دو داستانکی را که می خوانید آقای " میثم محمدی " نوشته اند.
متولد ۱۳۶۳ و دانشجوی رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی و ساکن لارستان.
داستانک اول:
پل
...ميپرسم :« واقعا دوستم داريد؟»
سرش را پايين و بالا ميبرد.
خنده روي لبهايم ميآيد؛ دستهايش را ميگيرم.
ميگويم:«بياييد تا پل پياده برويم.»
سرش را پايين و بالا ميبرد.
ميگويم:« دنياي كثيفيه، نميگذارند با هم زندگي كنيم.»
سرش را پايين و بالا ميبرد.
باد از پشت سرمان ميوزد؛ برگها پرواز ميكنند.
ميگويم:«ميخواهم بروم، دستم رو ول كنيد.»
سرش را بالا و پايين ميبرد.
ميپرسد:«مي خواهيد برويم اونجا؟»
سرم را پايين و بالا ميبرم.
ميپرسد:«ميخواهيد تا آخر با هم باشيم؟»
سرم را پايين و بالا ميبرم.
ميگويد:«خوب، حالا با هم بپريم.»
سرم را پايين و بالا ميبرم.
.........................................................
داستانک دوم:
حرف هايش را كه گفت، نوشت: "انگار خدايي نيست."
نوشتم:" هست."
نقطه چيني با علامت تعجب برايم گذاشت.
زندگيمان؟ -
برايم آمد:" مهم است؟ "
آري! .
آمد:" تمام شد! به همان خدايي كه ميگويي."
خنده را فرستاد. برايم
- دخترمان؟
چند لحظه چيزي نيامد؛
- گناه دارد خدا قهرش می آید.
علامت تعجب برايم گذاشت.
- جان مريم!
آمد:" نه، نه!"
- تمام ِتمام؟
.باي را فرستاد
به همين سادگي؟ -
يعني چه ؟ -
ديگر چيزي نيامد.