تبليغاتX
خودنویس - داستان(32)
کارگاه داستان کوتاه
داستانی از خودم:

 همدم

       ... به‌جان خودم!...به جان منصور!...همين دي‌شب! باور نمي‌کني؟ خون‌‌اش رو صندلي ماشين ماسيده. مي‌تواني بروي ببيني. چند تا شيار رو گردنش بود، انگار که کسی پنجه کشيده باشد. بازوي بلوزش هم جر خورده بود و خون خشکيده تمام آستينش را سُرخ کرده بود. مي‌گفت ديگر خون‌ريزي ندارد. ولي بي‌راه مي‌گفت. صندليم را خوني کرد بدمذهب!

...چرا، خدايي‌اش وقتي چشم باز کردم و ديدم با آن مو و ريش بلند پشت در آژانس ایستاده گُرخيدم! نمي‌خواستم پشت‌دري ‌را باز کنم. اما چشمم که به زخمش افتاد گفتم لابد بنده‌ي خدا مي‌خواهد برود درمانگاه زخمش را ببندد.

...نه بابا تنها بودم. اين پسره‌ي تلفن‌چي همان‌وقت که شماها رفتيد جيم شد و تا خود صبح نيامد. خلاصه، در آژانس را قفل کردم و ماشين را نشانش دادم. تو کوک سر و وضعش که رفتم خيالم راحت شد. به‌نظر آدم حسابي مي‌آمد. از آن‌هایی که برای تريپ‌شان مو و ريش بلند مي‌کنند. حالا می‌رویم خودت هم می‌بینیش. اما وقتي نشست تو ماشين و بوي الکل دهانش خورد تو دماغم، باز هم خيالم ناراحت شد! بی‌زحمت شیشه‌ی طرف خودت را بده پایین چند تا مسافر سوار کنیم.

...نه! سن و سالي به‌آن صورت نداشت. بيست و پنج، بيست و شش بيشتر نبود.

...مست بود. اما حال و روزش خيلي ناجور نبود. عقلش سر جاش بود. تو ماشين که نشست گفتم کجا بروم داداش؟ درمانگاه؟ گفت نه عزيز، برو دکه‌ي شبانه‌روزي سر چهارراه مخابرات مي‌خواهم سيگار بگيرم! آخر ساعت سه نصفه‌شب فقط همان دکه ا‌ست که اين دور و بر سيگار دارد. خود من هم شده که شيفت شب باشم و بُمبي بالا انداخته باشم و بي‌سيگار مانده باشم. خدا صاحب دکه‌ را برای ما حفظ کند. بد چیزي است اين خماري سيگار. یک نخ روشن کن بده بکشیم.

 ...چرا سيگار داشتم. ولي مگر مغز خر خورده بودم که مرام الکي بگذارم و سرويس را بپرانم؟ گفتم پس زخمت چي؟ گفت چيزي نيست. من هم زدم تو دنده و راه افتادم. خواستم سر صحبت را باز کنم. پرسيدم دعوا کردي؟ چیزی نگفت. بعد يک ‌دفعه گفت کار سگم است!... کجا داداش؟ نه عمو تا سر امامیه بیشتر نمی‌روم!...جان ندارد حرف بزند...  

...بله! سگ!  سيگارش را که گرفت و چند تا پُک زد کم‌کم زبانش باز شد. بی‌خود اين دور و بر مي‌چرخيديم و گپ مي زديم. گفت اهل اين‌جا نيست. از لهجه‌ا‌ش فهميده بودم. پايتختي بود! گفت آمده است مشهد که برود دانشگاه. همين دانشگاه آزاد را مي‌گفت. تو کوچه‌‌پُشتي دانشگاه خانه مجردي دارد.

...به! پس چه که آدرسش را گرفتم. تو نمي‌خواهد اين چيز‌ها را ياد من بدهي. کوچه‌ی ادیب، پلاک 12. بعدش هم جناب دانشمند اگر آدرسش را نگرفته بودم الان دارم تو را کجا می‌برم؟ خانه‌ی عمه‌ام که نمی‌رویم. می‌رویم آن‌جا. به‌جان خودم جنس‌مان دیگر جور جور است. بچه‌ي اهل دلي بود.

...زخم؟ آها...مي‌گفتم؛ اين‌طور که خودش مي‌گفت يک ‌شب گوشه‌ي خيابان يکي از اين سگ‌هاي ول‌گرد را مي‌بيند که شبيه سگي بوده که خودش قبلن داشته.

...اين‌جا نه؛ مثل اين‌که تهران يک سگ باحال داشته که مي‌رود زير ماشين. آن‌وقت اين سگ ول‌گرد شبيه آن يکي از آب در مي‌آید. اين ديوانه ه‌م احساساتي مي‌شود و سگ ‌را با خودش مي‌برد خانه. مسافر هم قحطی آمده. خوب وقتی هر ننه‌قمری ماشین قسطی می‌گیرد و می‌اندازد به مسافرکشی همین می‌شود دیگر!

...من چه مي‌دانم. لابد سگ آرامی بوده ديگر. تازه اين‌ها که خودشان سگ داشته‌اند لابد بلدند چه‌طور سگ‌هاي ول‌گرد را رام کنند. خلاصه آن سگ مي‌شود همدم شب و روزش. اين‌طور که خودش مي‌گفت خيلي زود با هم اُخت مي‌شوند. مي‌گفت انگار سگ خودم دوباره زنده شده بود و کنارم بود. مي‌گفت طوری شده بود که دلم نمي‌آمد بروم سر کلاس دانشگاهم و "سوزي" را تنها بگذارم.

... اسمش را گذاشته بود سوزي. مي‌گفت خرجي‌ای که باباش از تهران مي‌فرستاده ثابت بوده و او هم از شکم خودش مي‌زده و تو شکم سوزي مي‌ريخته است. چه آدم‌هايي پيدا مي‌شوند جان خودم! راستی منصور کار آن زیدت که اسمش سوسن بود به کجا کشید؟ پراندیش یا هنوز کبوتر جلدت است؟

...خوب کاری کردی. حقش همین بود. سر و گوشش می‌جنبید.

...مي‌گفت سگش از اين پاکوتا‌هاي دراز بود. بنده‌ی خدا هر موقع که مي‌خواست از خانه بزند بيرون سوزي قاطي مي‌کرد و او هم دلش مي‌سوخت و کم‌تر مي‌رفت بيرون.

...نه نمي‌بردتش بيرون. مي‌گفت اگر صاحب‌خانه مي‌ديد بيرون‌اش مي‌کرد. مثل اين‌که صاحب‌خانه‌ا‌ش از اين پيره‌زن‌هاي فضول است که بيست و چهار ساعته پشت پنجره ديد مي‌زند. ما هم بايد حواس‌مان جمع باشد. فقط نصفه شب‌ها خانه‌ا‌ش بی خطر است. جا.....ن! چه بساطي کنيم آن‌جا! اوه...اوه...اوه...بگذار ببینم این خانم مسیرشان کجاست!

...اصلن محل‌مان هم نداد! خوب بابا مي‌گویم...طوري شده بود که هر وقت مي‌خواست برود بيرون سوزي مي‌پريد جلوش و آن‌‌قدر واق‌واق مي‌کرد و دندان نشان مي‌داد که بي‌خيال بيرون رفتن‌اش مي‌کرد. تازه هيچ‌کدام از دوست‌هاش هم جرات نداشتند بيایند خانه‌ا‌ش. يکي دو تا از دوست‌هاش را که سوزي گاز مي‌گيرد، پاي همه از خانه‌ا‌ش بريده مي‌شود. مي‌گفت آن ترم به‌خاطر اين کارهاي سوزي مردود شده است.

...چه مي‌دانم. لابد آن‌قدر براش عزيز بوده که بي‌خيالش نمي‌شده ديگر. خودش مي‌گفت ديگر نمي‌توانستم بدون سوزي باشم. حاضر بوده قيد همه‌ي دوست‌هاش را بزند اما سوزي‌ را داشته باشد. ديوانه! تا اين‌که کار ديگر بيخ پيدا مي‌کند. سوزي ديگر نمي‌گذاشت پسر بدبخت تا سر خيابان برود و برگردد. خودش مي‌گفت مجبور مي‌شد اول سوزي‌ را بخواباند و بعد يواشکي جيم شود بيرون و سيگار يا خوراکي بخرد. زود هم بايد برمي‌گشت. چون اگر سوزي بيدار مي‌شد و او خانه نمی‌بود الم شنگه راه مي‌انداخت و صاحب‌خانه را خبر مي‌کرد. بعد از چند‌وقت سوزي اين کلکش‌ را هم مي‌فهمد. خودش را به‌خواب مي‌زد و به‌محض اين‌که پسر مي‌خواست جيم شود از جا مي‌پريد و نمي‌گذاشت برود. خلاصه‌ي کلام دهانش را سرويس کرده بود. اين بدبخت هم از يک طرف خاطر سوزي‌ را مي‌خواست و از يک طرف به اين‌جاش رسيده بود.

...بله دیگر! من هم بودم قاطی مي‌کردم. مي‌گفت تا دي‌شب سه روز بوده که  نتوانسته از خانه بياید بيرون. از گرسنگي نون بيات مي‌خورده اما سوزي نمي‌گذاشته بياید بيرون.

...همين‌اش جالب بوده ديگر. نصفه شب‌ها هم که مي‌توانسته سوزي‌ را با خودش بيرون ببرد، نمي‌آمده! من که مي‌گویم سگ ديوانه شده بود...تا اين‌که ديگر تحمل‌اش تمام مي‌شود و تصميم مي‌گيرد دهان سوزي‌ را پوزه‌بند بزند و تو خونه ببندش و بياید بيرون، که پوزه‌بند زدن همان و درگير شدن همان. آن ‌جاي زخم بازو هم کار دندان‌هاي همين سوزي خانم بوده. یک نخ دیگر برایم روشن کن! دستت طلا!

...هيچ! گويا قاطي مي‌کند و سوزي را بلند مي‌کند و سرش را مي‌کوباند به ديوار! این هم کوچه‌ی ادیب.

...نه پس زنده مانده! معلوم است که مرده الاغ! سگ بوده نه کرگدن! من که مي‌گویم خوب کاري کرد. راحت کرد خودش را.

...دفنش کرده تو باغچه.

...معلوم است که برایش سخت بوده. مي‌گفت چهار پنج تا لیوان آب‌شنگولی خورده که نفهمد دارد چه‌‌کار مي‌کند. تا وقتي هم که رساندمش در خانه هنوز مستي‌ا‌ش نپريده بود. مي‌گفت به‌ کوري چشم سوزي مي‌خواهد هر شب تو خانه‌ا‌ش بساط عشق و حال راه بیندازد. جااااان! از امشب بساط‌مان جور است! به‌جان خودم! آها، همین جاست. آن در طوسی که آن‌جاست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0:15  توسط آریا یعقوب زاده  |