داستانی از خودم:
خوخاشیپ
تنها بدی دنیا این است که پُر از آدم است. میدانید چرا؟ چون آدمها موجوداتی چندشآورند. بهنظر شما چه موجودی چندشآور است؟ سوسک؟ خوب است. حالا فرض کنید هر روز مجبور باشید بین هزاران سوسک یکی دو متری زندگی کنید، با آنها حرف بزنید، همراهشان کار کنید، با هم غذا بخورید و حتا شبها کنار یکیشان بخوابید! حالا میتوانید تصور کنید من چه حالی دارم؟ همهاش تقصیر این "خوخاشیپ" است. از وقتی آمده روز بهروز زندگی کردن با آدمها برایم سختتر شده است. اسم عجیبی دارد نه؟ آخر آدم نیست. جن است! میدانید چطور آمد پیشم؟ خیلی ساده. کسی خانه نبود. توی اتاقم دراز کشیده بودم و چراغ را خاموش کرده بودم و به موسیقی گوش میدادم. لای در باز بود. سرم را که بهطرف در برگرداندم دیدمش که از لای در سرک کشیده است و نگاهم میکند. بدقیافه بود. لااقل آنموقع اینطور بهنظرم آمد. تاس بود و تُپُل. با دوتا گوش بزرگ و پشمالو. چشمهایش انگار بهزور توی حدقهها جا گرفته بود و ابرو و مُژه هم نداشت. لباس گونیشکل یکسرهای بهتن داشت و آن جاهایی از تنش که دیده میشد برخلاف سرش پُرمو بود. با دیدنش چند لحظهای خشکم زد و تا آمدم چیزی بگویم دستهایش را تکان داد و گفت:
_ تو رو خدا بسمالله نگو! توضیح میدم! توضیح میدم!
بهنظر بیخطر میآمد. بوی گندش همهی اتاق را پُر کرده بود. پاهایش را که دیدم مطمئن شدم جن است. آخر سُم داشت! کمکم ترسم ریخت. اجازه دادم روی تختم بنشیند. پُرحرف بود. خیلی زود زندگینامهاش را برایم گفت. فراری بود! عاشق شده بود و جنها هم میخواستند به این خاطر بسوزانندش. با هزار دوز و کلک توانسته بود فرار کند و بیاید توی دنیای آدمها. دلم برایش سوخت و قبول کردم تا آبها از آسیاب بیفتد و جنها دیگر بهدنبالش نگردند پیش من بماند. البته بهشرطی که خودش را بشوید. توجیهام کرد که جنها چون ذاتشان از آتش است از آب بیزارند و من هم مجبور شدم خودم را به بویش عادت بدهم. روزها برای اینکه پدر و مادرم او را نبینند مجبور بودم در اتاق را قفل کنم و به دانشگاه بروم. خوشبختانه زیاد غذا نمیخورد و با یک تکه نان مشکلش حل میشد. شبها هم تا نزدیک صبح با هم گپ میزدیم و با عقاید و آداب زندگی هم آشنا میشدیم. البته من آشنا میشدم چرا که خوخاشیپ انگار دنیای ما آدمها را از خود من بهتر میشناخت. همیشه هم برسر عقاید من بحثمان میشد. از همین بحثها بود که کمکم دردسرهای من شروع شد. هر شب هم بحثی جدید را پیش میکشید. اوایل حرفهایش بهنظرم شیطانی میآمد. طوری که ترسیده بودم و میخواستم بیرونش کنم. اما هروقت توی خلوت خودم به حرفهایش فکر میکردم ته دلم قبولشان داشتم. مثلن خوخاشیپ معتقد بود مادرها بهواسطهی مادر بودنشان موجودات قابل احترامی نیستند. چرا که علاقهشان به فرزند صرفن غریزی است. طوریکه اگر بخواهی به بچهای آسیب برسانی مادرش حاضر است برای نجات فرزندش خرخرهات را هم بجود. کاری هم ندارد که حق با تو است یا بچهی خودش. کجای این غریزهی حیوانی قابل احترام است؟ هرچند من با این عقیدهاش مخالفت کردم اما هیچوقت نتوانستم پاسخی برای سوالش پیدا کنم. یادم میآید دقیقن از فردای همان شب وقتی توی خیابان یا دانشگاه از کنار زنی رد میشدم بوی گندش می خواست خفه ام کند! یا مثلن شب دیگری گفت که زنها برخلاف ادعای مردان موجودات زیرک و فریبکاری نیستند بلکه بینهایت کودن و بیخطرند. این مردهای در برابر زن ضعیفاند که امور خود را بهدست زنها میدهند و بعد که زنها آنان را به نابودی کشاندند از شیطانصفت بودن زنها گلایه میکنند. از فردای آن شب هم هروقت مردی را میدیدم از دیدن صورت و بدن پُرمویشان چندشم میشد! شبی هم از بچهها حرف زد و از این گفت که بچهها اصلن معصوم نیستند بلکه توانایی شرارت را ندارند و همینها هستند که وقتی بزرگ میشوند از استخوانهای همدیگر هم نمیگذرند. خلاصه اینکه هر چه قدر بیشتر با خوخاشیپ حرف میزدم بیرون رفتن از اتاق و حتا دیدن خانوادهام برایم سختتر میشد. یک شب وقتی کنار خوخاشیپ نشسته بودم و دستهای هم را توی دست گرفته بودیم و گپ میزدیم متوجه شدم که دیگر بوی بدنش برایم آزارنده نیست. نه تنها بو و چهرهاش آزارم نمیداد بلکه دلم میخواست هر چه بیشتر خودم را به او بچسبانم. اتفاقن بحث آن شب ما هم در مورد درستی یا نادرستی همجنسبازی بود و طبق معمول خوخاشیپ توانست قانعم کند که همجنسگراها حق دارند آنطوری ارتباط جنسی برقرار کنند که بیشتر لذت میبرند. بحث جنسیمان کار خودش را کرد و آن شب برای اولین بار با خوخاشیپ همبستر شدم. همآغوشی با خوخاشیپ برایم از همآغوشی با زیباترین دخترهایی که توی عمرم دیده بودم لذتبخشتر بود. از آنشب عشقبازی هم یکی از برنامههای هر شب من و خوخاشیپ شد. حالا هم دو سالی میشود که خانهام را از والدینم جدا کردهام و همراه خوخاشیپ توی خانهی کوچکمان زندگی میکنیم. خوخاشیپ که از ترس جنها از خانه بیرون نمیرود و من هم شغلی را انتخاب کردهام که بشود توی خانه انجامش داد و تنها در مواقع بسیار ضروری از خانه بیرون میروم. چرا که آدم ها چندشآورترین موجودات دنیا هستند!
