داستانی از خودم:
گورستانی برای جوجه های مرده
یک ساعتی میشد که مهتاب بی هدف تو خیابانها میگشت. هوا تاریک بود. با این که میدانست حسابی دیرشده، دوست نداشت برگردد خانه. خوبیاش این بود که هیچ وقت کسی منتظرش نبود. اوایل که از سیاوش جدا شده بود، از این که کسی منتظرش نباشد حس خوبی داشت. اما حالا دیگر برایش فرقی نداشت. ساعت از ده گذشته بود. کم کم خیابانها خلوت میشد. صبح باک ماشین را پر کرده بود. با این وجود درجهی بنزین از نصف کمتر را نشان می داد.
کنارکوچهای خلوت ماشین را پارک کرد. هوا کم کم سرد میشد. خودش را جمع کرد. ظهر که از خانه میآمد بیرون هوا گرم بود. زیر مانتواش فقط پیراهنی نازک پوشیده بود. قطرههای باران دانه دانه خود را به شیشهی ماشین میکوبیدند و پخش می شدند. پیچ ضبط صوت را چرخاند: " از لاله زار که میگذرم...بغض ترانه میشکنه..." لامپهای تیرهای چراغ برق کوچه یکی در میان سوخته بودند. شیشه را کمی پایین کشید. سرد بود. بوی باران را دوست داشت. ماشین را خاموش کرد. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. آهنگ را زیر لب زمزمه میکرد:" لاله زار کاش میتونستیم...همیشه بچه بمونیم...عمو زنجیربافو بازم...توی کوچههات بخونیم..." نور ضعیف چراغها، پشت شُرههای باران روی شیشه، پخش میشد و شکل عوض میکرد. اگر سیگار داشت حتمن میکشید. حتمن هم بعدش پشیمان میشد. دو ماهی بود که نکشیده بود. هیچ وقت ترک کردنش این قدر طولانی نشده بود. مادرش تا زنده بود نتوانسته بود ترکش دهد. بعد از مرگ مادر عذاب وجدان نگذاشته بود چند روزی بکشد. اما باز شروع کرده بود. سیاوش هم که خودش سیگاری بود، به نفعش نبود به سیگار کشیدن مهتاب گیر بدهد.
با صدای بلند رعد ازجا پرید. به شیشهی کناری ماشین نگاه کرد. بی اختیار جیغ کشید. پسرنوجوانی سرش را به شیشهی ماشین چسبانده بود و زل زده بود به او. حالت نگاهش غیر عادی بود. از سر بیش از حد بزرگش میشد حدس زد که عقب مانده است. نوجوان با دیدن عکس العمل مهتاب چند قدم به عقب برداشت. سر تا پاش خیس بود. وسط خیابان ایستاده بود. چشم از ماشین بر نمیداشت. لباس فرم به تن داشت. پیراهن سرمهای و شلوار آبی آسمانی. مهتاب این لباس را میشناخت. لباس فرم بهزیستی بود. همان مرکزی که چند خیابان بالاتر بود. همان مرکزی که مادر چند سالی در آن کار می کرد. دو سه باری آن جا رفته بود. بعد از رفتن مادر هم یک بار رفت و به همکارهای مادرش سر زد. دو سه سالی میشد که دیگر آن طرف ها نرفته بود.
نوجوان آرام و بی آزار به نظر می رسید. موهاش را از ته تراشیده بودند. ریش تنکی داشت. پانزده یا شانزده سال بیشتر نداشت. پابرهنه بود. انگارچیزی را توی مُشت پنهان کرده بود. مهتاب شیشه را پایین داد. همانطور که لبخند میزد، با دست اشاره کرد که جلوتر بیاید. خیابان خلوت بود. نوجوان، آرام چند قدم به طرف ماشین برداشت. دستش را جلو آورد و مُشتش را باز کرد. چیزی توی دستش بود. مهتاب دقیق تر شد. جوجه ی کوچکی بود. مُرده بود.
_ این چیه دیگه گرفتی دستت؟
عضلات صورت پسرموقع حرف زدن، به شکلی ناهماهنگ تکان میخورد:
_ این مُ...مُر..مُرده! میخوام خا...خاکش کنم...
این را گفت و دوباره مشتش را بست. مهتاب نمیتوانست توی این وضعیت و این جا ولش کند. باید به بهزیستی تحویلش میداد. زنگ زدن فایده نداشت. بهزیستی نزدیک بود و خودش میتوانست برساندش.
_ میخوای با من بیای ببرمت قبرستون و با هم این جوجه رو دفن کنیم؟
پسربا تردید به ماشین نگاه کرد. حالا دیگر نگاهش معصوم بود. انگار هنوز به مهتاب اعتماد نداشت. مهتاب دوباره با دست اشاره کرد که جلو بیاید. اما او عقب تر رفت. مهتاب دور و بر را نگاه کرد. به جز اتومبیلی که سر کوچه از خانه ای بیرون می آمد، کسی تو کوچه نبود. از اتومبیل پیاده شد و به طرف نوجوان رفت. نوجوان برای فرار خیز برداشت. مهتاب سر جاش ایستاد و دستهاش را بالا برد:
_ من که کاریت ندارم. میخوام ببرمت تا اون جوجه رو دفن کنیم. همین!
همانطور که حرف میزد جلو رفت و دستش را روی شانهی پسر گذاشت.
_ باشه؟...بریم؟...من راه قبرستون رو بلدم ها!
پسر دوباره به صورت مهتاب زل زد. چشمهاش دو دو می زد.
_ با...با...شه. بر...ریم...
مهتاب در اتومبیل را باز کرد و روی صندلی جلو نشاندش. پسر با تعجب به ضبط صوت زل زد. مهتاب اتومبیل را روشن کرد و راه افتاد. رقص نور مانیتور ضبط توجه پسر را به خودش جلب کرده بود. انگار صدای مهتاب را نمیشنید:
_ خوب! آقا پسر گل. اسمت چیه؟ چند سالته؟
پسر همان طور جوجه را تو مشت گرفته بود و حرف نمیزد. چشمهاش را گشاد کرده بود و زل زده بود به رقص نور.
اتومبیل را مقابل بهزیستی پارک کرد. دستی به سر پسر کشید و با لبخند گفت:
_الان میام باشه؟
چراغ باجه نگهبانی روشن بود. توی باجه، مرد میان سالی دستش را زیر سر گذاشته بود و چرت میزد. مهتاب با انگشت به شیشهی باجه زد. مرد با بی حوصلگی سرش را بلند کرد. با دیدن مهتاب خودش را جمع و جور کرد و پنجرهی کوچک باجه را باز کرد.
_ کمکی از دستم بر میاد خانوم؟
گوشهی چشمهای نگهبان قِی بسته بود. دگمه یقهاش باز بود و موهای سفید و سیاه سینه اش بیرون ریخته بود. مهتاب ماجرا را تعریف کرد. نگهبان سرش را خاراند:
_ اگه عقب موندس مربوط به اینجا نمیشه، مرکزشون جای دیگه ست؛ این جا مرکز بچههای بی سرپرسته، از همکاریتون ممنونم، اگه چند دقیقه صبر کنین، زنگ میزنم بیان ببرنش...
نگهبان گوشی تلفن را برداشت. مهتاب به طرف اتومبیل نگاه کرد و برای پسر بی اسم دست تکان داد. پسرک اصلا متوجهی او نبود و هنوز به ضبط خیره بود.
_ تماس گرفتم خانوم. تا چند دقیقه دیگه میان و میبرنش. تا برسن بفرمایین تو باجه . بیرون سرده.
بعد انگار تازه متوجه حرفش شده باشد گفت:
_ راستی اگه عجله دارین میتونین بچه رو بدین دست من خودتون تشریف ببرین.
_ ممنونم. صبر میکنم تا بیان. من میتونم تا همکاراتون برسن برم تو و یه سر به بچههای این جا بزنم؟
نگهبان همانطور که گوشه ی سبیل جوگندمیاش را میجوید مکث کرد. انگار دلش نمیآمد مخالفت کند.
_ ولی خانوم این وقت شب که بچهها خوابن. برا این جور بازدیدا معمولن غروبا وقت می دن. ولی اگه کارت خبرنگاری یا بازرسی یا چیزی داشته باشین میشه یه کاریش کرد.
_ نه متاسفانه من از این جور کارتها ندارم. من قبلنم اینجا اومدم. گفتم حالا که اینجام یه سریم به بچهها بزنم. همین. مادرم تا دو سه سال پیش مددکار همینجا بود. شاید بشناسیدش. خانوم مطلبی.
نگهبان چند بار زیر لب" مطلبی" را تکرار کرد:
_ دقیقن خاطرم نیست. شاید قبل از من اینجا بودن. آخه منم دو سه سال بیشتر نیست که این جام. حالا اجازه بدین یه زنگ به کشیک بخش بزنم. شاید یه کاری کردم.
گوشی را برداشت و مشغول صحبت شد. باران بند آمده بود. مهتاب از سرما می لرزید اما سعی میکرد این را نشان ندهد.
_ فرمودید اسم والده چی بود؟
_ مطلبی.
نگهبان دوباره مشغول صحبت شد. اتومبیلی که رو درش آرم بهزیستی داشت جلو در ایستاد. دو نفر که لباس فرمشان به لباس فرم نگهبان این جا شبیه بود از آن پیاده شدند. پسر گویا میشناختشان. به محض دیدنشان شروع کرد به داد و فریاد و کوبیدن مشت هایش به شیشهی اتومبیل. مامورها همانطور که به طرف اتومبیل میرفتند با سر به مهتاب سلام کردند. در ماشین را باز کردند و به زور پسر را آوردند پایین. پسر داد و فریاد میکرد و چیزهای نامفهومی میگفت. مامورها بدون این که کلمهای از مهتاب سوال کنند، پسر را سوار ماشین کردند و راه افتادند.از این که پسر را تحویل داده بود احساس بدی داشت. اما مگر چارهی دیگری هم بود؟ کاش لااقل بهش دروغ نگفته بود. نگهبان از باجه بیرون آمده و کنارش ایستاد. انگار فکرهای مهتاب را میخواند:
_ ای بابا. ناراحت نشین خانوم. با اینا جور دیگه نمیشه تا کرد. ما اونقدر اینجا از این چیزا می بینیم که واسمون عادی شده...
_ چی شد آقا؟ تماس گرفتین؟
_ بله، بله، از شانس شما کشیک شب مادرتونو میشناسه. یعنی میشناخت. خدا رحمت کنه مادرتونو. نگفته بودین فوت کردن. تشریف ببرید داخل. خودشون راهنمایی تون میکنن.
مهتاب همانطور که به طرف ساختمان میرفت، نگاه سنگین نگهبان را رو تنش حس میکرد.
مددکار کشیک آمده بود جلوی در. زن مسنی بود. میشناختش. تقریبن همهی مراسم های مادر را آمده بود. مهتاب را بغل کرد و گونه اش را بوسید.
_ ماشاالله! چه قدر شبیه اون خدابیامرزی! مادرت خیلی به گردن ما حق داشت. بفرما تو. خوش اومدی دخترم!
بچهها خوابیده بودند وسالن کاملن ساکت بود. مددکار اتاقی را انتهای سالن نشان داد و گفت:
_ بریم اون جا اول یه چایی با هم بخوریم. بعد میبرمت همه جا رو نشونت می دم.
_ ممنون. من خیلی وقت ندارم. فقط دلم میخواد اتاق بچههایی که مامان مسوولشون بودو ببینم. اگه نشونم بدین ممنون می شم.
مددکار اتاق را به مهتاب نشان داد. آرام در اتاق را باز کرد. نورکمی از لای در توی اتاق میتابید. دختربچههای چهار پنج ساله روی تختهایی که دو طرف اتاق روبه روی هم چیده شده بود، خوابیده بودند. بعد از مدت ها دوباره دل مهتاب سنگین شد. مثل همان روزهای اولی که مادر رفته بود.
با قدمهای آهسته کنار یکی از تختها رفت. سرش را نزدیک برد تا صورت دختربچه را ببیند. موهای مشکی و نسبتن کوتاه دخترک رو پیشانی ریخته بود. دستهای کوچکش را مشت کرده و زیر سر گذاشته بود. آرام نفس میکشید. پتو را از رو خودش کنار زده بود. پاهای لاغر و سفیدش از زیر لباس خواب آبی بیرون مانده بود. دوباره که به صورت دخترک نگاه کرد، چشمهاش را باز کرده بود و مهتاب را نگاه می کرد. مهتاب لبخندی زد و انگشتش را به نشانه ی سکوت روی بینی گذاشت. سرش را جلو برد و آرام گونهی دخترک را بوسید. دخترک، دستش را جلو آورد. انگشتهای کوچکش را روی گیرهی موهای مهتاب، که از زیر روسری بیرون آمده بود، کشید. مهتاب بدون معطلی گیره را باز کرد و توی دست دخترک گذاشت. لبخند شیرینی روی لبهای دخترک نشست. مهتاب دوباره صورتش را بوسید و پتو را روش کشید. دخترک گیره را توی دست میچرخاند و تماشا میکرد.
سرش را که بلند کرد، دختربچه ی تخت کناری را دید که نشسته و نگاهش میکند. او هم دستش را به طرفش دراز کرده بود. مهتاب با تعجب نگاهش کرد. دختر بچه بی صدا به گیره ای که توی دست دخترک اولی بود اشاره کرد. مهتاب بی اختیار گیرهی طرف دیگر موهاش را بازکرد و به دست دخترک تخت کناری داد. دخترک، گیره را با خوشحالی توی مشت گرفت و خندید.
مهتاب روش را که برگرداند خشکش زد. همه ی بچه ها روی تختهاشان نشسته بودند و دستهاشان به طرف مهتاب دراز شده بود. مهتاب با درماندگی به مددکار کشیک که جلو در ایستاده بود نگاه کرد. بغض گلویش را می فشرد. در حالی که بی اختیار اشک هاش سرازیرمیشد دور خودش می چرخید و بچه ها را نگاه میکرد. مددکار که متوجه حال مهتاب شده بود، با دست چند ضربه به در زد:
_ بچهها همه باید خواب باشنها! نبینم کسی بیدار باشه. تا سه میشمرم هر کی بیدار باشه به کلاغ خبرچین میگم فردا به خانوم مربی بگه. یک...دو...
مهتاب دیگر نمیتوانست تحمل کند، به طرف در دوید وازاتاق بیرون رفت. مددکار کشیک پشت سرش آمد. مهتاب بدون خداحافظی از در ساختمان بیرون زد و به طرف در حیاط رفت. نگهبان با دیدن مهتاب از باجه بیرون آمد. هنوز لب باز نکرده بود که مهتاب به سرعت از کنارش رد شد و به طرف اتومبیل رفت. نشست پشت فرمان و دررا بست. انگار هنوز دستهای بچهها دور و برش را پُر کرده بود. سرش را روی فرمان گذاشت. دلش میخواست با صدای بلند گریه کند:
_ فردا برا همتون گیره میارم. برای همتون...
جوجهی مردهای روی صندلی جلو افتاده بود.