|
|
|
|
|
... و این هم داستانی بدون اسم از آقای احسان غفاری(پاستا) متولد ۱۳۵۹ از تهران و فارغ التحصیل رشته ی سینما:
کلی کار داشتم واسه انجام دادن ولی از فکر نرگس بیرون نمی آم . شاگردم بود . شاگرد خوبی هم بود . کلی استعداد داشت و انگیزه برای تحصیل . صبح یکی از بچه ها بهم گفت که تصادف کرده و مرده . حالم کلی گرفته شده بود . از وقتی اومده بودم خونه ، چپیده بودم توی اتاق کارم و هر کاری کرده بودم سرمو به کتاب یا تصحیح برگه های امتحان بچه ها سرگرم کنم ، نشده بود . زنم از توی آشپزخونه برای شام صدام زد . سیگارمو خاموش کردم و رفتم بیرون . زنم گفت : چیه ؟ چرا انقدر کلافه ای ؟ گفتم : یکی از بچه ها صبح تصادف کرده و توی بیمارستان مرده . زنم گفت : بمیرم ... دختر بود یا پسر ؟ گفتم : دختر . می خواست امروز طرح پایان نامه شو واسم بیاره . زنم یک کفگیر برنج توی بشقابم ریخت و گفت : بیچاره پدر و مادرش . ماست می خوای بیارم یا سالاد می خوری ؟ گفتم : همین سالاد خوبه . زنم برای خودش هم غذا کشید و شروع کردیم به خوردن . زنم گفت : راستی می تونی برای آخر ماه دویست تومن بدی ؟ گفتم : برای چی ؟ زنم گفت : هیچی ... می خوام با نازنین و خواهرش بریم کیش . گفتم : باشه بهت می دم ... زنم گفت : اونجا خواهر نازنین خونه داره ... خواهرشو یکبار دیدی ؟ نه ؟ گفتم : یادم نیست ... زنم گفت : همونی که شوهرش فلجه دیگه ... پارسال عیدیه خونه امیر اینا اومده بودند . الکی سرمو تکون دادم . فکر شاگردم از ذهنم بیرون نمی رفت . دختری که می خواست پایان نامه شو بنویسه و حالا مرده بود . زنم گفت : به نظرت از اونجا ماکرویو بیارم خوبه ؟ گفتم : پول از کجا میاری ؟ زنم گفت : حساب کردیم با نازنین اینا ، شصت تومن پول بلیطه ، صد و خورده ای هم می مونه ، صد تومنم خودم دارم ، می شه اورد . گفتم : هر طور صلاح می دونی . زنم گفت : تو چیزی نمی خوای ؟ برات یک کروات می گیرم . گفتم : خوبه ... دستت درد نکنه . شام که تموم شد ، دوباره رفتم توی اتاق . سیگاری روشن کردم . بیرون از اتاقم سیگار نمی کشیدم . زنم آسم داشت و دود سیگار اذیتش می کرد . شب که پیش زنم خوابیده بودم ازش پرسیدم : اگر دختر ما می مرد ، چی کار می کردی ؟ زنم گفت : ما که دختر نداریم ! گفتم : فرض کن داشتیم . زنم گفت : نمی دونم ... اولش خیلی گریه می کردم و باورم نمی شد ولی بعدش باهاش کنار میومدم . تو چی کار می کردی ؟ گفتم : نمی دونم ... شاید منم خیلی گریه می کردم . می دونی چی فکرمو مشغول کرده ؟ زنم کمی نزدیکم شد . پاش به پام خورد و مورمورم شد . گفتم : فکر می کنم الان می فهمم که چقدر خوبه بچه نداریم . زنم گفت : آره خوبه . راستی فکر کن ما یک دختر داشتیم . تو اسمشو چی میذاشتی ؟ گفتم : نمی دونم ... شاید می ذاشتم سحر یا آرزو یا ... چه می دونم . تو اسمشو چی می ذاشتی ؟ گفت : منم از نگار یا نرگس خوشم میومد . از جام بلند شدم و گفتم : ما هیچوقت اسم دخترمونو نرگس نمی زاریم ... باشه ؟ زنم گفت : ولی ما که بچه دار نمی شیم . بعد بلند شد و بغلم کرد و سرمو گذاشت روی شانه اش . چقدر خوب بود که ما بچه دار نمی شدیم . همین . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:24 توسط آریا یعقوب زاده
|
|
||