ز.ط از تهران. در مورد هر دوش نظرتون رو بگید.ممنون.
دل نوشته:
امروز صبح ساعت 8 رفتم آرایشگاه. منتظر شدم تا درشو باز کردن. اولین نفر بودم. گفتم موهامو برام شنیون کنین و در حد یه عروس آرایشم کنین. خانومه گفت: مگه مهمونی ساعت چنده؟ گفتم خیلی زود! بعد موقع آرایش کردن همش ازم می پرسید که لباسم چه رنگیه و منم گفتم سبز! خلاصه یه 40 تومنی از جیبم رفت و برگشتم خونه. مامان کلی تعجب کرد از این دیوونه بازیم. مانتومو که در آوردم رفتم حموم. مامان گفت حداقل بذار یه عکس ازت بگیرم. گفتم حوصله ندارم.
داستان:
منیژه محمد داشت تو مغازه اوس علی پرتقال سوا می کرد که صدای جیغ اومد . کیسه بدست تا دم در مغازه رفت اما دمپایی کش دار رو که تو هوا دید دلش هری ریخت ، همونجا وایساد. منیژه تو جوب خوابیده بود مثل اون موقع هایی که می خواست رو هوا دوچرخه سواری کنه. بهش گفت "همین چیزا رو می گی که بچه ها بهت میگن منیژه خله ". گفت "هیچم خل نیستم می خوای نشونت بدم؟" بعدم بدون معطلی خوابید رو نیمکت زانوهاش رو جمع کرد تو شکمش دو تا دستاشم مشت کرد و فرمون سفت گرفت انگار که سوار دوچرخه شده . همچین پا می زد و نیمکت تکون تکون می خورد که محمد ترسید از رو نیمکت بیوفته . اونقد پا زد تا به نفس نفس افتاد . دستاشو گرفت به لبه های نیمکت و نشست از بس ورج وروج کرده بود مقنعش کج شده بود. مقنعشو کشید جلو موهاشو که به هم گره خورده بود با دو دستش هل داد زیر مقنعه بعد مقنعشو داد عقب و چرخوندش تا چونه مقنعه که رفته بود روی لپش بیاد سر جاش.محمد فکر کرد موهای به این سیاهی اگه بلند بشه خیلی قشنگتره . اونوقت دستش گرفت و کشید تا پاشه وایسه. کیسه کتاباشم برداشت . بهش گفت "به این نمی گن دوچرخه زدن می گن لگد پرونی" منیژه هنوز نفسش جا نیومده بود بریده بریده گفت" تازه اگه چکمه خوشگلا رو بگیرم می تونم تندتراز اینم پا بزنم !". محمد راه افتاد.باز گفت" ممد با اونا شاید بشه از رو پله آخریه خونمون بپرم ؟ نه؟" خواست بگه منیژه توخلی ولی نگفت . منیژه تو حال خودش بود . افتاده بود تو جوب و یه پاش لای درز پل آهنی گیر کرده بود . با یه پا نمی شد دوچرخه زد ولی می شد لگدی حواله آسمون کرد. محمد دم در مغازه خشک شده بود اوس علی زدش کنار و دویید بیرون . راننده از صدای جیغ کوبوند رو ترمز. وقتی تریلی وایساد نصفیش تو خیابون اونا بود نصف دیگش تو کوچه منیژه اینا ، یه مرد گنده سبیل کلفت با چشمای گرد و دهن وامونده پرید پایین یه لحظه زل زد به دمب تریلی که موقع دور زدن منیژه رو عقب عقب انداخته بود توی جوب درست سر پیچ از کنار پل آهنی میله میله . بعد سرشو چرخوند به طرف جوب همونجا که منیژه پاشو گذاشته بود رو آسمون. محمد آب دهنش و قورت داد همونجور کیسه به دست آروم آروم اومد جلوتر. راننده یه جفت دمپایی مردونه پاش بود با یه شلوار کردی سیاه. خواست بدو ا که یه لنگه دمپاییش از پاش دراومد . درمونده دو دستی کوبید تو سر خودش. منیژه کف جوب خوابیده بود و گردنش کج کج چسبیده بود به دیواره سیمانی سمت چپ جوب. تو پارک روبروی مدرسه تکیه داده بود به درخت چنار. سرشو انداخته بود پایین .کج رو به شونه چپش . با خودش حرف می زد و آروم آروم با سر دمپاییش زمینو می کند . دمپاییاش سبز بود سبز جلو بسته . پشت هر کدومش هم یه کش بسته شده بود . همیشه پشت دمپاییش قد دو انگشت خالی بود . یه دستش رو از زیر ژاکتش کرده بود تو جیب مانتوش یه دستشم محکم مشت کرده بود محمد گفت " آخه آدم اینقد با خودش حرف می زنه؟ " سرشو همونجور کج آورد بالا و گفت " نچ" . محمد راه افتاد . دویید جلوی محمد " ممد میای بریم اون چکمه خوشگلا رو نشونت بدم؟" " نه " "هر روز می گی نه " " آخه می خوام برم فوتبال تازه توام دیرت می شه اونوقت مامانت فکر می کنه من رفتم دمبال اللی تللی تو خودت تنهایی برگشتی " " تو رو خدا فقط یه دقه . اصلن شاید بخریمش ببین امروز همه پولامم آوردم " دستشو محکم آورد بالا تا مشتش از توی آستین آویزون ژاکت بیاد بیرون . بعد مشت گره شدشو گرفت جلوی صورت محمد و بازش کرد . چند تا اسکناس چرک مرده مچاله از کف دستش زد بیرون . خواست بگه با اینا که نمی شه چکمه خرید اما نگفت .به دمپاییاش نگاه کرد فکر کرد با این دماغ قرمز و چونه لرزون چکمه ها رو می خواد واسه پریدن نه گرم شدن. راشو کج کرد سمت مغازه تقی کفاش . اوس علی داد زد"بی پدر چیکار کردی ؟ کشتی طفل مصومو!" بعدم یه زانوشو گذاشت اینور جوب و یه پاشم دراز کرد اونور جوب و خم شد توی جوب آب .همونجور که سرش تو جوب بود داد زد "ممد بدو کس و کارشو صدا کن." .راننده گفت " دیدمش که سرش انداخته بود پایین و داشت از تو کوچه میومد به سمت خیابون ولی فکر کردم کور که نیست این سگ مصبو میبینه ". اوس علی هر کار می کرد نمی تونست پاشو درآره . راننده همونجور که می گفت خونه خراب شدم رفت توی جوب زیر بغل منیژه رو گرفت و آسه از کف جوب بلندش کرد. منیژه یه دستشو محکم مشت کرده بود . محمد هنوز وایساده بود پاهاش جون نداشت بره دنبال کسی . مغازه چند تا کوچه بالاتر بود .منیژه یه پا دو پا می رفت . از دور که مغازه رو دید بال درآورد . زودتر از محمد رسید به مغازه. دستاشو چسبوند به ویترین و صورتش برد جلو . بخار دهنش روی شیشه یه دایره زد .چکمه توی حلقه گم شد . داد زد " بدو دیگه هنوز نفروختشون اوناها اونا رو می گم " . همه چکمه ها مث هم بودن فقط اون قرمزه که منیژه با انگشت نشونش می داد یه نوار پشمی داشت. یه نوار سفید دور یه چکمه قرمز . فکر کرد آره قشنگه . منیژه گفت " بریم ، بریم بخریمش " محمد گفت " بذار اصن ببینم اندازه پای تو داره " بعدم رفت توی مغازه. منیژه پشت ویترین واسه چکمه ها دست تکون می داد. چیزی نگذشته بود که محمد برگشت و گفت " منیژه بیا بریم قد پای تو نداره" "چرا؟! " "چرا نداره، خوب تموم کرده " " حالا بگو بگرده شاید پیدا کرد " " گشت نداشت گفت همشو فروخته به مدرسه . معلما می خوان به هر کی درساشو خوب بخونه چکمه جایزه بدن " " الکی می گی ؟" " نه بابا می گی نه درساتو خوب بخون ببین میدن یا نه " "من که همیشه درسامو بلدم پس چرا تا حالابهم جایزه ندادن؟ دیدی الکی گفتی " " گیر دادیا، خوب تازه اومدن جایزه خریدن حالا تو این هفته هم درساتو بخون اگه معلمت بهت جایزه نداد می آیم خودمون می خریم تا اون موقع اندازتم آورده ". فکر کرد بابام قول داده تا آخر هفته پول بده کتونی بخرم . منیژه پولاشو تو دستش محکم مشت کرده بود. اوس علی بالاخره پای منیژه رو از لای میله های پل در آورد . اول صورتشو برد جلوی دهن منیژه . بعد دستشو گذاشت روی گردنش یه کم مکث کرد به راننده خیره شد و وهم زده سرشو تکون داد. منیژه یه پا دو پا رفته بود و از پله آخریه پریده بود . یه پا دوپا رفته بود وگرنه پاش تو دمپاییش نمی چرخید . رفته بود و پریده بود اونم بدون چکمه خوشگلاش . اوس علی بلندش کرد روی دست . یه چیزی از توی ژاکتش سر خورد و افتاد بیرون . موهاش بود . درست مث یه طناب سیاه آویزون شد . چطور تا حالا نفهمیده بود موهاش بلنده ؟ اونم این همه ... بسته بودشون با یه کش که دوتا گوی داشت درست رنگ چکمه خوشگلا .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:49 توسط آریا یعقوب زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
اول این که تاخیر چند هفته ایم به خاطر سفرم به مشهد بود و دوم این که در جشنواره ی داستان های ایرانی مشهد مقام سوم شدم. داستان زیر از خودمه. حتمن نظرتون رو در موردش بگید:
پیغام شخصی آریا_59: سلام، خوبی؟ می تونم باهات چت کنم؟ اورانوس: سلام، شما؟ آریا_59: من آریا هستم. اورانوس: آریا؟ نمی شناسم. آریا_59: با هم آشنا می شیم ! اورانوس: چند سالته؟ اهل کجایی؟ آریا_59: مُهمه برات؟ اورانوس: خُب آره، برای تو مهم نیست؟ آریا_59: نه، اصلا! اورانوس: برات مهم نیست من پسرم یا دختر؟ آریا_59: نه! چه فرقی می کنه؟ اورانوس: جالبه! پس برای چی می خوای چت کنی؟ مگه نگفتی با هم آشنا بشیم؟ آریا_59: گفتم آشنا شیم، ولی نه با هم دیگه! اورانوس: می شه بفرمایید پس با کی باید آشنا بشیم؟ آریا_59: با اون کسی که واقعا دلمون می خواد یه روزی باهاش آشنا بشیم. منظورم رو می فهمی؟ اورانوس: نه! آریا_59: ببین، به نظر من خوبی چت اینه که هیچ چیزی توش واقعی نیست. و این فرصت خوبیه که آدم تو این دنیای غیر واقعی، اون چیزهایی رو که دلش می خواد داشته باشه و نداره رو برای خودش بسازه. می فهمی؟ اورانوس: حرفات جالبه، ولی بازم ارتباطش رو با آشنایی خودمون نمی فهمم! آریا_59: تا حالا شده فکر کنی آدم ایده آلی که واقعا دلت می خواد باهاش آشنا بشی، چه ویژگی هایی داره؟ اورانوس: راستش...تا حالا نه. آدم هایی هستن که خیلی دلم بخواد باهاشون آشنا بشم، ولی به این که چه ویژگی ای برام مهم تره فکر نکردم. آریا_59: آدم هایی که تو دلت می خواد باهاشون آشنا بشی، لابد خصوصیاتی دارن که تو از اون خصوصیات خوشت میاد، ولی قطعا هیچ کدوم تمام خصوصیاتی که از نظر تو خوبه رو یک جا ندارن. درسته؟ اورانوس: درسته. آریا_59: چت دقیقا همین فرصت استثنایی رو به ما می ده. اورانوس: کم کم دارم منظورت رو می فهمم! آریا_59: من و تو هیچ چیزی از هم نمی دونیم، و هیچ وقت هم لازم نیست که حقیقت هم دیگه رو بشناسیم. به جاش می تونیم هر کدوم برای اون یکی، همون آدم ایده آل باشیم. یعنی همون آدمی که آرزو داریم باهاش آشنا بشیم. روشن شد؟ اورانوس: یعنی من مثلا کسی باشم که از نظر تو دیگه آخرشه، آره؟ آریا_59: دقیقا! اورانوس: جالبه، ولی این کار چه فایده ای داره؟ به نظر من که یه خیال پردازیه الکیه! آریا_59: ببین، ما به هر حال توی دنیای واقعی هیچ وقت نمی تونیم به این خواسته مون برسیم. حالا که می شه تو یه دنیای خودساخته بهش رسید، چرا همین یه ذره لذت رو از خودمون بگیریم؟ به قول معروف: وصف العیش، نصف العیش! اورانوس: حالا من باید چی کار کنم مثلا؟ آریا_59: هیچی، فقط باید خصوصیاتی رو که از اون فرد توی ذهنت داری به من بگی و من هم خصوصیات فرد مورد نظر خودمو می گم، به طور کامل، حتی باجزییات ظاهری. اورانوس: همین؟ خُب بعد؟ آریا_59: اون وقت تو برای من می شی اون فرد رویایی و همین طور هم من برای تو. و ما هر شب می تونیم با انسان رویاهای زندگی مون چت کنیم و درددل کنیم. این به نظرت جالب نیست؟ اورانوس: چرا، جالبه! آریا_59: تازه، بعدش کم کم می تونیم برای خودمون یه دنیای کوچیک هم درست کنیم و با هم دیگه توی اون دنیا زندگی کنیم. اصلا می شه دیگران رو هم با دنیای خودمون آشنا کنیم. هر کسی دوست داشت می تونه بیاد تو دنیای ما و کم کم ما یه شهر رویایی خواهیم داشت! یه شهر تو چت! مثلا تو یکی از این اتاق های چتی. فکرش رو بکن! هیچ کس دیگه از خودش و دنیای خودش خسته نمی شه! اورانوس: من مطمئن نیستم! حالا بگو مثلا دوست داری من چه جوری باشم؟ آریا_59: تو...در درجه ی اول جنسیت نداشته باش، یعنی نه زن باش و نه مرد. ترکیبی از هر دو و هیچ کدوم! چون خود زن بودن یا مرد بودن باعث دل زدگی می شه. قیافت هم باید کاملا شرقی باشه، شرقی و زیبا. البته جزییات صورتت رو نمی گم. چون اگه زیاد چهره ات برام واضح باشه بازم ممکنه که خسته ام کنه. ویژگی های اخلاقی و رفتاریت هم باید متناسب با رفتار من تغییر کنه. یعنی یک چیز ثابت نباشه. در هر لحظه تفکرت اون چیزی باشه که من نیاز دارم. می فهمی؟ آریا_59 : هستی؟ چرا جواب نمی دی؟ dc شدی؟ اورانوس: هستم! دارم فکر می کنم. من که از پس اینایی که تو می خوای بر نمیام! آریا_59: تو که نباید خودتو عوض کنی، مثلا من تو رو این جوری تصور می کنم. اورانوس: آها. ولی من دلم نمی خواد تو رو تعریف کنم. دوست دارم تو همین چند تا حرف باشی! همین حروفی که توی مانیتور دارن جلوم رژه می رن! آریا_59: چرا؟ یعنی تو هیچ فرد ایده الی نداری؟ اورانوس: ایده آل یعنی اون چیزی که نیست. تنها چیزی که ممکنه منو ازت دل زده نکنه اینه که تو حرف باشی، صحبت باشی، حتی صدا هم نباشی! این اون کسیه که من می تونم هر شب باهاش صحبت کنم و ازش دل زده نشم! من حتی همین حالا تو همین مدتی که دارم باهات چت می کنم با سه نفر دیگه مشغول چتیدنم. واسه این که هر وقت از هر کدومتون دل زده شدم بتونم دیگه جوابشو ندم و کس دیگه ای باشه که سرمو گرم کنه. آریا_59: ولی...باشه، هر جور دوست داری! اورانوس: تو هم درسته که خیلی از چیزهای منو تعریف نکردی تا دل زده نشی، ولی بدون هم خودت و هم همه ی اونایی که بیان تو دنیای تو، بازم یه روزی خسته می شن. حتی اگه خودشون خودشونو اون جور که می خوان بسازن، بازم از خودشون دل زده می شن! آریا_59: چرا این طور فکر می کنی؟ اورانوس: دلیلش طولانیه و منم الان خیلی خوابم میاد، خودت دلیلش رو می فهمی. خوشحال شدم از هم صحبتی تون. شب به خیر. آریا_59: کجا؟ صبر کن بابا من که هنوز حرفم تموم نشد!.................... آریا_59: چرا جواب نمی دی؟ بازم میای بچتیم یا نه؟.................... آریا_59: جدی جدی رفتی؟ بابا خیلی بی معرفتی. من هر شب همین موقع ها توی چتم. اگر بودی بهم پی ام بزن. اگرم نبودی برام آف لاین بذار. لااقل بگو دختر بود یا پسر! منتظر آف لاین هات می مونم، شب تو هم به خیر. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 23:6 توسط آریا یعقوب زاده
|
|
||