تبليغاتX
خودنویس
کارگاه داستان کوتاه

 

می دونم که هر چیزی هزینه ای داره.

هزینه ی یک ساعت صحبت کردن رو در رو با یک آدم بی طرفِ معمولی چقدره؟

 می پردازم!

 

داستانی از آقای محمد زارع ساکن تهران:

برای شروع

 

همه‌گی‌شان همان‌طور ایستاده بودند مقابل پنجره‌ی اتاق‌م؛ با پوشش‌های بلند یک‌دست سیاه. با نگاهی خالی از حس انتظاری که حالا همه‌ی ذرات هستی از آن لبریز بود. لبه‌ی آسمان هر لحظه تا تلألو سرخی پیش می‌رفت و سپس رنگ می‌باخت. مثل خاکستری که با جریان باد جان بگیرد. انگار که روی همه‌ی کوه‌های دور آتش روشن کرده باشند. تا غروب مانده بود امّا کمی بالاتر از افق نورهای کوچکی با احتیاط شروع به درخشیدن کردند. ستاره‌ها پیش‌تر از این‌ها هم آگاهم کرده بودند. همه‌ی نشانه‌ها برقرار بود. جایی در هزار فرسخی دماوند، قلعه‌ای به جا مانده از اقوام ساکسون شروع به ریختن کرده بود، و تندیس سر پادشاهان نورماندی شکسته بود. من دوستان‌م را آگاه کردم؛ که: "قرار است قصّه‌ای شروع شود." چه انتظار عبثی بود اگر یک لحظه فکر می‌کردم که باور خواهند کرد؛ یا خواهند فهمید. و حالا در مقابل چشمان‌م در آستانه‌ی آغاز بود. کمی آن طرف‌تر، آن‌دست خیابان، کنار چمدان‌های‌شان ایستاده بودند. بعضی‌شان جوان‌تر و بعضی پیرتر. زنان و مردانی که درست کنار درختی ایستاده بودند که من آن را کهن ترین درخت خیابان می دانستم.

اندیشیدم که درخت مناسب قصّه‌های بزرگ است. شاید این همان درخت بیداری بود که بودا به آن رسید و سه وسوسه را از سر گذراند. یا درختی بود که موسا در کوه طور با آن سخن گفت. پورشسپ پدر زرتشت نیز از افشره‌ی درختی نوشید که همه‌ی ما در روز بازسازی دنیا از عصاره‌ی جاودان‌ش خواهیم نوشید. قصّه‌های بزرگی از درخت آغاز شده بود.

مهی از بازتاب سرخ آسمان سایه‌های ساختمان‌ها را در برگرفته بود. باد جای خالی همه‌ی پرندگان را در فضا محو می‌کرد. و ره‌گذران خود را به سرعت به خانه‌شان می رساندند. فقط گاهی چشم‌شان که به دسته‌ی تیره پوش ایستاده در کنار خیابان می‌افتاد، می‌ایستادند و متعجّب می‌پرسیدند: "چه خبر است؟" کسی از آنها جوابی نمی‌داد. تکانی نمی خوردند. نگاه‌م را از آنان بر نداشته می‌گفتم : "قرار است قصّه‌ای شروع شود." نگاه پرسش‌گر ره‌گذران را نمی‌دیدم. حواس‌م به پوسخندی نبود که به لب‌شان می‌نشاندند. محو آنها بودم. رنگ نگاه‌شان، خطوط صورت و حرکت پلک‌هاشان همان‌طور بود که می شناختم. همان‌طور که اگر شکسپیر، هملت یا یاگو را می دید می شناخت. که شاید تصویرشان را بارها و بارها در خواب دیده بود.

هر لحظه در انتظار زایش لحظه‌ای از بعد، به جهان پا می‌گذاشت و با نگاهی منتظر به عدم می‌رفت. جهان هر ثانیه، هر لحظه می‌تپید و از نو رنگ می‌گرفت. پیرمرد یونانی حق داشت. جهان هر لحظه متولّد می‌شود. امّا شاید نمی‌دانست که زایش بعضی از لحظات، لحظه‌های زیادی طول می‌کشد.

ناگهان فهمیدم که باد ایستاده است. در واقع همه چیز از حرکت ایستاده بود و تنها رنگ سرخ آسمان مثل اشکی در آستانه‌ی فرو غلتیدن، در جای خود می لرزید. و من بی تاب این لحظه بودم.

پاره‌هایی از آسمان درخشید. اولین دانه‌های باران که روی شانه‌ی تیره‌پوشان آن دست خیابان چکید، بدون این‌که حرفی بزنند به هم نگاه کردند و ایستادند. وقت‌ش رسیده بود. باران روی کف ترک خورده‌ی برگ‌های پاییزی ضرب گرفت و یک‌دست شد. همه‌گی راست ایستادند و چمدان‌های‌شان را به دست گرفتند. نفس حبس کرده‌ام را بیرون دادم. گفتم: "یکی بود یکی نبود."

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:10  توسط آریا یعقوب زاده  |