داستانی از خانم "فرنوش زنگویی" ۲۰ ساله دانشجوی مدیریت خدمات درمانی ساکن تهران:
ذبیح
دانههای درشت عرق روی پیشانی یونس نشسته بود. دشداشهاش خیس عرق شده بود. بلند شد. نزدیک اذان صبح بود. به زنش نگاه کرد. هنوز هم با دیدن خالهای روی چانهاش دلش غنج میزد. چهقدر لاغر شده بود!
بهسمت مریم رفت. دستش را گرفت و بیدارش کرد. مریم دست راستش را مشت کرد و چشمش را مالید و گفت: سلام بوآ. یونس انگشت اشارهاش را روی بینیاش گذاشت و گفت: هیس! دست مریم را کشید و بلندش کرد.
مریم دمپاییهایش را لنگه به لنگه پا کرد. یک لنگ از دمپایی نارنجیرنگ پلاستیکی خودش و لنگ دیگر دمپایی جلو بسته ی مادرش. یونس با دست به پهلوی مریم زد و گفت: د آروم بگی دختر! مریم دنبال پدرش از پله ها پایین آمد. لبهی دامنش به زیر دمپایی گیر کرد و نزدیک بود بیفتد. دوباره چشمانش را مالید و گفت: بوآ کجا میریم؟ دی * بامون نمیآ ؟ یونس جوابش را نداد و در خانه را باز کرد.
هاجر با صدای باز شدن در از خواب پرید. به رختخواب یونس نگاه کرد. خالی بود . دنبال مریم گشت. نبود. محکم به صورتش کوبید و گفت: یا امام غریب! خودت بچمو نجات بده! هاجر روسریاش را برداشت و بهسمت پلهها دوید. دنبال دمپاییاش گشت. دمپایی مریم برایش کوچک بود. پابرهنه به حیاط دوید.
یونس دست مریم را گرفته بود و بهطرف شط میبرد. دریا یکطور دیگر غنا هشت میزد*.
صدای ننهحمیرا در گوش یونس میپیچید: همه ای بدبختیا که میکشی سی اینه که میراثخور درس و حسابی نداری. دخترو که نشد وارث. فردا که سرتو گذاشتی و رفتی پیش آقات کی میخواد ای لنجو بگردونه؟ ها به ایناش فکر کردی؟ حالو هی بشین واسه مو قصهی لیلی و مجنون تعریف کن! ایهام شد کار؟ هی بگو مو هاجررو دوس دارم. مو زنمو دوس دارم! نگفتم که ولش کن. نگفتم که سرش هوو بیار! چیه باز میخوای ورش داری ببریش شهر لنگ و پاچه شو هوا کنن آخر سرم بگن عیب و ایراد از تونه؟!؟ ها ایو می خوای؟!؟ یه کلمه سیات گفتم. بهخدا اگه به حرف حوا دعانویس گوش کنی همهچی حل میشه ! او وقت مجبور نیستی هی پاشی بری امامزاده مهیمن * و زار بزنی! ها فکر کردی نمیفهمم؟!؟ بهخدا اگه برام عزیز نبودی که ای حرفارو نمیزدم! بهخدا حوا راس میگه. نمیخوای که بکشیش! میخوای هدیهاش کنی به اوسکریم. به خود خداام که صواب داره! دخترو رو میبری رو بلنترین صخره لب شط قبل اذون صب. اووقت فرداش هاجر سیات میگه که عیسیت داره میآ. میشی بوآی یه پسر کاکل زری! بده؟!؟
خلتخلت دمپاییهای مریم اعصاب یونس را خرد کرده بود. صدای مرغهای دریایی گوشش را آزار میداد. همهی اطرافش رنگ دیگری گرفته بود. دریا آبی نبود. قرمز هم نبود. اصلا رنگ نداشت.
بلندترین صخره نزدیک لنج اوسابراهیم بود. مریم خسته شده بود. مدام میگفت: بوآ سی چی اومدیم ایجا؟ دی نمیآ؟!؟ خسته شدم. بغلم میکنی؟!
یونس مریم را بغل کرد. بغض راه گلویش را بسته بود. صدای ننه حمیرا توی گوشش فریاد میزد: صواب داره یونسم. حالو یه دخترو کم! چیزی عوض میشه؟!
یونس مریم را کنار صخره زمین گذاشت. سر مریم را روی صخره گذاشت و گفت: بوآ جا چشاتو ببند. میخوایم بازی کنیم! مریم چشمانش را گرد کرد و بهسمت یونس چرخاند و گفت: بازی بوآ؟! راس میگی؟! تا کی چشامو ببندم؟!
یونس جواب نداد. فقط به عیسی و لنج فکر میکرد. خال چانهی هاجر جلوی چشمانش آمد. دلش غنج نزد. مریم چشمانش را بست. یونس چاقو را درآورد. هاجر از دور یونس را دید. بهسمت یونس دوید. جیغ کشید. مریم صدای مادرش را شنید. با چشمان بسته گفت: آخجون بوآ دیام اومد. سه تایی بازی میکنیم. کاش ننه حمیراام اومده بود!
یونس چاقو را روی گردن مریم گذاشت. صدای اذان میآمد . خون مریم دشداشهی سفید یونس را قرمز کرد. هاجر جیغ کشید. دریا قرمز شد.
* دی : مادر
* غنا هشت زدن : نوعی صدای امواج دریا
* امامزاده مهیمن : امامزاده ای در بندر لنگه
