تبليغاتX
خودنویس - داستان(7)
کارگاه داستان کوتاه

 

از خودم: 

کوبی دوبی

 

 همیشه همین طور بود. عباس را جان به لب می کرد تا قصه ی شب قبل مادرش را تعریف کند.

_نمی خوام... مامان خودمه، قصه هاش م مال خودمه...

  نگار، اخم هاش را کشید تو هم و لب هاش را جمع کرد. گونه هاش از گرما گل انداخته بود. چتری هاش تا روی چشم ها پایین ریخته بود. چند لحظه یک بار زیر چشمی عباس را می پایید. عباس می دانست که وقتی نگار رو دنده ی لج بیفتد، نمی شود مجبور به کاریش کرد. خیلی دلش می خواست قصه ای را که نگار می گفت دی شب مادرش تعریف کرده، بشنود. قصه ی "کوبی دوبی"!  آفتاب ظهر تابستان تن کوچه را می سوزاند. عباس به دوچرخه اش تکیه داد. قطره های عرق از زیر موهای مجعدش پایین می آمد و گردنش را خیس می کرد.  نگار رو پله ی درگاه خانه شان نشسته بود. سعی می کرد خودش را با عروسکش سرگرم نشان دهد. پاهای کوچکش را رو پله دراز کرد. عروسک را رو دامن قرمزش گذاشت و انگار که بخواهد بخواباندش، پاها را تکان می داد. عباس دوچرخه را به دیوار تکیه داد و کنار نگار نشست. نگاه نگار به پاهای عباس افتاد. آفتاب پاهاش را دو رنگ کرده بود. تا بالای زانو که با شلوارک پوشیده می شد، سفید بود. اما از خط شلوارک به پایین تیره شده بود. زیر لب خندید. عباس همان طور که زخم خشکیده ی سر زانو را می خاراند، فکری به خاطرش رسید:

_ اگه برام تعریف کنی، سوار دوچرخم می کنمت می ذارم تا ته کوچه باهاش بری.

 لبخندی شیطنت آمیز رو لب های نگار نشست:

_ بگو به قرآن.

_ به قرآن راست می گم.

نگار چتری ها را از رو پیشانی کنار زد:

_ پس اگه راست می گی شیش بار سوارم کن!

عباس چشم های درشتش را گرد کرد:

_ تو مگه اصلا می دونی شیش تا چند تاست؟

_ معلومه که می دونم. بابام یادم داده. نیگا کن : یک...دو...سه...چار...پنچ...شیش...هف...هش...نه....ده...دیدی؟

_ خوب حالا واسه چی شیش بار؟

_ واسه این که شیش از همش بیشتره!

عباس نخواست بحث را ادامه دهد. شش بار از ده بار بهتر بود:

_ پس تو اول قصه رو تعریف کن، بعد من می ذارم شیش بار بری تا ته کوچه و برگردی. باشه؟

نگار روی دو پا نشست و همان طور که خودش را تکان می داد گفت:

_ نه خیرم! تو الکی می گی. اگه راس می گی اول منو سوار کن بعدش برات می گم.

عباس لب هاش را جمع کرد و رفت طرف دوچرخه:

_ اصلا نمی خوام بگی. خودم به خاله جونم می گم یه عالمه قصه ی خوشگل از تو کتاب برام بخونه.

نگار سرش را پایین انداخت و با النگوهای پلاستیکی اش ور رفت. عباس هنوز سوار دوچرخه نشده بود که انگار پشیمان شد. نگار می گفت اسم قصه ای که دی شب مادرش تعریف کرده "کوبی دوبی" است. تا حالا چنین اسمی نشنیده بود. کنجکاوی داشت دیوانه اش می کرد:

_ باشه قبوله! ولی فقط شیش بارها. باشه؟

نگار خنده ی ریزی کرد و سرش را به علامت باشد تکان داد. عروسک را به دیوار تکیه داد و دوید طرف دوچرخه:

_ تو باید دوچرخه رو نگه داری ها. من میوفتم!

نگار به زحمت رو زین نشست. پاهاش کوتاه بود و کفش های بندی سفیدش رو رکاب نمی نشست. عباس کنار دوچرخه ایستاده و دسته ی دوچرخه را نگه داشته بود. تا ته کوچه راه زیادی نبود. وقتی عباس جلو خانه خودشان رسید، سرعتش را بیشتر کرد. در خانه نیمه باز بود.

_ یواش! چرا تند می ری عباس؟ می افتما!

_ می ترسم نسرین خانوم تو حیاط باشه. اگه مارو ببینه دعوامون می کنه.

نگار سرک کشید:

_ نیستش که! نسرین خانوم تو رو می زنه؟

_ نه! کی گفته؟

_ مامانم داشت به عمه شهنازم می گف. می گف همش تقصیر باباته که نسرین خانومو گرفته.

عباس دوچرخه را نگه داشت:

_ نه خیرم. اگه منو بزنه به بابام میگم بندازش بیرون! خود بابام گفته کارایی رو که نسرین خانوم می کنه بهش بگم.

دوباره راه افتادند.

 

*   *   *

 

_ خوب دیگه شیش بار شد حالا بریم اون جا بشینیم برام قصه ی کوبی دوبی رو بگو. باشه؟

نگار دوباره لب هاش را جمع کرد:

_ نه خیر. خیلی کم بود. بازم بریم. اصلا شیش بار دیگه م بریم!

کلافه گی از نگاه عباس می بارید. پشت پیراهن آبی اش از عرق خیس بود. بُراق شد تو چشم های نگار:

_ دیدی گفتم آخرشم نمی گی؟ همین حالا باید بگی. وگرنه همین جا رو دوچرخه ولت می کنم می رم تا بیفتی.

_ خوب برو مگه چی می شه؟ تازشم من خودم یاد گرفتم دوچرخه سوار شم. خودم می تونم تا اون ته تها برم.

لب های عباس لرزید. یک دفعه دوچرخه را ول کرد و رفت طرف خانه. هنوز چند قدمی نرفته بود که صدای افتادن دوچرخه را شنید. نگار داشت تقلا می کرد خودش را از زیر دوچرخه بکشد بیرون. عباس به طرفش دوید:

_ چی شد؟ افتادی؟

کمک کرد تا نگار بلند شود. چشم های عباس نگران بود. نگار خم شده بود و سر زانوش را با دو دست گرفته بود. تلاش می کرد بغضش را بخورد. اما وقتی خون را کف دستش دید، صدای گریه اش بلند شد:

_ به...ماما...نم...می گم...منو انداختی...پام خونی شد...می گم...

و لنگ لنگان به طرف خانه شان راه افتاد. عباس به دنبالش دوید و دستش را گرفت:

_ تو رو خدا به مامانت نگو. اگه بگی می ره به نسرین خانوم می گه. اون وقت اونم منو می زنه ها.

نگار دستش را از دست عباس بیرون کشید و هق هق کنان به راهش ادامه داد. یک دفعه ایستاد و برگشت:

_ تو...تو که گفتی...اون تورو نمی زنه؟...

عباس سرش را انداخت پایین:

_ الکی گفتم. بعضی وقتا که کار بد کنم می زنه!

دوباره دست نگار را گرفت و رو لبه ی جوی نشاندش:

_ خودم الان از محمود آقا چسب می گیرم می زنم به پات. باشه.

هق هق نگار بند آمده بود. خراش کوچک رو زانو را نگاه می کرد. عباس به طرف مغازه ی آن طرف کوچه دوید. نگار داشت کف دست ها را می تکاند که عباس برگشت.

_ بیا ببین چسب گرفتم الان می زنم به پات خوب شه.

چسب را باز کرد و روی خراش گذاشت.

_ می سوزه؟

نگار سرش را تکان داد.

_ می خوای بوسش کنم خوب شه؟

نگار باز هم سرش را تکان داد. عباس روی چسب زخم را بوسید. لبخند شیرینی رو لب های نگار نشست. عباس هم لبخند زد:

_ حالا دیگه به مامانت نمی گی؟

نگار سرش را بالا برد:

_ نوچ!

_ می خوای بازم سوارت کنم؟

نگار همان طور که با النگوهاش بازی می کرد گفت:

_ نه نمی خوام.

کمی مکث کرد:

_ منم الکی گفتم! مامانم اصلا دی شب قصه نگفت. می خواست بگه من خوابیدم. از خودم در آوردم کوبی دوبی!

عباس چند لحظه با دهان باز نگار را نگاه کرد. بعد خنده نشست رو صورتش. صدای خنده ی بچه ها تو کوچه پیچید.

                                                                                              

                                                                                                       

   

  

 

نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در ساعت 15:16 | لینک  |