تبليغاتX
خودنویس - داستان(25)
کارگاه داستان کوتاه

 

سلام/ از این به بعد پست های خودنویس دو بخشی می شه. یه بخش درددل یا یه کم حرف خودمونیه و یه بخش هم مثل قبل داستانه. دل نوشته ی این پست نوشته ی دوست خوبم مهرنوشه(وبلاگ ما) و داستان هم نوشته ی خانوم ز.ط از تهران. در مورد هر دوش نظرتون رو بگید.ممنون.

 

دل نوشته:

    

امروز صبح ساعت 8 رفتم آرایشگاه. منتظر شدم تا درشو باز کردن. اولین نفر بودم. گفتم موهامو برام شنیون کنین و در حد یه عروس آرایشم کنین. خانومه گفت: مگه مهمونی ساعت چنده؟ گفتم خیلی زود! بعد موقع آرایش کردن همش ازم می پرسید که لباسم چه رنگیه و منم گفتم سبز!

خلاصه یه 40 تومنی از جیبم رفت و برگشتم خونه. مامان کلی تعجب کرد از این دیوونه بازیم. مانتومو که در آوردم رفتم حموم. مامان گفت حداقل بذار یه عکس ازت بگیرم. گفتم حوصله ندارم.

 

داستان:

 

منیژه

 چطور تا حالا نفهمیده بود موهاش بلنده؟ اونم این همه ! بافته بودشون مثه یه طناب  سیاه با یه عالمه هفت هفتای تو هم تو هم  ، تهشو  یعنی  یه چار انگشت مونده به تهشو  یه  کش قرمز بسته بود که دو تا گوی بهش آویزون بود درست رنگ چکمه خوشگلا . خودش می گفت چکمه خوشگلا .

 محمد داشت تو مغازه  اوس علی پرتقال سوا می کرد که صدای جیغ اومد . کیسه بدست تا دم در مغازه  رفت اما  دمپایی کش دار رو که تو هوا دید دلش هری ریخت ، همونجا وایساد.

منیژه تو جوب خوابیده بود مثل اون موقع هایی که می خواست رو هوا دوچرخه سواری کنه. بهش گفت "همین چیزا رو می گی که بچه ها بهت میگن منیژه خله ". گفت "هیچم خل نیستم می خوای نشونت بدم؟" بعدم بدون معطلی خوابید رو نیمکت زانوهاش رو جمع کرد تو شکمش دو تا دستاشم مشت کرد و فرمون سفت گرفت انگار که  سوار دوچرخه شده . همچین پا می زد و نیمکت تکون تکون می خورد که محمد ترسید از رو نیمکت بیوفته . اونقد پا زد تا به نفس نفس افتاد . دستاشو گرفت به لبه های نیمکت  و نشست از بس ورج وروج کرده  بود مقنعش کج شده بود. مقنعشو کشید جلو موهاشو که به هم گره خورده بود با دو دستش هل داد زیر مقنعه بعد مقنعشو داد عقب و چرخوندش تا چونه مقنعه که رفته بود روی لپش بیاد سر جاش.محمد فکر کرد موهای به این سیاهی اگه بلند بشه خیلی قشنگتره . اونوقت دستش گرفت و کشید تا پاشه وایسه. کیسه کتاباشم برداشت . بهش گفت "به این نمی گن دوچرخه زدن می گن لگد پرونی" منیژه هنوز نفسش جا نیومده بود بریده بریده گفت" تازه اگه چکمه خوشگلا رو بگیرم می تونم تندتراز اینم پا بزنم !". محمد راه افتاد.باز گفت" ممد با اونا شاید بشه از رو پله آخریه خونمون بپرم ؟ نه؟" خواست بگه منیژه توخلی ولی نگفت . منیژه تو حال خودش بود .

افتاده بود تو جوب و یه پاش لای درز پل آهنی گیر کرده بود . با یه پا نمی شد دوچرخه زد ولی می شد لگدی حواله آسمون کرد. محمد دم در مغازه خشک شده بود اوس علی زدش کنار و دویید بیرون .  راننده از صدای جیغ کوبوند رو ترمز.  وقتی تریلی وایساد نصفیش تو خیابون اونا بود نصف دیگش  تو کوچه منیژه اینا ، یه مرد گنده سبیل کلفت با چشمای گرد و دهن وامونده پرید پایین یه لحظه  زل زد به دمب تریلی که موقع دور زدن منیژه رو عقب عقب انداخته بود توی جوب درست سر پیچ از کنار پل آهنی میله میله . بعد سرشو چرخوند به طرف جوب همونجا که منیژه پاشو گذاشته بود رو آسمون. محمد آب دهنش و قورت داد همونجور کیسه به دست آروم آروم اومد جلوتر. راننده یه جفت دمپایی مردونه پاش بود با یه شلوار کردی سیاه. خواست بدو ا که یه  لنگه دمپاییش از پاش دراومد . درمونده دو دستی کوبید تو سر خودش. منیژه کف جوب خوابیده بود و گردنش کج کج چسبیده بود به دیواره سیمانی سمت چپ جوب.

تو پارک روبروی مدرسه تکیه داده بود به درخت چنار. سرشو انداخته بود پایین .کج رو به شونه چپش . با خودش حرف می زد و  آروم آروم با سر دمپاییش زمینو می کند . دمپاییاش سبز بود سبز جلو بسته  . پشت هر کدومش هم  یه کش بسته شده بود .  همیشه  پشت دمپاییش  قد دو انگشت خالی بود . یه دستش رو از زیر ژاکتش کرده بود تو جیب مانتوش یه دستشم محکم مشت کرده بود محمد گفت " آخه آدم اینقد با خودش حرف می زنه؟ " سرشو همونجور کج آورد بالا و گفت " نچ" . محمد راه افتاد . دویید جلوی محمد " ممد میای بریم  اون چکمه خوشگلا رو نشونت بدم؟" " نه "  "هر روز می گی نه " " آخه می خوام برم فوتبال تازه توام دیرت می شه اونوقت مامانت فکر می کنه من رفتم دمبال اللی تللی تو خودت تنهایی برگشتی " " تو رو خدا فقط یه دقه . اصلن شاید بخریمش ببین امروز همه پولامم آوردم " دستشو محکم آورد بالا تا مشتش از توی آستین آویزون ژاکت بیاد بیرون . بعد مشت گره شدشو گرفت جلوی صورت محمد و بازش کرد . چند تا اسکناس چرک مرده مچاله از کف دستش زد بیرون . خواست بگه با اینا که نمی شه چکمه خرید اما نگفت .به دمپاییاش نگاه کرد فکر کرد با این دماغ قرمز و چونه لرزون چکمه ها رو می خواد واسه پریدن نه گرم شدن. راشو کج کرد سمت مغازه تقی کفاش .

اوس علی داد زد"بی پدر چیکار کردی ؟ کشتی طفل مصومو!" بعدم یه زانوشو گذاشت اینور جوب  و یه پاشم دراز کرد اونور جوب و خم شد توی جوب آب .همونجور که سرش تو جوب بود داد زد "ممد بدو کس و کارشو صدا کن." .راننده گفت " دیدمش که سرش  انداخته بود پایین و داشت از تو کوچه میومد به سمت خیابون ولی فکر کردم کور که نیست این سگ مصبو میبینه ". اوس علی هر کار می کرد نمی تونست پاشو درآره . راننده همونجور که  می گفت  خونه خراب شدم  رفت توی جوب زیر بغل منیژه  رو گرفت و آسه از کف جوب بلندش کرد. منیژه یه دستشو محکم مشت کرده بود . محمد هنوز وایساده بود پاهاش جون نداشت بره دنبال کسی .

مغازه چند تا کوچه بالاتر بود .منیژه یه پا دو پا می رفت . از دور که مغازه رو دید بال درآورد . زودتر از محمد رسید به مغازه. دستاشو چسبوند به ویترین و صورتش  برد جلو . بخار دهنش روی شیشه یه دایره زد .چکمه توی حلقه گم شد . داد زد " بدو دیگه هنوز نفروختشون اوناها  اونا رو می گم " . همه چکمه ها مث هم بودن فقط اون قرمزه که منیژه با انگشت نشونش می داد یه نوار پشمی داشت. یه نوار سفید دور یه چکمه قرمز . فکر کرد آره قشنگه . منیژه گفت " بریم ، بریم بخریمش " محمد گفت " بذار اصن ببینم اندازه پای تو داره  " بعدم رفت توی مغازه. منیژه پشت ویترین واسه چکمه ها دست تکون می داد. چیزی نگذشته بود که محمد برگشت و گفت " منیژه بیا بریم قد پای تو نداره" "چرا؟! " "چرا نداره، خوب تموم کرده " " حالا بگو بگرده شاید پیدا کرد " " گشت نداشت گفت همشو فروخته به مدرسه . معلما می خوان به هر کی درساشو خوب بخونه چکمه جایزه بدن " " الکی می گی ؟" " نه بابا می گی نه درساتو خوب بخون ببین میدن یا نه " "من که همیشه درسامو بلدم  پس چرا تا حالابهم جایزه ندادن؟  دیدی الکی گفتی " " گیر دادیا، خوب تازه اومدن جایزه خریدن حالا تو این هفته هم درساتو بخون اگه معلمت بهت جایزه نداد می آیم خودمون می خریم تا اون موقع اندازتم آورده ".  فکر کرد بابام قول داده تا آخر هفته پول بده کتونی بخرم . منیژه پولاشو تو دستش محکم مشت کرده بود. 

اوس علی بالاخره پای منیژه رو از لای میله های پل در آورد . اول صورتشو برد جلوی دهن منیژه . بعد دستشو گذاشت روی گردنش یه کم مکث کرد به راننده خیره شد و وهم زده سرشو تکون داد. منیژه یه پا دو پا رفته بود و از پله آخریه پریده بود . یه پا دوپا رفته بود وگرنه پاش تو دمپاییش نمی چرخید . رفته بود و پریده بود اونم بدون چکمه خوشگلاش . اوس علی  بلندش کرد روی دست . یه چیزی از توی ژاکتش سر خورد و افتاد بیرون . موهاش بود . درست مث یه طناب سیاه آویزون شد . چطور تا حالا نفهمیده بود موهاش  بلنده ؟ اونم این همه ... بسته بودشون با یه کش که دوتا گوی داشت درست رنگ چکمه خوشگلا .

 

 

نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در ساعت 23:49 | لینک  |