تبليغاتX
خودنویس - داستان (31)
کارگاه داستان کوتاه

پس از مدت ها بالاخره مجموعه داستان من با عنوان " چه کسی ما را خورد؟ " از زیر تیغ جراحی وزارت ارشاد بیرون آمد و منتشر شد. این مجموعه شامل ۱۸ داستان کوتاه بود که با لطف وزارت ارشاد ۶ داستان آن حذف شد و این مجموعه با ۱۲ داستان و در ۸۷ صفحه توسط انتشارات "رسانش" به چاپ رسید.

 این هم یک داستان از خودم:

 

"یک داستان این جایی" یا "مغزها هرگز نمی میرند!"

 

دورنمای قصر با شکوه امپراتور از پنجره ی اتاق گردهمایی وزارت کشور دیده می شود. داخل اتاق، سرهنگ بان، رییس دایره ی تحقیقات پلیس، در حال گزارش دادن به شورای عالی امنیت کشور است. مقاماتی چون نخست وزیر، رییس کل پلیس، رییس ارتش، رییس گارد مخفی و دو نفر از نمایندگان عضو کمیسیون امنیت پارلمان، دور یک میز بیضی شکل بزرگ نشسته اند و به صحبت های این سرهنگ کوچک اندام گوش می دهند. سرهنگ بان، بالای اتاق کنار تخته ی سفید ایستاده است. هر از گاهی، انگار که عادتی همیشگی باشد، دستی روی سبیل پُرپُشتش می کشد و گاهی هم در مسیری نیم دایره ای، جلوی تخته سفید قدم می زند. ژنرال الف، رییس کل ارتش، بعد از پُک عمیقی به پیپش می پرسد:

_ اصلن آقا بگویید جریان این ساختمان هدایت...چه بود اسمش؟...هدایت اندیشه های بیمار چیست؟

سرهنگ بان نیم نگاهی معنادار به پال، رییس گارد مخفی می کند و پاسخ می دهد:

_ البته جناب پال گویا در جریان جزییات این ساختمان قرار دارند اما برای آگاهی شما آقایان توضیح مختصری می دهم. سازمان هدایت اندیشه های بیمار در حقیقت یک سازمان مجازات گر است. سازمانی که زیر نظر گارد مخفی و شخص جناب پال فعالیت می کند و وظیفه دارد افراد بیمار اندیش را شناسایی و دستگیر و محاکمه کند. فرد بیمار اندیش هم هر فردی است که اندیشه هایی مغایر با اصول و آرمان های حکومت و امپراتور داشته باشد...

دکتر پال عینک قطورش را از چشم برمی دارد و می گوید:

_ گمان نمی کنم این اطلاعات برای آقایان تازگی داشته باشد. توضیح بدهید که ماجرای آن ساختمان چیست.

سرهنگ بان که گویا زیاد از این پریدن میان نطقش راضی نیست ادامه می دهد:

_ عرض می کنم خدمت تان، معمولن در هر محاکمه ای سخت ترین مجازات، مجازات مرگ است. اما در این سازمان مجازاتی سنگین تر از مرگ هم تعریف شده است! ساختمان مذکور هم محل اجرای این مجازات است.

سرهنگ نگاهش را بین چشمان پرسش گر حاضرین می گرداند و ادامه می دهد:

_ مجازاتی به نام مرگ غیر مغزی! چیزی درست بر خلاف مرگ مغزی. در واقع پزشکان سازمان، ارتباط تمامی حواس پنج گانه و اندام حسی حرکتی را با مغز قطع می کنند. و تنها با استفاده از یک سری سرم های ویژه انرژی مورد نیاز مغز را تامین می کنند. با این کار فرد تبدیل می شود به یک مغز مجرد. نه می بیند، نه می شنود، نه بو و مزه ای حس می کند، نه چیزی می خورد و نه حتا حرکتی می کند. تمام مدت ناچار است تنها در ذهن و یاد خود سیر کند. یک زندگی نباتی درون مغزی، آن هم به صورت مادام العمر! کسانی هستند که بیش از بیست سال است در حالت مرگ غیر مغزی قرار دارند. واقعن وحشتناک است آقا!

و با حالتی عصبی چند بار روی سبیلش دست می کشد. یکی از نمایندگان پارلمان که در تمام طول جلسه سیگار می کشید رو به دکتر پال رییس گارد مخفی می کند و می پرسد:

_ به نظر نمی رسد این شیوه ی مجازات مورد تایید مجامع جهانی باشد!

نخست وزیر با حالتی تحکم آمیز پاسخ می دهد:

_ آقایان! ما این جا هستیم تا درباره ی وقایع ساختمان هدایت بیشتر بدانیم. نه این که در باب اصول اخلاقی و حقوق بشر نظر بدهیم. جناب سرهنگ! ادامه بدهید لطفن.

سرهنگ بان شصتی کوچکی را که در دست دارد فشار می دهد. تصویر چهره ای روی تخته ی سفید نقش می بندد. تصویر، صورت مردی میان سال را نشان می دهد. با موهای جوگندمی و ته ریش چند روزه. سرهنگ بدون آن که نگاهش را از تصویر بردارد ادامه می دهد:

_ این تصویر چهره ی آقای فدال است. همان روزنامه نگار مشهور سال های گذشته. ایشان 15 سال پیش به جرم توهین به امپراتور دستگیر و به مرگ غیر مغزی محکوم می شود. از همان سال تا همین 4 روز پیش در اتاق شماره 0052 ساختمان هدایت در حالت مرگ غیر مغزی قرار داشت. چهار روز پیش وقتی مسوول کشیک در اتاق را باز می کند با جمجمه ی شکافته شده و خالی از مغز این فرد مواجه می شود.

دیگر نماینده ی پارلمان با صدایی زمزمه مانند می پرسد:

_ یعنی می خواهید بگویید مغزش را دزدیده اند؟

سرهنگ پاسخ می دهد:

_ خیر! فرضیه ی سرقت منتفی است. سیستم های امنیتی پیشرفته ی این ساختمان به هیچ جنبنده ای اجازه ی دستبرد نمی دهد. ضمن این که نگهبانان محوطه ی اطراف ساختمان، موجود عجیبی را دیده بودند که شب قبل از آن از لای نرده های پنجره ی این اتاق خارج شده و از روی دیوار به بام ساختمان رفته است. موجودی کروی شکل تقریبن به اندازه ی یک خرگوش با دست و پاهایی بلند در اطراف بدنش! هر چه بام ساختمان را می گردند اثری از موجود پیدا نمی کنند. در نتیجه به تصور این که دچار توهم شده اند موضوع را گزارش نمی دهند. موجودی که نگهبانان تشریح کرده اند درست شبیه یک مغز است با چند دست و پا!

ژنرال الف با پوزخند می پرسد:

_ لابد می خواهید بگویید مغز آن یارو دست و پا در آورده و پوسته ی جمجمه را شکافته و حالا هم جیک جیک کنان دنبال مادرش می گردد. بله؟

سرهنگ همان طور که با لبخند خنده ی جمع را همراهی می کند پاسخ می دهد:

_ دقیقن! چون از این موجود عکس هم گرفته اند!

سرهنگ در میان بهت جمع شصتی را فشار می دهد و این بار تصویری نه چندان شفاف روی تخته ی سفید نقش می بندد. تصویر خیابانی خلوت را در شب نشان می دهد. در گوشه ای از عکس که با دایره ای مشخص شده پرهیب جانوری عنکبوت شکل دیده می شود. موجودی با تنه ای گرد و دو تکه و شش دست و پا در اطراف آن. جثه ی موجود تقریبن به اندازه ی یک گوسفند است! همه ی حاضران جلسه نیم خیز شده اند و با دقت و متعجب به عکس خیره مانده اند. سرهنگ با اشاره به عکس می گوید:

_ این عکس دو روز پیش توسط یکی از دوربین های سطح شهر گرفته شده. همان طور که می بینید گویا این جانور از سرعت رشد بالایی هم برخوردار است. در مدت دو روز تقریبن سه برابر شده است!

نخست وزیر که حالا دیگر آثار نگرانی در چهره اش مشهود است رو به رییس پلیس می پرسد:

_ پلیس تا به حال چه تمهیداتی برای مقابله با این موضوع به کار برده؟

رییس پلیس پاسخ می دهد:

_ در مرحله ی اول تدابیر امنیتی خود ساختمان هدایت چند برابر شده است. چرا که بهتر است اول از تکرار این موضوع جلوگیری شود. بعد هم خوب طبیعی است که تمامی نیروهای گشت و تجسس ما در حالت آماده باش کامل قرار دارند تا در صورت مشاهده ی این موجود برای دستگیری یا نابودی اش اقدام کنند.

ژنرال الف از سرهنگ بان می پرسد:

_ آیا تا به حال این موجود خطری هم برای کسی ایجاد کرده است؟

سرهنگ شصتی را فشار می دهد و می گوید:

_ به طور مستقیم موردی گزارش نشده . اما در این چند روز حوادثی رخ داده که نمی تواند بی ربط با این موضوع باشد.

و از روی لیستی که روی تخته ی سفید نمایان شده می خواند:

1. کشف چندین جسد با جمجمه های شکافته شده و بدون مغز

2. مرگ مشکوک پوذال، شکنجه گر بخش سیاسی زندان

3. آتش سوزی ستاد حفظ اسناد گارد مخفی

4. فرار 5 تن از روزنامه نگاران با سابقه از بازداشت گاه پلیس

5. انفجار مرکز مهمات ارتش در شمالی ترین نقطه ی شهر

و جالب این جاست در همه گی این موارد نشانه و یا ردپایی از این موجود فراری به دست آمده است!

سکوت اتاق را فرا می گیرد. سرهنگ بان سیگاری روشن می کند و روی یکی از صندلی ها می نشیند. نخست وزیر صدایش را صاف می کند و می گوید:

_ خوب آقایان! همان طور که دیدید با یک بحران امنیتی خاص مواجهیم. باید برای شفاف تر شدن جریان تحقیقات بیشتری انجام شود، اما نمی شود تا روشن شدن موضوع از کنار این وقایع بی تفاوت گذشت. در درجه ی اول به هیچ عنوان نباید جناب امپراتور از این جریانات مطلع شوند. در زمان مناسب خودم موضوع را به ایشان اطلاع می دهم. دوم ، به هیچ عنوان نباید این موضوع به جنجالی مطبوعاتی بدل شود و یا بین مردم عادی پخش شود. سوم، من شخصن با هماهنگی قاضی عالی کشور و رییس محترم گارد مخفی تلاش می کنم زندانیان مرگ مغزی شده با یک درجه تخفیف به مرگ آنی محکوم شوند و ساختمان هدایت هم موقتن تعطیل شود. از ژنرال الف هم می خواهم که زمینه های همکاری بیشتر ارتش و پلیس را فراهم کنند تا در کوتاه ترین زمان ممکن این موجود را پیدا کرده و تحقیقات کامل را روی این جریان انجام دهند. با آرزوی عمر جاویدان برای امپراتور جلسه را مختومه اعلام می کنم.

حاضران پس از ادای احترام کلامی به امپراتور پشت سر نخست وزیر اتاق را ترک می کنند. با تاریک شدن هوا، کم کم دورنمای قصر امپراتوری در تاریکی فرو می رود. گویا هنوز چراغ های قصر را روشن نکرده اند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 0:7  توسط آریا یعقوب زاده  |