تبليغاتX
خودنویس
کارگاه داستان کوتاه

داستانی از خودم:                                     

   "تی تی کاک"

   نگاهش کن! از صبح خروس خوان تا حالا یک بند این ور و آن ور دویده است و یک لحظه هم آرام ننشسته. انگار دلش می خواهد همه ی سور و سات عروسی را خودش تنها مهیا کند. مثل همیشه کار کردن هیچ کسی را هم قبول ندارد. همه جای این خانه ی شلوغ می شود او را دید؛ سر دیگ های غذا که روی آتش هیمه قُل می زنند، توی چادر بزرگی که برای مردانه کنار حیاط برپا کرده اند، میان زن هایی که کنار منبع آب میوه ها را تند تند می شویند و می چینند، و حتا توی اتاقی که صورت عروس نوجوان را بند می اندازند! روی پله ی ایوان نشسته ام و پرهای نارنگی را دانه دانه توی دهان می گذارم. انگار جز من هیچ کس حواسش به "ساره" نیست. یعنی نمی دانند توی دل این زن چه غوغایی است؟ شاید هم حق داشته باشند. توی صورت ساره جز جدیت کار و خنده های سرخوشانه هیچ چیز پیدا نیست. انگار همه یادشان رفته که عروسی شوهر ساره است! شاید دیگر برای شان عادی شده باشد. شاید آن روز که شنیدند ساره برای شوهرش "خوشگل کیجا"یی را از "بالامحله" خواستگاری کرده، به اندازه ی کافی حیرت کرده باشند. شاید هم بعضی شان او را دیوانه خوانده باشند و بعضی هم قطره اشکی برای بیچاره گی اش ریخته باشند. اما حالا که ساره با شنیدن هر صدای ضرب گرفتنی روی تشت، کمر می چرخاند و مستانه چین های دامن گل دارش را پرواز می دهد، حق دارند به یاد نیاورند که ساره برای عروسی شوهرش لباس رنگین به تن کرده است. هوا ابری است. بوی برنج تارُم دُم سیاه دَم کشیده حیاط را پُر می کند. چند قطره بارانی که روی حلبی شیروانی می خورد همه را به جنب و جوش می اندازد و از همه بیشتر ساره را. چه کار می کنی ساره؟ توی دلت چه می گذرد؟ می توانم بدانم اما نمی خواهم. انگار این صورت سفید و استخوانی و خسته که با درایت همه چیز را زیر نظر دارد جادویم کرده است. یعنی خودش می داند که چه می کند؟ یعنی می داند که نخواهد توانست نشستن پشت در حجله ی شوهر را تاب بیاورد؟ می داند هیچ وقت ونگ زدن نوزادی که بهانه ی شوهرش بود را نخواهد شنید؟ می داند که چشم های آن نوزاد چه قدر شبیه چشم های شوهرش خواهد شد؟

   اولین نم باران که می زند، داماد را از حمام می آورند. دست ها روی تشت ها ضرب می گیرند و اسپند ها روی آتش می ریزد. خودش است! ساره! همانی که زودتر از همه به پیشواز داماد رفته و دور سرش اسپند می گرداند. همه حواس شان به داماد دوباره داماد شده است و هیچ کس خیسی چشم های مادر ساره را نمی بیند. و حالا باز این چین های دامن ساره است که دور تا دور این اندام ترکه ای می گردد و ورود دوباره ی شوهر به خانه را خوشامد می گوید. گل های زرد دامن ساره دلم را می لرزاند. قبل از آن که قبرش را سنگ کنند، دور تا دورش گل های زرد "تی تی کاک" روییده بود. جه قدر کنار آن گل ها نشسته بودم و آمدن و رفتن چند باره ی داماد سیاه پوش را به قبرستان تماشا کرده بودم. شاید اگر قبر را سنگ نمی کردند، تی تی کاک ها تمام قبر را می پوشاندند. درست مثل گل های زرد دامن چین چینش که می چرخند و دوباره روی اندامش می نشینند.

   داماد را روی صندلی، وسط حیاط نشانده اند. مراسم "سرتاشی" است. باید یکی از نزدیکان سر و صورت داماد را اصلاح کند و لباس دامادی را تنش کند. می دانستم ساره است که این کار را می کند. وقتی آرام و با دقت تیغ را روی صورت شوهرش می کشد به چه فکر می کند؟ توی چشم همه ی کسانی که مراسم سرتاشی را تماشا می کنند چیزی غریب دور می زند که هیچ کدام شان توی چشم هم نمی بینند. کاش من هم مثل  آن ها چیزی نمی دانستم! ساره کت و شلوار دامادی را به تن شوهر می پوشاند. شبیه همان داماد چند سال پیش شده است. به جز موهای دور گوشش که کمی جوگندمی اند. ساره پیشانی داماد را می بوسد. آن روز هیچ لحظه ای نشد که گره ی ابروی داماد باز شده باشد. حتا آن وقت که نوعروس با صدایی آرام و دخترانه "بله" را گفت و ساره از ته دل کِل کشید.

   ساره آرام نمی گیرد. دیس های سنگین غذا را از کنار دیگ تا دم چادر مردانه می برد و می آورد. با همان دست های لاغرش. همان دست هایی که وقتی فردای روز عروسی آن تب ناشناس به جانش افتاد، نحیف و نحیف تر شدند. آن قدر که دیگر توان نگه داشتن قاشق را هم نداشته باشند. و چه زود تازه داماد و نوعروس از پرستاری بیمار به جای ماه عسل رفتن، خسته شدند. ساره به خانه ی پدری برگشت اما آن قدر نحیف که مادر با دیدنش به هق هق افتاد.

   حیاط خانه ی پدری ساره پر از درخت پرتقال است. به ستون چوبی ایوان تکیه می دهم و سیگاری روشن می کنم. پدر ساره، گوشه ی ایوان به دیوار تکیه داده و قلیان دود می کند. پُشت چین و چروک دور چشم هایش، پُشت سکوت این چند روزه اش، حتا پُشت پُک های عمیق و پیاپی به قلیان خودش را قایم کرده است. ساره توی اتاق بی صدا کنار کُرسی خوابیده ومادر پاهای خشکیده اش را پاشویه می کند. کیسه ی رنگارنگ داروها نتوانسته است تب چند روزه را حتا کمی سردتر کند. شوهرش هر روز غروب می آید و کنار پدرزن سیگاری دود می کند. کم تر پیش می آید که ساره چشم ها را باز کند. آیا می داند که شوهرش به دیدنش آمده است؟

   از لای تَرَک های سنگ قبر سبزه ها بیرون زده اند. چند تایی تی تی کاک هم انگار به زور خودشان را لای شکاف جا داده اند. توی روستا عروسی است. صدای موسیقی و پای کوبی، مداوم و بی آزار دور و برم می چرخند. توی این بیست و هشت سالی که ساره این جا خوابیده، بار اولی است که مرا می بیند. ممکن است از همان اول شناخته باشدم؟ شاید! چون چشم هایم به پدر رفته است. همان چشم هایی که توی شالی زار دل ساره را لرزانده بود.

                                                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 0:32  توسط آریا یعقوب زاده  |