اسکيموها چگونه ماهي را خلاص ميکنند؟
دستهي کارد را همان جايي گذاشتهام که توی تلوزيون ديدم. درست همانجايي که اسکيموها ميزدند. چشمهایم را بستهام. محکم ضربه ميزنم. دلم نميآيد نگاه کنم. يعني تمام کردهاي؟
به پهلو دراز کشيدهاي روی آب و به صورتم زُل زدهای. لکهي روي صورتت بزرگتر شده. از همان روزي که لکه را ديدم، فهميدم که آخرش است. تا همين حالا هم زيادي ماندهاي. چهار عيد. همين زياد ماندنهاست که آدم را به دردسر مياندازد. بايد مثل بقيه همان سال اول کلکت کنده ميشد. آنوقت تا حالا چهار تاي ديگر مثل تو آمده بودند و رفته بودند. آنوقت ديگر هيچچيز از تو يادم نمانده بود. نه آن لکهي سياه کوچک روي دُمت، نه آن سفيدي زير شکمت، نه آن پيشاني زيادي سُرخت، و نه اين لکهي نارنجي که چند روزي است روی صورتت نشسته.
روي سکوي لب باغچه افتادهای. خون از آبشُشات بيرون زده، اما هنوز دهانت باز و بسته ميشود. دستم ميلرزد. حس میکنم بلندتر ناله ميکني. داري درد ميکشي. دستهي کارد زياد سنگين نيست. بايد محکمتر بزنم. دستهي کارد را دوباره روی گردنت میگذارم و چشمهایم را ميبندم.
همينطور دراز کشيدهاي و نگاه ميکني. دهانت هم هي باز و بسته ميشود. اما نه مثل قبل. ناله ميکني. معلوم است که ناله ميکني. نميدانم چرا اين راضيه نميفهمد! قشنگ معلوم است که داري ناله ميکني. خوب، داري ميميري. بايد هم ناله کني. آنوقت راضيه هي راه ميرود و ميگويد: "کجا دارد ناله ميکند؟ اين ديگر مرده!" داري ميميري. ولي هنوز نمردهاي. عادتش است. از اولش هم همينجور بود. نااميد. پنجاه را که رد کرد رفت براي خودش کفن خرید. تا حالا ده تا وصيتنامه عوض کرده. از آن موقع تا همين حالا که شصت و پنج را هم رد کرده، هر هفته آن کفن را از کُمد ميآورد بيرون و دل من را ميلرزاند. درست مثل تو. درست مثل تو که وقتي عيد اول را به سلامت رد کردي، دلم لرزيد.
هنوز هم نفس ميکشي. هنوز دهانت باز و بسته ميشود. اشکهایم یکریز ميريزد بيرون. خوب شد راضيه نيامد توی حياط. چرا عذابم ميدهي؟ چرا خلاص نميشوي؟ گردنت که ديگر له شده. کاش کار اين اسکيموها را نکرده بودم و يکضرب با تيغهي کارد ذبحات کرده بودم.
هزار بار به راضيه گفته بودم که آخر ما ماهي شب عيد ميخواهيم چه کار؟ سر جمع مگر چند نفر ميآيند خانهي ما عيد ديدني؟ ميگفت شگون دارد. ميگفت اگر بخواهم به حرف تو پيرمرد دلمُرده زندگي کنم بايد بروم بميرم. حالا خوب است خودش همهاش از مردن حرف ميزند نه من. انگار که من نميدانم ماهي سفرهي هفتسين شگون دارد. ميدانم شگون دارد. من از چنین روزي ميترسيدم. و تو هم که عيد اول را رد کردي ترسيدم.
ضربهي سوم را هم زدهام. سرت ديگر به يک تکه پوست بند است. دهانت هنوز آرام باز و بسته ميشود. نگاه ميکني. ميدانم! مثلاً قرار بود کمتر زجر بکشي. ببين چهجور آش و لاشت کردهام. تيغهي چاقو دستم را بريده. ببين!
آبششهات تندتند باز و بسته ميشوند. سه بار آبت را عوض کردهام. آب سرد توی تُنگت ریختهام. هي با انگشت ميچرخانمت شايد که راه بيفتي اما انگار فايدهاي ندارد. درد ميکشي و ناله ميکني. ميگويد بيندازش دور. ميگويم اگر دلش را داري خودت ببر بيندازش. ميگويد دلش را ندارم! اگر لااقل تمام کرده بودي خوب بود. آدم دلش نميسوخت. حالا که داري جان ميکني آنوقت بيندازمت بيرون که بيآبي هم بکشي؟ لااقل زودتر تمام کن. چند لحظه آن دهانت را ببند و خلاص! اما تو زبانبسته که اختيار نداري. جوري نگاه ميکني انگار از من ميخواهي خلاصت کنم. ولي چطور؟ بياندازمت بيرون؟ آنجور که بدتر زجرکُش ميشوي. توی تلوزيون ديدهام که ماهيگيرها وقتی ماهي را ميگيرند با يک چيز روی آبشششان میکوبند. اين جوري ماهي را خلاص ميکنند تا تکان نخورد. ماهيگيرها اسکيمو بودند. راضيه هم داشت برنامه را ميديد. ميداني چه گفت؟ گفت خوش بهحال اين اسکيموها. وقتي ميميرند زير برفها دفن ميشوند. آنطوري جنازهشان سالم ميماند و نميگندد! ميبيني به چه چيزها فکر ميکند؟ آنوقت به من ميگويد پيرمرد دلمُرده!
همهاش تقصير اين لکه است. همان روز اول که ديدم به راضيه نشانش دادم. گفت اينها هر روز يک جاشان لک ميشود. گفتم آخر تا حالا چنین لکي نداشت. آن هم به اين بزرگي. گفت خوب اين هم ديگر پير شده است. مثل خود ما که هر روز يک جامان لک ميشود. اما من از همان اول که اين لکه را ديدم فهميدم آخرش است.
خون دستم روی موزاييکهاي حياط ریخته. راضيه اگر ببيند کلي سرم غُر ميزند. ميگويد بهخاطر اين ماهي همهجا را نجس کردي. روی تن خيس و لزجت دست میکشم. اذيت شدي، ميدانم. خوبياش اين است که راحت شدي.
اول که فهميدم ميميري دلم گرفت. راستش را بخواهي، دور از چشم راضيه چند قطرهاي هم اشک ريختم. فکر کنم فهميده بود. گفت کار ما را ببين که دم آخري از زور تنهايي براي ماهي عزا ميگيريم. خُب دلم ميگيرد. دست من که نيست. چهار سال هم کم نيست. چهار سال سر سفرهمان بودي. آدميزاد است ديگر، عادت ميکند.
ديگر نميگذارم راضيه ماهي بخرد.
