تبليغاتX
خودنویس - داستان(6)
کارگاه داستان کوتاه

 

از خودم:

پرسه

 

چه قدر حالم خوب است. حال آدم خوب می شود اگر چهار دست و پا روی پیاده رو راه برود. درست مثل آن کفش دوزک. پاهای بزرگ آدم ها هی از چند سانتی متری ام رد می شوند و هی می ترسم که له شوم. آن وقت، آن آقا که کمی تپل است و ریش دارد و جوان است، خم می شود و روی انگشت اشاره اش سوارم می کند. بعد همان طوری انگشتش را راست راست نگه می دارد تا مردمی که از کنارمان رد می شوند، نگاهم کنند.

  همان آقا که گفتم، همانی که ریش داشت و تپل بود و جوان هم بود، مرا توی باغچه می اندازد تا بتوانم از سبزه ها بالا بروم و بال هایم را باز کنم. می پرم کنار خیابان. حالم خوب است. سبکم. کاش بتوانم تاکسی دربستی پیدا کنم. هوا خوب است. می خواهم بروم تا آن کوچه هایی که درخت هایش زیادند. آن وقت ها زیاد آن جا می رفتم. کوچه های دور و بر خانه ی ما که اصلا درخت درست و حسابی ندارد. گاهی آدم فکر می کند الان است که دیگر قیافه ی درخت را هم فراموش کند. کاش ضبط صوت ماشین خراب نباشد. تاکسی دربست را می گویم. هر دفعه که ماشینی را دربست گرفته ام، از شانس بدم ضبطش خراب بوده. ضبطش که سالم باشد خوب است. روی صندلی جلو می نشینم. باران هم که می بارد. خیابان ها را نگاه می کنم و سیگار می کشم و راننده هم کم حرف است. او هم سیگار می کشد. خیلی هم محکم کام می گیرد. آقای راننده هر چه بیشتر پک می زند و محکم تر کام می گیرد، داغ تر می شوم و بیشتر کیف می کنم. تازه خوبی اش این است که جا سیگاری ندارد تا مرا توی آن فشار دهد و کمرم را له کند. این طور بهتر است. چون پرتم می کند وسط خیابان. آن وقت خودم خود به خود روی آسفالت خیس خاموش می شوم. اگر شانس داشته باشم پرت می شوم جلوی پای آن خانم جوان. همانی که بوی خوب می دهد و انگشت های پایش را لاک سیاه زده است. همیشه هم یک گل کوچک قرمز روی موهاش می گذارد. گل طبیعی است. معلوم است که طبیعی است. به جای آن که زیر پاش باشم می توانم بالای سرش باشم. کافی است دستش را دراز کند و مرا از شاخه بچیند. بعد مرا لای موهای سیاهش می گذارد و مثل آن روز می رود وسط خیابان با همان پاهای برهنه ی لاک زده شروع می کند به رقصیدن. آن قدر می چرخد و می چرخد تا از روی موهایش می افتم و پایش را می گذارد رویم و کلی هم ناراحت می شود. مثل همان روز. داشت گریه می کرد. دیدم. برای همین خانه که رفتم بهش زنگ زدم. آن قدر برایش چرت و پرت گفتم که سرش درد گرفت و ترکید. از من حسابی بدش آمده بود. گوشی را قطع کرد و به خودش عطر زد و پاهایش را لاک سیاه زد. بعد هم رفت توی خیابان های خیس.

دلم می گیرد. آن قدرکه دلم می خواهد کسی پایش را رویم فشار دهد. زنگ می زنم تا یکی بیاید و مرا له کند. اما همان آقا که ریش داشت و جوان بود گوشی را برمی دارد. او هم که اهل له کردن نیست! برایم شازده کوچولو می خواند.

  خسته شده ام. به خدا حوصله ام سر رفته از بس که توی سیاره ی هشتم نشستم و شازده کوچولو نیامد. اگر می آمد بهش می گفتم که گل با گل هیچ فرق نمی کند. مخصوصا آن موقع که از روی موها افتاده باشد زمین.

 به راننده گفته ام از راه های دورتر برود تا دیرتر برسم. ضبط هم که می خواند. پاهایم توی ماشین گرم می شوند و کم کم چرتم می گیرد. چرت می زنم تا می رسم. همان جا که سوار شده بودم پیاده می شوم. سبزه های باغچه ی کنار خیابان خیس شده اند. یکی یکی ازشان بالا می روم و پایین می آیم. می خواهم آن قدر بالا و پایین بروم تا آن خانم جوان رقاص مرا به اشتباه روی موهاش بگذارد. اما نمی آید. می روم توی پیاده رو تا عابری له ام کند. به خودم که می آیم روی انگشت جوان ریش دار سوارم. جوان با انگشت تو را نشانم می دهد. با آن موهای سیاهت کنار خیابان ایستاده ای تا ماشینی بیاید و سوار شوی. دیگر روی موهات گلی نیست.

                                                                                                                    

 

نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در ساعت 11:7 | لینک  |