تبليغاتX
خودنویس - داستان(8)
کارگاه داستان کوتاه

 

داستانی که می خوانید نوشته ای است از " فرنوش زنگوئی " که آن را از طریق ای میل برای خودنویس ارسال کرده اند و من هم آن را بی هیچ ویرایشی برابر نقد دوستان قرار داده ام. از دوستانی که داستان میل می کنند تقاضا دارم مشخصاتی از خودشان مانند سن و شهر محل سکونت و مدت زمان فعالیت ادبی شان را هم ذکر نمایند تا خوانندگان بیشتر با نویسنده ی اثر آشنا شوند.

ضمنن بحث های نظری که در کامنت های مربوط به پست قبلی در جریان بود هم چنان جاری است و دوستان می توانند در کامنت های این پست جدید بحث ها را ادامه دهند. ممنون.

                                       عاشقت شدم لعنتی

 

عاشقت شدم لعنتی . من خاک بر سر عاشق توی لجن شدم . دوس دارم فحش بدم . دوس دارم بهت بگم لجن . نیستی ؟!؟ هستی به خدا  . به خدا قسم که لجنی . نمی دونم چه مرگم شد که بعده این همه سال دختر بازی افتادم تو دامت . عاشق چیت شدم نمی دونم . نه چشم و ابروی نازی داری که بگی مست و خرابم کرد نه هیکل ردیفی داری . نه  ! کونم نسوخته . همه ی بچه ها هم می دونن  . میلاد چن بار بهم گفت . اون وقتا که حالم خوب نبود . از دست توی لجن حالم بد بود . میلاد گفت بابا دختره که نه هیکل داره نه قیافه پس دیگه چه مرگمه ! نمی دونم چه مرگیم بود  چه مرگیم هست فقط می دونم بعده این همه سال دهن عالم و آدم رو آسفالت کردن گیر تو افتادم . می خندی ؟!؟ آره باید هم بخندی چون تا حالا هیچ کی مثه من این قدر احمق نبوده که بعده یه سال این جوری عاشق بشه ! تو یادت نمیآد . ولی من یادمه وقتی اولین بار رو فن دانشکده با میلاد نشسته بودم و از دور اومدی . میلاد آمارت رو داشت . بی شرف آمار ننه ی همه رو داره چه برسه به بچه های دانشکده . موبایلت رو جلوی پای ما از دستت انداختی زمین . قابش پرت شد جلوی پای من . دولا شدم دادم بهت . چشم و ابرو اومدی و ناز کردی و عشوه اومدی و دل لعنتی منو بردی . وقتی رفتی میلاد نگام کرد و گفت بی خیال بابا ! گفتم جون میلاد آخره سوژه اس ! نبودی ؟!؟ اول و آخر سوژه ای به خدا . مخت رو چه جوری زدم یادم نمیآد . اون وقتا فقط تو همین کارا بودم . مخ و مخ زنی ! ولی با همه برام فرق کردی . چرا ؟!  به خدا هنوز هم نمی دونم . شاید چون وقتی تو تله کابین گفتم هستی ؟! سرت رو پایین انداختی و گفتی نه ! شاید چون مثله باقیه کثافتا دودی نبودی . شاید چون .... ! نمی دونم هر چی بودی هر چی هستی که از همه لجن تری ! آره گریه کن به خدا گریه هم داره . خب چرا نمی فهمی من اهله ازدواج و این قید و بندا نیستم . می دونم نباید بهت می گفتم ولی تو ام نباید این کار رو با من می کردی . به خدا بد کردی !

گریه نمی کنم . چن وقته که دیگه اشکام خش شدن . دیگه یه ذره اشک ام واسه ریختن ندارم . وقتی گفتی می خوای ازدواج کنی همه اشکا رو اون جا خالی کردم . نمی دونی نه هیچ کی اینو بهت نگفته . شبی که پای تلفن گفتی داری ازدواج می کنی داغون شدم . از شنیدن خبر مرگ ننه ام این قدر داغون نمی شدم که اون شب مردم ! تو خوابگاه همه صدای هق هقم رو می شنیدن . میلاد بهم فحش می داد و می گفت بی خیال بابا ! کاش می توونستم بی خیال شم . خدایی فقط جواب یه سوالم رو بده اون وقت دیگه حرف نمی زنم چرا !؟! مگه ما با هم راحت نبودیم ؟!؟ تو رو خدا حرف بزن لعنتی . همین یه سوال رو جواب بده . اصلا وقتی به اون یارو مرتیکه گفتی بعله به من نفهم فکر کردی ؟!؟ به خداوندی خدا نه ! خیلی پستی !

 

پسر موهای دختر را در دستش مشت کرد . سر دختر را به سمت خودش کشید . دستش خونی شد . بوی خون بینی اش را پر کرد . حالش بد شد . موها را رها کرد . تن نیمه جان دختر روی زمین افتاد و صدای افتادنش فضای ساختمان نیمه کاره را پر کرد .

 

نمی ذارم . باید با هم بریم ! جاش مهم نیس . فقط تو خوونه ی اون مرتیکه نمی ری . ننه بابات گه خوردن واست تصمیم گرفتن . آخه لجن مگه زندگی فقط .... .

 

پسر روی زمین کنار دختر دراز کشید . تیغ را روی رگش گذاشت . پیراهن سفید پسر قرمزشد.

                                                        فرنوش زنگوئی / خرداد۸۶ 

 

نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در ساعت 16:1 | لینک  |