|
|
|
|
|
با سلام/ بعد از مدت ها اومدم/نپرسید کجا بودم و چی شد که دوباره اومدم/از این به بعد سعی می کنم منظمن(!) آپ کنم/راستی وزارت محترم ارشاد بعد از یک سال(!) بررسی کتاب اینجانب بالاخره به شرط حذف چهار داستان(!)مجوز چاپ صادر فرمودند/این هم یه داستان از خودم برای لبیک به خواسته ی یه عزیز دور از من:
چيزي شبيه درآوردن ريش گنجشک روي شاخهي چنار نشست. برگ زردي از شاخه جدا شد و آرام آرام چرخيد تا روي سنگ قبر نمناک افتاد. سنگ را شسته بودند. شاخه گل قرمزي روي سنگ بود. پسر دستش را روي سنگ قبر کشيد. دختر، چهار زانو کنار قبر نشسته بود و کتاب ميخواند. قبرستان خلوت بود. برخلاف پنجشنبههاي قبل. باد برگهاي خشک ريخته را روي سنگها کوچ ميداد. کلاغي با سر و صدا، تك تك درختهاي اطراف قبرستان را دور ميزد . ــ از مرگ بدم مياد! پيرمردي روي يکي از قبرها نشسته بود. سيگار ميکشيد. تکيده بود و لباسهاي کهنهاي به تن داشت. هر از گاهي صداي سرفههاي خشک و خشدارش سکوت قبرستان را ميشکست. چند زن دور يکي از قبرها نشسته بودند. دختر نگاهش را از روي کتاب برداشت. اما انگار اصلاً صداي پسر را نشنيده بود. دستهاي موي سياه که از زير روسري بيرون ريخته بود، يکطرف صورتش را سايه ميکرد. شيشهي عينکش تيره شده بود. برگ چنار را از روي قبر برداشت و انداخت آنطرف. برگ آرام آرام چرخي زد و روي زمين افتاد. ــ از مرگ بدم مياد! دختر بهصورت پسر نگاه کرد. موهاي صاف پسر زير نور ملايم آفتاب طلايي ديده ميشد. زانوها را جمع کرده بود و دستها را دورشان حلقه کرده و به سنگ قبر خيره شده بود. ــ اگه منظورت از اين حرف اينه که نظر منو بدوني، بايد بگم که براي من خيلي فرق نميکنه. يعني راستشو بخواي اصلاً حسش نميکنم. پسر، بي آنکه چشم از سنگ بردارد پوزخند ريزي زد. دختر ابروهاي باريکش را بالا انداخت و دور و بر را نگاه کرد. پيرمرد با ولع دود سيگار را تو ميکشيد. کيسهي رنگ و رو رفتهاي کنارش بود. ــ اون پيرمردهرو نگاه کن، ميشه از توش يه کاراکتر توپ سينمايي درآورد! پسر سرش را بلند کرد و به دختر چشم دوخت: ــ يعني چي که حسش نميکني؟ يه دست رو اين سنگ بکش. اونوقت حسش ميکني! دختر پايش را جلو کشيد و کفشش را رو پنجهي کفش پسر فشار داد. ــ حسابي گير داديها امروز. چيه؟ نکنه به پوچي رسيدي و تو هم ميخواي خودکشي کني؟ تو رو خدا تو يکي ديگه بيخيال شو. همين يکي که اينجا خوابيده برا هفت پشتمون بسه! پسر دوباره پوزخند زد. نگاهش را به کفشهاي قرمز دختر دوخت. دختر شاخه گل را از روي سنگ برداشت و بوييد: ــ ميدوني رضا مشکل تو چيه؟ مشکل تو تنها که نه! شايد مشکل فتانه هم همين بود! اونم هميشه ميگفت از مردن بدش مياد. مثل اينکه هر کي از مردن بدش بياد زودتر ميره سراغش! نفس عميقي کشيد. پسر نگاه منتظرش را به لبهاي کوچک دختر دوخت: ــ داشتي ميگفتي مشکل من چيه. ــ مشکل تو اينه که همه چيزو اندازه ميگيري. چه جوري بگم... همه چيزو حساب ميکني. اصلاً تقصير همهي آدماست. از اونوقتي که آدما تصميم گرفتن همه چيزو اندازهگيري کنن همه چي خراب شد! انتظار در نگاه پسر جايش را به تعجب داد: ــ منظور؟ دختر زانوها را توي بغل جمع کرد: ــ ببين رضا. اونچيزي که مارو اذيت ميکنه تقابل محدود و نامحدوده. ما معني نامحدودو ميفهميم، ولي خودمونو محدود ميبينيم. اينه که اذيتمون ميکنه. اينبار پسر ابروهايش را بالا انداخت: ــ نه بابا! حسابي فيلسوف شديها! خوب اين چه ربطي به اون قضيهي اندازهگيري داشت؟ ــ معلومه ديگه! اين محدوديتو ما خودمون برا خودمون درست کرديم. اونم اين جوري که براي اندازه گرفتن هر چيزي يه واحد اختراع کرديم. بعد اون چيزو با واحدي که خودمون تعيين کرديم اندازه گرفتيم و يه عدد بهدست آورديم. بعد چي شد؟ ما مونديم و کلي عدد. از تعداد انگشتهاي دست بگير تا عمر آدم و عمر زمين و عمر کهکشان و ثانيه و ساعت و هزار جور کوفت و زهرمار ديگه! بعدشم نشستيم به شمردن اين عددها و تماشاي گذشتن و تموم شدن چيزها. بهنظر تو اگه اين عددها نبودن، ديگه چيزي تموم ميشد؟ ــ يعني ميخواي بگي مثلاً اگر ما ساعتها رو نشمريم پير نميشيم؟ اونوقت ديگه زمان نميگذره؟ گونههاي دختر گل انداخته بود. فضاي بحث حسابي او را گرفته بود: ــ اگه ما چيزي به اسم زمان تعريف نکرده بوديم که ديگه گذشتن معني پيدا نميکرد. اونوقت هر تغييري که توي ما ايجاد ميشد نه تنها توي ما استرس ايجاد نميکرد، بلکه برامون کلي هم جذاب ميشد. دائم خودمونو در حال تغيير ميديديم. تغييراتي که خودمون نميدونستيم از کي شروع شده و کي ممکنه تموم شه. هيچوقت هم دچار سکون نميشديم. تغيير پشت تغيير. فکرشو بکن! تازه مُردنم ميشد يکي از همين تغييرات. تبديل ميشد به يه چيز کاملاً معمولي. يه چيزي مثل ريش در آوردن پسرها! پسر از اين حرف دختر آرام خنديد. هوا ابري شده بود. بادي که ميوزيد بوي باران ميداد. پيرمرد ژندهپوش از جايش بلند شده بود. برگهاي خشک را از روي زمين جمع ميکرد و توي کيسه ميريخت. پسر دستي به موهايش کشيد: ــ ولي فکر نميکني اينجوري فکر کردن يهجور گولزنک باشه؟ انگار که آدم بخواد سر خودشو کلاه بذاره؟ ــ گول زدن يعني چيزيرو به دروغ گفتن. دروغ هم وقتي معني ميده که تو بدوني حقيقت چيه. ميدوني چرا فکر ميکني اين يه گول زنکه؟ واسه اينکه فکر ميکني حقيقت اون چيزيه که تو فکر ميکني. واسه اينه که فکر ميکني حقيقت همون محدوديتيه که توش گرفتار شدي. درحالي که اين محدوديتو خود آدما با تعريفها و اندازهگيريهاشون واسه خودشون ساختن. شماها فکر ميکنين که حقيقتو ميدونين و بعدهم به خودتون اجازه ميدين هر کاري دوست داشتين با خودتون و ديگران بکنين. نتيجهش ميشه هميني که ميبيني. و با دست به قبر فتانه اشاره کرد. دختر انگار بغض کرده بود. پسر دست دختر را توي دست گرفت: ــ باشه! تسليم. واسه چي خودتو ناراحت ميکني. ميخواي بريم؟ دختر دوباره به پيرمرد خيره شد. داشت برگهايي را که جمع کرده بود توي پيت حلبي ميريخت. ميخواست آتش روشن کند. باران نم نم شروع کرد به باريدن. دختر سرش را بالا گرفت. گنجشک از روي شاخهي چنار پريد.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:56 توسط آریا یعقوب زاده
|
|
||