تبليغاتX
خودنویس - داستان(2)
کارگاه داستان کوتاه

  از خودم:

قبر

 

   " صورتی"، لبه ی پنجره ی باز رو به اتاق نشسته بود. انگشت دستی را که زبر چانه زده بود، هی روی لب ها می کشید. هر وقت که فکر می کرد به چیزی همین عادت را داشت. صورتش را نمی توانستم ببینم. بیرون خیلی روشن بود. پیراهن صورتی رنگ بلندش تا کمی مانده به مچ پا می رسید؛ صورتی ساده. روی مچ همان دستی که زیر چانه زده بود، پروانه ای بنفش نشسته بود و آرام و مداوم بال هایش را باز و بسته می کرد. موهای سیاه صورتی روی شانه ها ریخته بود. روی زمینه ی روشن پشت سرش می توانستم گلبرگ های گل نسبتا بزرگی  که روی موهایش زده بود را ببینم. پایش را روی پا انداخته بود و مچ پا را انگار که با آهنگی برقصد، تکان می داد. آهنگی که من نمی شنیدم. کفش هایش، دو حجم صورتی بیضی شکل بود از جنس ِ الیاف ِ ابریشم های ِ صورتی ِ باغ ِ انگورهای ِ تمام فصل. همان طور که زل زده بود به من گفت:

_ حالا از کُ...کُ...کجا می...می دونی می...می...میاد؟

  اوایل که آشنا شده بودم باهاش فکر می کرد نمی دانم لکنت دارد و موقع صحبت کردن گونه هایش گل می انداخت.

پروانه از جا پرید و آمد وسط اتاق و چرخید و چرخید . کم کم آهنگی که فکر کنم صورتی با آن پایش را تکان می داد بلندتر شد. پروانه شروع کرد با آهنگ بال هایش را این سو و آن سو بردن و رقصیدن. صورتی با صدای بلند خندید و دست هایش را به هم زد. پروانه رفت وسط دودهایی که از دهانم بیرون آمده بود و با بال هایش دودها را که نور پنجره روشن کرده بود به هم زد و موج موج کرد. درست مثل همان ابرهایی که" آبی " روی شان راه می رفت تا پاهایش خیس و سرد شوند. آبی، هر موقع که کسی خانه شان نبود همین کار را می کرد. آن قدر روی ابرها راه می رفت که دیگر پاهایش بی حس می شدند و همان جا وسط ابرها می نشست. پاهایش را جمع می کرد و دامن آبی اش را دور انگشت های پایش می پیچید تا گرم شوند. آن وقت با چشم های آبی اش به اتاق من نگاه می کرد و در می زد.

 آمد که تو گفت:

_ حالا از کجا معلوم که امروز بیاد؟

  بعد هم به صورتی نگاه کرد. صورتی هم شانه هایش را بالا انداخت. دیوار سرد بود و پشتم را هم که به دیوار تکیه داده بودم سرد می کرد اما خوب بود؛ خنک می شدم.

 " سیاه" همان طور که چشم هایش را از توی دیوار آورده بود بیرون گفت:

_ آخه چقدر سیگار می کشی دیوونه ی من! ها؟

 خنده ام می گیرد. چون اتاق من پنجره ندارد و اگر چراغ را خاموش کنم، سیاه مجبور می شود برود و بخوابد. هر وقت که من بخواهم ! حالا هم بهتر است برود بخوابد.

  غروب که می شد "سفید" از در می آمد تو. اولین کاری که می کرد شومینه را روشن می کرد و دست هایش را گرم می کرد. شومینه که روشن می شد، سایه ها هم دانه دانه از در و دیوار می آمدند تو. اول از همه هم سایه ی خود سفید. سایه اش روی دیوار هی بزرگ و کوچک می شد تا من خوابم ببرد و بتواند پتو را رویم بکشد و پیشانی ام را ببوسد. اما من که خواب نبودم! وقتی داشت گل های ریز خشک شده را با وسواس و آرام توی سبد گل ها می چید نگاهش می کردم. چه قدر حس خوبی دارد وقتی که کسی نمی داند داری نگاهش می کنی و خودش باشد. آن وقت نگاهش کنی و نگاهش کنی تا خوابت ببرد. چند تا برگ زرد چنار هم داشت که گذاشتشان کنار گل های خشک توی سبد. باید از برگ های چنار خودم بوده باشند.

آخ چنار من! اگر باران بگیرد و برگ هایش همه یک دفعه بیفتند و بمیرند و من نتوانم بالای سرشان باشم چه؟

  می دانم که باران گرفته می دانم. می دانم که این سیاه هیچ چیز به من نگفته تا ناراحتم نکند. آخ که اگر صورتی اینجا بود یا آبی، نمی گذاشتند باران روی درخت چنار ببارد. پس بگو چرا سیاه چند روز است که کم حرف شده! گاه گاهی هم یواشکی با سفید پچ پچ می کنند و انگار نه انگار که من می فهمم. من می فهمم خوب هم می فهمم! می دانم که امروز می آید؛ همین امروز!

  اصلا همه اش تقصیر این آبی شد. آن قدر روی ابرها راه رفت که باران گرفت و همه ی برگ های زرد چنار ریختند روی زمین.

 مگر باران گرفته؟ سفید! سفید! آن بیرون چه خبر شده؟ دارد باران می بارد؟

 سفید صدای باران را دوست داشت و شاید هم بوی برگ های خیس چنار را. باران که می بارید، چادر سفیدش را دور خودش می پیچید و می رفت کنار پنجره اما بازش نمی کرد و بعد هم "آبی" می آمد. آبی می آمد و می گفت:

_ امروزم که نیومد...

  می آمد و دستش را روی صورتم می کشید. می دانم که نگران بود. نگران من یا نگران برگ ها، نمی دانم! سیاه، سفید را دوست داشت. چون سفید شومینه را روشن می کرد تا من گرم شوم، اما سیاه بیدار می شد و از دیوار می آمد بیرون و سایه ها می پریدند جایش را روی دیوار می گرفتند و می رقصیدند.

  سیاه بال نداشت اما آن آبی و آن صورتی خجالتی که بال داشتند و می توانستند بروند آنجا و بگویند چرا باریده. چرا باریده و به فکر برگ های چنار من نبوده؟ چرا نرفتند؟ سفید همیشه به حرف هایم گوش می داد اما او هم هیچ چیز نگفت، هیچ چیز! فقط این را می داند انگار که تا می آید تو باید این سیاه پرحرف کم حرف شده را بیدار کند تا سیاه هم هی نگرانم شود و نصیحتم کند.

_ دی...دی...دیدی ام..امروزم  ن...ن...نیومد

 صورتی این را گفت و برای پروانه دست تکان داد.

 اما من صدای قطره های باران را می شنیدم که از آن بالا، آرام آرام از لای دانه های خاک پایین می آمدند. می آمدند پایین و کم کم بوی نم و رطوبت قطره ها را روی تنم حس می کردم. خاک خیلی سنگین تر شده بود و این را ذره ذره ی وجودم می فهمید.آن بالا باران باریده بود.

                                                  

                                                                                           

 

نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در ساعت 12:10 | لینک  |