تبليغاتX
خودنویس - داستان(10)
کارگاه داستان کوتاه
 

دو داستانکی را که می خوانید آقای " میثم محمدی " نوشته اند.

متولد ۱۳۶۳ و دانشجوی رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی و ساکن لارستان.

داستانک اول:

    پل

...مي‌پرسم :« واقعا دوستم داريد؟»
سرش را پايين و بالا مي‌برد.
خنده روي لب‌هايم مي‌آيد؛ دست‌هايش را مي‌گيرم.
ميگويم:«بياييد تا پل پياده برويم.»
سرش را پايين و بالا مي‌برد.
مي‌گويم:« دنياي كثيفيه، نمي‌گذارند با هم زندگي كنيم.»
سرش را پايين و بالا مي‌برد.
باد از پشت سرمان مي‌وزد؛ برگ‌ها پرواز مي‌كنند.
مي‌گويم:«مي‌خواهم بروم، دستم رو ول كنيد.»
سرش را بالا و پايين مي‌برد.
مي‌پرسد:«مي خواهيد برويم اون‌جا؟»
سرم را پايين و بالا مي‌برم.
مي‌پرسد:«مي‌خواهيد تا آخر با هم باشيم؟»
سرم را پايين و بالا مي‌برم.
مي‌گويد:«خوب، حالا با هم بپريم.»
سرم را پايين و بالا مي‌برم.

.........................................................

داستانک دوم:

خداحافظ شما 

 حرف هايش را كه گفت، نوشت: "انگار خدايي نيست."

نوشتم:" هست."

نقطه چيني با علامت تعجب برايم گذاشت.
زندگي‌مان؟ -
برايم آمد:" مهم است؟ "
آري! .
آمد:" تمام شد! به همان خدايي كه مي‌گويي."
خنده را فرستاد. برايم
- دخترمان؟
چند لحظه چيزي نيامد؛
- گناه دارد خدا قهرش می آید.
علامت تعجب برايم گذاشت.

- جان مريم!
آمد:" نه، نه!"

- تمام ِتمام؟

 .باي را فرستاد
به همين سادگي؟ -
يعني چه ؟ -
ديگر چيزي نيامد.

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 23:29  توسط آریا یعقوب زاده  |