تبليغاتX
خودنویس - داستان(12)
کارگاه داستان کوتاه

 داستان زیر را خانم "لیلا عابدی" ۲۳ ساله و دانشجوی رشته ی کامپیوتر نوشته اند.

با هم می خوانیم: 

شیشه‌های مه گرفته

 

نرده آهنی قژی کرد و کنار رفت. نگاهی به اطراف انداخت و بی‌حضور عابری پله‌ها را یکی در میان طی کرد. از در قهوه‌ای که گذشت ندید مرد را. نبود مثل همیشه. کمین می‌کرد پشت در. وقتی زن می‌پیچید توی راهرو دست‌هاش را حلقه می‌کرد دور شانه‌های زن و می‌گفت:

- چطور است حال خوشگل من؟

از میان شیشه‌های مه گرفته دیدش. نشسته روی صندلی‌، كتابی را ورق می زد. صدای گام‌هاش را نشنیده بود؟

ایستاد. نفسی تازه کرد و گفت:

    - سلام

فریم عینک مرد نور خیره‌کننده لامپ را انعکاس می‌داد و چشم‌هاش را ندید.

شنید انعکاس سوت مانند سلام را. صداش فرق داشت با همه روزها و ساعت‌هایی که با هم بودند.

خط ابرو پشت عینک پنهان بود. سرش را بلند کرد:

  - بشین

نشست روی دورترین صندلی. میز بینشان بود و گلدان. صورتش را از بین برگ‌های درشت گل‌های مصنوعی می‌دید. صدای برگه زدن آلبومش بود که سرمای اتاق را بیشتر می‌کرد.

- عکس‌های زیارت است. بد نیست ببینید.

گفته بود: "ببینید" و نه "ببین". دستش را دراز کرد آلبوم را بگیرد، مرد گذاشت روی میز. برداشت.

صفحه اول او بود با كاپشن چرمی قهوه‌ای. كنارش زنی ایستاده با چادر مشكی‌،‌ از قرص صورت تنها دو چشم پیدا. می‌خواست دقیق نگاهش كند. مرد در مورد زنش حرفی نمی‌زد.

قشنگ‌تر از او بود؟ جز دو چشم بی حالت و ریز چیزی ندید. پشت سرشان گنبد طلایی بود كه زیر نور آفتاب می‌درخشید. تا به آخر همین بود. دلش نمی‌خواست برگ بزند آلبوم را.

مرد گفت:" چیزهایی هست كه..."

خیره شد به مرد. دست‌هاش را دید كه روی میز بود و می‌لرزید. مرد نگاهش را دزدید.

- حرفهایی هست كه باید بگم

 سعی می‌كرد  آرام و شمرده  بگوید.

- رابطه‌ی من و شما

- درست نیست باید...

كتابی كنار دستش بود. خط عربی درهم، زرکوب روی جلدش. نتوانست بخواند. مرد کتاب را برداشت. صفحه‌ای را باز كرد. گفت:

     - هر چی من گفتم پشت سرم تكرار كن.

خواند با صدای سنگین . صدایی كه اصلا شبیه صدای او نبود وقتی شعر می‌خواند. وقتی...

 نگاهش مانده بود روی چشمان بی‌حالت زن در قاب سیاه چادر و كنارش مردی چهارشانه و بلند با كاپشن قهوه ای.

هوای اتاق سنگین بود. گره روسری را شل کرد. از روی صندلی بلند شد. چرخید سمت قفسه کتابها.

یادش آمد روزهای اول آشنایی‌شان:

«توی راهرو که پیچید چشم‌هاش چند لحظه‌ای ندید. تاریکی غلیظ بود. دستی را دور شانه‌اش حس کرد. دیدش. برق مردمک سیاهش را. نور ضعیفی از بالا می‌تابید.

پرسید:

- چرا تاریکه؟

- اتصالی

مرد نشست روی صندلی. کتاب را از توی کیفش درآورد و به طرف مرد دراز کرد.

     - نوشته‌هام زیرش. صفحه‌ی صد شو...

     - بریم پایین یه چیز کوچولو می‌خوام بهت بدم

مرد بالای سرش بود. دست‌ها دور شانه. گرمای تنش را حس کرد. گفت:

    - توی این تاریکی؟

مرد بوسیده بودش .

    - هوات رو دارم»

 کاغذ را از میان برگه‌های کتاب برداشت. تمیز و دست نخورده.

گفته بود:

  - همه‌شون را خوانده‌ام

 صدایی گفت: زوجتک نفسی

مرد را نگاه كرد. به خروج اصوات نامفهوم از میان لب‌های مرد.

- فی المده المعلومه علی المهر المعلوم

گفت نا‌آرام:

- بگو دیگه

- چی را؟

کاغذ را جلوی چشم‌های مرد گرفت:

- که می‌گی یه کتابی ازش درآرم که باورت نشه

عینکش را برداشت. دست‌هاش را مشت کرده بود و می‌لرزید.

 - بخوون جون من. بعد یه ماه که...

 «مرد گفت: چشمات را ببند.

زیر چشمی نگاه کرد اما دیوار را دید.

  - حالا باز کن.

سفره را دید. قشنگ چیده بود.

  - زحمت کشیدی.

مرد دورش چرخید. وراندازش کرد. بدنش داغ شد. چشم‌هاش را دوخت به گلهای سفره. نگاهش که تمام شد گفت:

     - همین؟!

نمی‌دانست بنشیند سر سفره یا... مستاصل نگاهش کرد. برگ های شعر از عرق دستش پلاسید. گفت:

- اول اینها را بخونیم یا...

مرد گفت:

    - اینجوری. با این جل و عبای سیاه؟

خواست عقب برود مرد نزدیک آمد. دست انداخت دور روسری و سفت کشید.

    - خوشگل مو شرابی من

خواست دکمه لباسش را باز کند دستش را کنار زد.

    - نه

    - ادا نیا

و هلش داد روی کاناپه چرمی.»

 مرد بی‌قرار از روی صندلی بلند شد.

 - بگو پس

عقب رفت. آلبوم عکس‌های قدیمی‌اش را برداشت. مرد بود کنارش مردی با موهای طلایی.

 یادش آمد.

«گفته بود:

  - این سفیر روسیه‌اس

  - روسی بلدی؟

  - دست کم گرفتی منو

یک هفته بعد بود. مرد خودنویسی گرفته بود. گفت:

    - روش رو بخوون ساخت کجاست که اینقدر گرون داد

مرد از حروف  فقط A را تشخیص می‌داد.»

  قندان دستش بود. پولكی را برداشت، گذاشت دهنش. مزه‌ی پرتقال گندیده می‌داد.

  - این دیگه چیه؟

  - مهریه.

دست انداخت دور گردنش و تند روسری را از سرش برداشت. از سرما به خودش لرزید.

 

 

نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در ساعت 19:35 | لینک  |