تبليغاتX
خودنویس - داستان (14)
کارگاه داستان کوتاه

 

داستانی از خانم مریم رضایی. با هم می خوانیم:

عروسك

آرام و بي‌صدا دراز كشيده بود. منتظر بود. منتظر كودك تا بيدار شود. تنش از بازدم كودك مرطوب و داغ شده بود و لب‌هاي به‌هم ‌دوخته شده از فرياد پر و خالي مي‌شدند .

پاها يك چوب كه به شكل هشت بود. كودك تمام هفته را گشته بود تا توانسته بود مثل آن را پيدا كند. تنه و دست‌ها سه چوب ديگر كه مادر با نخ به هم وصل كرده بود . سر كوچك‌تر از يك گردو! مادر از تكه پارچه‌هاي كهنه درست كرده بود. لب‌ها چند بخيه با نخ قرمز. هميشه خندان. و چشم‌ها دو دگمه‌ي سياه كوچك از لباس‌هاي كهنه‌ي كودك. يك هفته‌ي تمام التماس مادررا كرده بود تا توانسته بود راضي‌اش كند دوباره يكي مثل آن‌ را برايش درست كند. و روزها گشته بود تا توانسته بود مثل آن چوب‌هايي كه مادر گفته بود را پيدا كند. آن پنج تاي قبلي كم‌تر وقتش را گرفته بودند. خيره به دستان مادر مانده بود. و وقتي مادر با يك تكه نخ سر را به تنه محكم كرد او را به كودك سپرد. و كودك خنديد. موزيانه خنديد! به‌اندازه‌ي يك دست مادر و دو دست كودك بود. ظريف و شكننده. او را نبوسيد. محكم به سينه فشار داد. خنديد.

چشم‌هاي كودك باز شد.  با ناز به مادر سلام داد. به عروسك سلام نداد. به او نگاه كرد. يخ زده بود. فكر كرد. حتي بازدم مادر هم ديگر گرمش نمي كرد. انتظارش بي‌نتيجه ماند. چشم‌ها دير باز شدند. كودك ناراحت نشد. گريه كرد. گريه كرد نه به‌خاطر اين‌كه ناراحت بود. گريه كرد تا عروسك ديگري مادر برايش بسازد. لباس‌هايي كه مادر دوخته بود از تنش در‌آورد. او را به كناري انداخت. سا كت شد. فكر كرد. به اين‌كه مثل آن چوب‌ها را از كجا مي‌تواند پيدا كند. و اين لباس‌ها مال او مي‌شود. مال عروسك جديد. فكر كرد و خنديد. موزيانه خنديد.

 

 چشم‌ها باز شدند. موها درهم. لباس‌ها به‌كناري مچاله شده. سر پستان‌هايش درد مي‌كرد. و تنش يخ كرده بود. فكر كرد. حتي بازدم مادر هم نمي‌توانست گرمش كند. به زحمت از جا بلند شد. خسته بود. نگاه كرد. همه‌چيز در نظرش نا‌آشنا آمد. فكر كرد. به غريبه‌اي كه دي‌شب در كنارش بود. و خانه‌اي كه ديگر از آن او نبود. فكر كرد. به غريبه‌اي كه امشب در كنارش خواهد خفت. و خانه‌ي جديدي كه از آن او خواهد شد. فكر كرد. به عروسك‌هايش. به عروسك‌هاي خرد شده. آه! عروسك‌هاي چوبي زنده! عروسك‌هاي بي‌ارزش با‌احساس! چشم‌ها بسته شد. عروسك‌ها نفرينش كرده بودند... .

 

نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در ساعت 21:20 | لینک  |