|
|
|
|
|
داستانی از خودم:
نام این داستان هیچ اهمیتی ندارد! اینجا فضای داخلی یک واحد آپارتمان است. آپارتمانی در یکی از خیابانهای شمال تهران. آوردهامتان اینجا که داستانم را برایتان بگویم. سعی میکنم رودهدرازی نکنم و شما را درست ببرم به نقطهی اوج داستان. اطلاعات مورد نیازتان را هم در اختیارتان میگذارم. با این وجود، هر جای داستان که حس کردید برایتان ملالآور شده و یا خوشایند نیست می توانید خواندنش را ادامه ندهید و بیاندازیدش دور و خیال خودتان را راحت کنید. خوب! همانطور که گفتم توی یک واحد آپارتمانی هستیم. زیاد بزرگ نیست اما لوکس به نظر میرسد. ساعت دیواری 5/12 ظهر را نشان میدهد. اینجا خانهی پارسا است. یکی از دو شخصیت داستان من. پارسا، 28 ساله است و مجرد. حسابدار است و بعد از مرگ مادرش تنها زندگی میکند. اتاق نشیمن کمی به هم ریخته است. فنجانها و ظرفهای میوه را از روی میز جمع نکردهاند. روی یکی از عسلیها صفحهی شطرنج باز است و مهرهها دور و برش پخش شدهاند. قرار شد زیاد رودهدرازی نکنم. به آشپزخانه میرویم. آن جوانی که پشت میز نشسته و سیگار میکشد، پارسا است. دختری هم که روبهرویش نشسته و با فنجان روی میز بازی میکند، پریسا است. خواهر دوقلوی پارسا. آهنگساز و مجرد. کاملن شبیه هم نیستند اما به محض دیدن میشود حدس زد که خواهر و برادرند. موهای هر دو مشکی و صاف است. صورت هر دو بیضی است با پوستی گندمی. شبیهترین جای صورتشان چشمهاست. سیاه و کمی بادامی. اما لبهاشان اصلن به هم شبیه نیست. بگذریم! پریسا چند هفتهای است که از استرالیا به ایران آمده. آمده است که پارسا را ببیند. آن هم برای اولین بار ! درست است! آنها تا این سن و سال همدیگر را ندیده بودند. دارد جالب میشود نه؟ پریسا بلند میشود و از کتری برای خودش چای میریزد. حسابی هم دمق است. حالا علتش را میفهمید. جریان اینگونه بوده که 28 سال قبل، چند ماهی بعد از به دنیا آمدن این دو، پدر و مادرشان از هم جدا میشوند. طبق توافق انجام شده، پارسا سهم مادرش میشود و پریسا هم چند ماه بعد به همراه پدر و همسر جدیدش به استرالیا سفر میکند. هیچکدام از این دو از وجود ان یکی مطلع نبود. پس از مرگ مادر، پارسا بر اثر یک اتفاق داستانی که مجال ساختنش را برایتان ندارم از وجود خواهرش مطلع میشود. پیدایش میکند و پریسا هم بر خلاف میل پدر برای دیدن پارسا به ایران میآید. نترسید! نمیخواهم فیلم هندی تعریف کنم. لطفن کمی صبر داشته باشید! پارسا سیگار دوم را روشن میکند: _ خوب...فکراتو کردی؟ پریسا فنجان چای را آرام روی میز سُر میدهد. موها را از جلو صورت کنار میزند و به صورت پارسا نگاه میکند. پارسا دود سیگار را آرام به طرف صورت پریسا فوت میکند. پریسا همانطور که به صورت پارسا زُل زده میگوید: _ نمیتونم....من خیلی فکر کردم...اصلن مگه میشه!؟
لازم است اصل دغدغهی این دو را برایتان شرح بدهم. بعد از صحنههای دیدن همدیگر برای اولین بار که کلی هم پر سوز و گداز بود و غریبی کردنها و آشنا شدنهای اولیه، خواهر و برادر حسابی با هم اُخت میشوند. دو هفتهای با هم به مناظق مختلف ایران سفر میکنند و حسابی خوش میگذرانند. مشکل از آنجایی شروع میشود که زمان برگشتن پریسا به استرالیا نزدیک میشود. پارسا نمیتواند پریسا را برای ماندن متقاعد کند اما موضوع تنها این نیست. پارسا حس میکند به شدت به پریسا وابسته شده و به او علاقهمند است. آن هم نه از نوع علاقهی یک برادر به خواهر. پارسا عاشق شده است! و دیشب، پارسا بعد از چند روز کلنجار رفتن با خود، عشقش را به پریسا ابراز میکند. ابراز کردن همان و دعوا کردن و قهر کردن همان. حالا هم از دیشب تا به حال برای اولین بار است که با هم حرف می زنند. _ من که نگفتم با هم ازدواج کنیم. منم میدونم نمیشه. من فقط گفتم.... پریسا پرسشگرانه چشمها را تنگ کرد. پارسا دود را از دهانش بیرون داد: _ من فقط میخوام مثل خواهر و برادر نباشیم...در واقع هم نیستیم...ما با هم بزرگ نشدیم، فقط اسم پدر و مادرمون مشترکه...اصلن به همین خاطره که من میتونم به تو چنین حسی داشته باشم... برای اطلاع آن دسته از خوانندهها که احتمالن گوشهی لب را میگزند میگویم؛ در ایران پیش از اسلام گویا ازدواج خواهر و برادر در خاندان سلطنتی مرسوم بوده است. چرا که نسبت به حفظ اصالت خون پادشاهی در رگها متعصب بودهاند. البته در آن زمان هر پادشاه صدها همسر داشته و پیش میآمده که برخی فرزندان شاه تا پایان عمر هم موفق به دیدار برخی برادرها و خواهرهای ناتنی خود نمیشدهاند. درست مثل پریسا و پارسای خودمان. البته با این تفاوت که اینها هم در پدر و هم در مادر مشترکند! _ ببین پارسا...خودت میدونی که من نه مذهبیم، نه خیلی سنتی. ولی نمیتونم... تو برادر منی. حالا چه تو رو تا حالا دیده باشم و چه ندیده باشم... _ ببینم تو خودت یه بار بهم گفتی انقدر با من احساس هماهنگی میکنی که اگر نمیدونستی برادرتم حتمن بهم علاقهمند میشدی...گفتی یا نگفتی؟ _ گفتم... _ خیلی خوب! من و تو در واقع دو تا انسانیم که تازه چند هفته ست که با هم آشنا شدیم و به هم علاقه داریم. تنها چیزی که هست اینه که ما اسمن برادر و خواهریم. اگر به قول خودت اعتقادات برات مهم نیست پس صرفن سنگینی یه اسمه که داره آزارت میده. تو باید این نقاب برادر رو از روی من برداری. همین! اینجا دقیقن نقطهی اوج داستان من است. همان نقطهی گرهافکنی معروف. قصد من هم نشان دادن این نقطه به شما بود. پارسا و پریسا هنوز دارند با هم بحث میکنند. این بحث تا حدود ساعت 6 بعد ازظهر به طول خواهد انجامید. من نتیجهی بحث و تصمیمی را که پریسا میگیرد میدانم. خیلی از شما هم حتمن نظر قاطعی در مورد اینکه پریسا باید چه تصمیمی بگیرد دارید. شاید بهتر باشد داستان را همینجا تمامش کنم و به قول معروف پایانش را باز بگذارم. اما نه! بگذارید داستان را تمام کنم. نمیدانم نظر خود من در چگونگی پایان داستان نقش دارد یا نه اما امیدوارم گروهی از خوانندگان که پایانبندی من به مزاجشان خوش نمیآید دلخور نشوند و سرزنشم نکنند. پریسا پیشنهاد پارسا را میپذیرد. دقیقن چهار بار با پارسا همآغوش میشود و چند روز بعد به استرالیا بازمیگردد. روز یا شب شما خوش!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0:51 توسط آریا یعقوب زاده
|
|
||