|
|
|
|
|
داستان زیر را خانم مهرنوش ساکن مشهد نوشته اند. لحن فوق العاده صمیمی این کار آن را بسیار خوش خوان کرده است. با هم می خوانیم:
کاپشن های سبکِ ساخت ِ ویتنام " یاشار؟ اینجا چه کار می کنی؟" هوا گرم بود و تو کتت را انداخته بودی روی دستت. نشستیم. از پروژه حرف زدیم. از کاری که باید انجام می شد. و من دائم به یک سئوال فکر می کردم.جرات کردم که بپرسم: " شناسنامت پاک مونده؟" " پاکِ پاک!" خیالم راحت شد! با بی تفاوتی پرسیدم:" تو یهو کجا غیبت زد؟" و تو جواب دادی:" من همش تبریز بودم. اما تو شماره تلفنت رو عوض کردی و خبری هم بهم ندادی..." شماره جدید و آدرس بلاگم را بهت دادم. گفتی وقتی برگردی تبریز فرصتِ آن شدن پیدا می کنی .اما فکر نکنم باز هم به من زنگ بزنی. از شرکت که برگشتم، رفتم سراغ تنها نامه ای که بهم داده بودی و من هیچوقت تا آخر نخوانده بودمش. هشت صفحه ی تایپ شده که یک روز ظهر، زمانی که پام شکسته بود، توسط یکی از دوستام بهم رسانده بودی. در بند اول نامه ات توضیح داده بودی که می خواستی همه ی متن را برام ای-میل کنی اما به خاطر پای شکسته ام، تصمیم گرفتی کتبا به دستم برسانی. در بند دوم کمی باهام احوالپرسی کرده بودی و در بند سوم و چهارم و پنجم و... فقط از من نوشته بودی. اینقدر طولانی و پر از جزئیات که هیچوقت دو صفحه ی آخر را نخوانده بودم... آن روزها در یک پانسیون خصوصی زندگی می کردم و تو همه کسِ زندگی دانشجوییم شده بودی. هر روز برام خرید می کردی، و هر کاری که بیرون داشتم انجام می دادی انگار یک مسئولیت بزرگ بر عهده داشتی و تمام تلاشت را می کردی که زودتر استخوانم جوش بخورد: " تو فقط استراحت کن!" و بعد که خوب شده بودم یک سفر تا شیراز همراهت شده بودم. مسافرتی که به شدت عذابت داده بودم: به خاطر بوی جورابهات بهت نق زده بودم، قهر کرده بودم و غذا نخورده بودم، گرسنگی کشیده بودم، سرما خورده بودم و تواز خواب بیدارم کرده بودی و هدیه ی کوچولوی بی مناسبتی بهم داده بودی. من در حالی که سرم را زیر کاپشن نازک آبی ات فرو کرده بودم، از شدت پشیمانی اشک ریخته بودم.و با خودم تصمیم گرفته بودم که بیشتر قدر تو را بدانم. یاشار یادت هست؟ پشت در کلاسم صبر می کردی و من بدون اینکه تو را ببینم، حضورت را حس می کردم. تو انتظار می کشیدی و قدم می زدی و من صدای خش خش برخورد کوله پشتی ات را با کاپشنت می شنیدم و توی دلم بهت می خندیدم. راستش بدم هم نمی آمد تو انتظارم را بکشی. و چقدر دلم می خواست یک بار که با بی تفاوتی از کلاس بیرون می آمدم، تو را عصبانی ببینم! تو در حالی که لبخند می زدی جلو می آمدی و همیشه یک برنامه ی هیجان انگیز داشتی. _" میای بریم کاروانسرای تهِ بازار ، کاشی بدزدیم؟" توی سرمای اول غروب، تمام طول بازار سرپوشیده را پیاده رفته بودیم. دندانهام به هم می " الان گرم می شی" این جمله را در حالی گفتی که خودت دستهات را مشت کرده بودی و من به جز صدای خش خش کاپشن، دیگر صدای باد را هم نمی شنیدم. از یکی از حجره های خالی بازار، وارد حیاط کاروانسرا شدیم.من عکاسی می کردم و تو دنبال کاشی های قدیمی و سالم می گشتی. وقتی صدای فریاد سرایدار کاروانسرا بلند شده بود، هر دو با عجله فرار کردیم و طول بازار را به سرعت دویده بودیم. در حالی که باد موهات را به هم می ریخت و من زیپ کاپشن نازک ویتنامی تو را تا آخر بالا کشیده بودم. موقع خداحافظی با دستهای بی حِسِِت، باهام دست دادی. من کاپشنت را بهت پس دادم. "بذار تنت باشه، سرما می خوری" بعد یک شب تا صبح بیدار ماندن. فکر کردن،لذت بردن، غلت زدن در یک کاپشن پرسر و صدای دوخت ویتنام،... وقتی خوشحال یا هیجان زده می شدی، لهجه ی ترکی ات توی صحبت هات آشکارتر می شد این را اولین بار در یک نمایشگاه نقاشی کشف کردم. جلوی یکی از تابلوها ایستاده بودیم و من برات از ترکیب رنگ و فرم در نقاشی حرف می زدم. " ببخشید... شما نقاشین؟" این سئوال را یکی از بازدید کننده ها که حرفهای مرا شنیده بود، پرسید. "نه!" "اما خیلی خوب نقاشی ها رو نقد می کنین" تو دستم را توی مشتت فشار دادی، چشمهای خاکستری ات برق زدند و آرام در گوشم به ترکی و فارسی گفتی: "سر فرصت یه بوست می کنم" و چند روز بعد، روی پله های بلند و قدیمی و زجرآورِ آب انبار کهنه،اول کوله پشتی سنگینم را از روی شانه هام برداشته بودی و بعد از اینکه گرد و خاک لباسهام را تکاندی،دستت را دور گردنم انداختی وبعد به قولی که توی نمایشگاه داده بودی، عمل کردی. گاهی وقتها هوس می کردم لباسهات را بپوشم.کاپشنت، دستکش هات، تی شرت سبزت که اصلا اندازه ام نبود! تو به نشان پلنگ گوشه ی آستین تی شرتت اشاره می کردی و برام توضیح می دادی که چطور می شود یک مارک اصل را از نوع تقلبی اش شناخت. می گفتم: "من به این چیزا اهمیت نمی دم!" "چون تو عقلت نمی رسه!" و بعد مثل دو تا بچه پلنگ، به هم می پریدیم،جر و بحث می کردیم ، توی سر و کله ی هم می زدیم من فراموش می کردم که بیست ساله ام، و حتما تو هم فراموش می کردی که بیست وشش ساله ای. آخرش هم بدون اینکه به هیچ نتیجه ای برسیم، کوتاه می آمدیم. گاهی وقتها من و تو ولباس های مارک دارت(!) چند تا عکس هم می گرفتیم. راستی یاشار... امروز عکسهات را هم نگاه کردم. همه رانگه داشتم. عکسهایی که مدت ها از چشمم دور مانده بودند. فقط چیزی که ناراحتم کرد این بود که از روز آخری که دیدمت، هیچ عکسی نداشتم. آن روز اصلا فکر نمی کردم دیدار دوباره ای در کار نباشد، اما آینده قابل پیش بینی نبود. اصلا چرا اینطور شد یاشار؟ تو که قرار نبود برای همیشه بروی، پس چرا دیگر ندیدمت؟ روزی که درست تمام شده بود و می خواستی بروی، با حسادت تمام بدرقه ات کرده بودم. تو از جدایی غمگین بودی و من حرسم گرفته بود که تو به این زودی باید می رفتی. گفتی:" اخم نکن!من که برای ابد نمی رم... هر وقت شد میام می بینمت" -" چه لطف بزرگی می کنی!" و خودم هم نمی دانستم باید چه انتظاری ازت می داشتم .توی دستت یک بسته بود. "بیا این مال تو...فرصت نکردم چیز بهتری برات بگیرم..." بسته را گرفتم.بازش کردم. صدای خش خش آشنایی به گوشم خورد: یک کاپشن اسکی سبک شبیه کاپشن آبی خودت. " بپوش ببین چطوریه...". پوشیدم: "یک کمی بزرگه انگار. نه؟ " آستینهاش را برام تا زدی:"یک کمی ...آره..." ولی بعد با لهجه ی عمیق ترکی گفتی:" اما رنگش خیلی بهت میاد" لیموییِ روشن بود...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:6 توسط آریا یعقوب زاده
|
|
||