تبليغاتX
خودنویس - داستان(20)
کارگاه داستان کوتاه

  ... و این هم داستانی بدون اسم از آقای احسان غفاری(پاستا) متولد ۱۳۵۹ از تهران و فارغ التحصیل رشته ی سینما:

 

کلی کار داشتم واسه انجام دادن ولی از فکر نرگس بیرون نمی آم . شاگردم بود . شاگرد خوبی هم بود . کلی استعداد داشت و انگیزه برای تحصیل . صبح یکی از بچه ها بهم گفت که تصادف کرده و مرده . حالم کلی گرفته شده بود . از وقتی اومده بودم خونه ، چپیده بودم توی اتاق کارم و هر کاری کرده بودم سرمو به کتاب یا تصحیح برگه های امتحان بچه ها سرگرم کنم ، نشده بود . زنم از توی آشپزخونه برای شام صدام زد . سیگارمو خاموش کردم و رفتم بیرون .

زنم گفت : چیه ؟ چرا انقدر کلافه ای ؟

گفتم : یکی از بچه ها صبح تصادف کرده و توی بیمارستان مرده .

زنم گفت : بمیرم ... دختر بود یا پسر ؟

گفتم : دختر . می خواست امروز طرح پایان نامه شو واسم بیاره .

زنم یک کفگیر برنج توی بشقابم ریخت و گفت : بیچاره پدر و مادرش . ماست می خوای بیارم یا سالاد می خوری ؟

گفتم : همین سالاد خوبه .

زنم برای خودش هم غذا کشید و شروع کردیم به خوردن .

زنم گفت : راستی می تونی برای آخر ماه دویست تومن بدی ؟

گفتم : برای چی ؟

زنم گفت : هیچی ... می خوام با نازنین و خواهرش بریم کیش .

گفتم : باشه بهت می دم ...

زنم گفت : اونجا خواهر نازنین خونه داره ... خواهرشو یکبار دیدی ؟ نه ؟

گفتم : یادم نیست ...

زنم گفت : همونی که شوهرش فلجه دیگه ... پارسال عیدیه خونه امیر اینا اومده بودند .

الکی سرمو تکون دادم . فکر شاگردم از ذهنم بیرون نمی رفت . دختری که می خواست پایان نامه شو بنویسه و حالا مرده بود .

زنم گفت : به نظرت از اونجا ماکرویو بیارم خوبه ؟

گفتم : پول از کجا میاری ؟

زنم گفت : حساب کردیم با نازنین اینا ، شصت تومن پول بلیطه ، صد و خورده ای هم می مونه ، صد تومنم خودم دارم ، می شه اورد .

گفتم : هر طور صلاح می دونی .

زنم گفت : تو چیزی نمی خوای ؟ برات یک کروات می گیرم .

گفتم : خوبه ... دستت درد نکنه .

شام که تموم شد ، دوباره رفتم توی اتاق . سیگاری روشن کردم . بیرون از اتاقم سیگار نمی کشیدم . زنم آسم داشت و دود سیگار اذیتش می کرد .

شب که پیش زنم خوابیده بودم ازش پرسیدم : اگر دختر ما می مرد ، چی کار می کردی ؟

زنم گفت : ما که دختر نداریم !

گفتم : فرض کن داشتیم .

زنم گفت : نمی دونم ... اولش خیلی گریه می کردم و باورم نمی شد ولی بعدش باهاش کنار میومدم . تو چی کار می کردی ؟

گفتم : نمی دونم ... شاید منم خیلی گریه می کردم . می دونی چی فکرمو مشغول کرده ؟

زنم کمی نزدیکم شد . پاش به پام خورد و مورمورم شد .

گفتم : فکر می کنم الان می فهمم که چقدر خوبه بچه نداریم .

زنم گفت : آره خوبه . راستی فکر کن ما یک دختر داشتیم . تو اسمشو چی میذاشتی ؟

گفتم : نمی دونم ... شاید می ذاشتم سحر یا آرزو یا ... چه می دونم . تو اسمشو چی می ذاشتی ؟

گفت : منم از نگار  یا نرگس خوشم میومد .

از جام بلند شدم و گفتم : ما هیچوقت اسم دخترمونو نرگس نمی زاریم ... باشه ؟

زنم گفت : ولی ما که بچه دار نمی شیم .  

بعد بلند شد و بغلم کرد و سرمو گذاشت روی شانه اش . چقدر خوب بود که ما بچه دار نمی شدیم . همین .

 

نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در ساعت 0:24 | لینک  |