تبليغاتX
خودنویس - داستان
کارگاه داستان کوتاه
داستانی از خودم:

لذات فلسفه

 حدود یک ماه از روزی که خانم پ.معصومی در یکی از نمایندگی‌های شرکت بیمه‌ی آتیه مشغول به کار شده بود می‌گذشت. نمایندگی کد 6264 که متعلق بود به آقای فخار.  نمایندگی آقای فخار از جمله نمایندگی‌هایی بود که مجوز صدور همه نوع بیمه‌نامه‌ای را داشت. از بیمه‌ی شخص ثالث و بدنه‌ی اتومبیل گرفته تا بیمه‌ی عُمر و حوادث و آتش‌سوزی. ضمنن آقای فخار سابقه‌ای درخشان در صدور بیمه‌نامه‌های خاص داشت. به‌همین دلیل مسئولان شعبه‌ی مرکزی بیمه‌ی آتیه همواره توجه خاصی به این نمایندگی فعال خود داشتند. آقای فخار به‌تنهایی مبتکر چندین نوع بیمه‌نامه‌ی جدید بود. مثلن بیمه‌ی زناشویی؛ در این نوع بیمه، بیمه‌گزار با پرداخت حق بیمه‌ی سالیانه، زندگی زناشویی خود را بیمه می‌کرد. شرکت بیمه هم متعهد می‌شد در صورت عدم موفقیت ازدواج و پیشامد طلاق، درصد زیادی از مهریه‌ی زن را بپردازد. ویا بیمه‌ی معاصی که آن را هم جناب فخار شخصن ابداع کرده بود. به این صورت که بیمه‌گزار در طول حیات خود حق بیمه را ماهیانه پرداخت می‌کرد و شرکت بیمه هم متعهد می‌شد پس از مرگ بیمه‌گزار و با استفتاء از مراجع، به اندازه‌ی گناهان احتمالی شخص به نامش کارهای خیر انجام دهد!

ایده‌های جالبی است نه؟ هرچند، آن همه نبوغ در پس چهره‌ی نه‌چندان موجه آقای فخار پنهان شده بود؛ قد کوتاه و چاق با موهای جوگندمی نامرتب و ته‌ریش همیشگی. سیگار هم که به یکی از اعضای همیشگی صورت ایشان بدل شده بود. اوایل تحمل فضای کوچک دفتر که همیشه هم مملو از دود سیگار بود برای خانم پ.معصومی سخت می‌نمود، اما حقوق نسبتن بالایی که آقای فخار به کارمندش می‌داد خانم پ.معصومی را مجاب کرد که ریه‌هایش را به این نوع هوا عادت دهد! 

همان‌طور که گفتم دفتر کار آقای فخار چندان بزرگ نبود. یک اتاق چهار در پنج بود با پستوی کوچکی که حکم آب‌دارخانه را داشت. چهار صندلی برای نشستن مراجعین و دو میز و صندلی برای جناب فخار و کارمندش. در و دیوار دفتر هم پُر بود از پوسترهای تبلیغاتی انواع بیمه.

خانم پ.معصومی داشت میزش را برای شروع کار مرتب می‌کرد که مرد میان‌سال وارد دفتر شد.

_ عذر می‌خواهم، اگرسیگارتان را خاموش می‌کنید که بیایم تو وگرنه از همین‌جا برگردم!

و خانم پ.معصومی با کمال تعجب دید که آقای فخار سیگارش را توی جا‌سیگاری له کرد! این تعجب زیاد را خیلی راحت می‌شد از چشم‌های بادامی خانم پ.معصومی که گرد شده بودند و دهان نیمه‌بازش حدس زد. با اولین نگاه می‌شد فهمید مرد میان‌سال که خودش را آقای باسقی معرفی کرد با سایر مراجعین دفتر تومنی چند قران فرق دارد. قد بلند، نسبتن فربه، صورتی گرد و با دقت اصلاح شده، موهای مرتب، کت و شلوار طوسی رنگ گران‌قیمت و بوی عطر گران‌قیمتی که به محض ورود ایشان به دفتر به‌سرعت بر بوی تند سیگار آقای فخار غلبه کرد.

_ اگر اشتباه نکنم شما باید آقای فخار باشید. می خواستم در مورد...

آقای فخار همان‌طور که از جا بلند شده بود با نزاکتی که کم‌تر به چهره‌اش می‌آمد یکی از صندلی‌ها را نشان داد:

_ خواهش می‌کنم بنشینید و راحت باشید. بنده در خدمت شما هستم. خانم معصومی، لطفن از جناب باسقی پذیرایی کنید. نوشیدنی گرم میل دارید یا سرد؟

آقای باسقی روی یکی از صندلی‌ها نشست و کیف چرمی کوچکش را روی میز گذاشت:

_ فقط مقداری آب لطفن. البته آب معدنی!

خانم پ.معصومی لیوانی آب را با پیش‌دستی به جناب باسقی تعارف کرد. آقای فخار پشت میزش نشسته بود و با نگاهی منتظر نوشیدن آقای باسقی را تماشا می‌کرد.

_ خُب...من در خدمتتان هستم جناب باسقی.

_ من از شرکت شما می‌خواهم اعتقاد من به خدا را بیمه کند! حق بیمه‌اش هم هر چه‌قدر باشد پرداخت می‌کنم!

چشم‌های خانم پ.معصومی دوباره و این‌بار بیشتر از بار قبل گرد شد. آقای فخار طبق عادت همیشگی‌اش هنگام متمرکز شدن به چیزی، عینکش را توی دست گرفت و انتهای دسته‌اش را روی سبیل‌ پُرپشتش کشید.

_ می‌شود لطف کنید و توضیح بدهید که دقیقن چه چیزی را می‌خواهید بیمه کنید؟

آقای باسقی با لحنی بی‌حوصله که نشان می‌داد بار چندمی است که مجبور به توضیح دادن این موضوع می‌شود ادامه داد:

_ ببینید آقای عزیز، بنده رییس چندین کارخانه‌ی بزرگ و معتبر هستم و با لطف خدا هیچ‌گونه نیاز مالی ندارم. تا این سن و سال هم فقط کار کرده‌ام و در واقع زندگی من جز کار چیز دیگری نبوده. بنابر اتفاقی که نیاز نمی‌بینم برای شما توضیحش دهم انگار از خواب چندین و چند ساله بیدار شدم...

آقای فخار همان‌طور که به حرف‌های جناب باسقی گوش می‌داد بی‌اختیار سیگاری را از جعبه بیرون آورد اما با دیدن چشم‌غره‌ی خانم پ.معصومی و سکوت آقای باسقی آن را سر جایش گذاشت.

_ عرض می‌کردم...انگار تازه فهمیدم چه چیزهای مهم‌تری توی زندگی آدم هست که باید تا فرصت هست به‌شان رسیدگی کرد...

_ بله! کاملن با شما موافقم، گاهی ما آدم‌ها آن‌قدر غرق کار می‌شویم که یادمان می‌رود به دنیا آمده‌ایم که زندگی کنیم...

آقای باسقی که چندان هم از پریدن آقای فخار وسط حرفش راضی به‌نظر نمی‌رسید ادامه داد:

_ من در خانواده‌ی معتقدی به‌دنیا آمده‌ام و خودم هم همواره در طول زندگی به خدا و دینش پای‌بند و معتقد بوده‌ام. اگر تحقیق کنید خودتان متوجه می‌شوید که بنده هزینه‌های زیادی در راه دین خدا صرف کرده‌ام که باید هم می‌کردم چون هر چه دارم از اوست. چند وقتی است در اثر تغییری که در من ایجاد شده تصمیم گرفته‌ام اعتقادم را از حالت تقلیدی خارج کنم و آن را به اعتقادی تحقیقی بدل کنم. طبق تحقیقاتی که کرده‌ام این نوع اعتقاد بسیار ارزشمندتر و پُرارج‌تر از نوع تقلیدی است. به‌همین منظور هم کلی کتاب فلسفه خریداری کرده‌ام و چندین استاد فلسفه را هم به عنوان معلم استخدام کرده‌ام...

آقای فخار که گویا تازه موضوع برایش جالب شده بود با اشاره‌ی سر به خانم پ.معصومی فهماند که در دفتر را ببندد. معمولن وقتی مشتری نان و آب‌داری به دفتر می‌آمد این کار را می‌کرد تا هم محیط دفتر ساکت‌تر شود و هم مشتری‌های گذری مزاحم بازاریابی ایشان نشوند.

_ خُب جناب باسقی چه کمکی از دست من برمی‌آید؟

_ از آن جایی که شنیده‌ام وارد شدن به وادی فلسفه ممکن است پایه‌های اعتقادی آدم را ضعیف کند و اساتید فلسفه هم همین هشدار را به من داده‌اند و از طرفی هم نمی‌توانم از تصمیمی که گرفته‌ام منصرف شوم از شرکت شما می‌خواهم اعتقاد من به خدا را بیمه کند تا در صورت از دست دادن اعتقادم این همه سال زحمت و هزینه‌ای که در راه اعتقادم صرف کرده‌ام بیهوده نبوده باشد! هزینه‌اش هم هرچه‌قدر باشد می‌پردازم! متاسفانه هیچ‌کدام از شرکت‌های بیمه‌ای که تا به‌حال به‌شان مراجعه کرده‌ام حاضر به این کار نشده‌اند. دوستی شما را معرفی کرد. امیدوارم بتوانید کُمکم کنید.

نگاه متعجب خانم پ.معصومی بین چهره‌ی سرد آقای باسقی و چهره‌ی هیجان زده‌ی آقای فخار در رفت و آمد بود. آقای فخار که سعی می‌کرد هیجانش را مخفی کند گفت:

_ باید به شما مژده بدهم که درست آمده‌اید. از اول هم باید می‌آمدید همین‌جا. اصلن کار من کمک به انسان‌های آینده نگری مثل شماست. متاسفانه قوانین بیمه‌ی ما بسیار محدود و قدیمی است و نمی‌تواند جواب‌گوی اشخاص دقیقی مثل شما باشد. اما من به شما قول می‌دهم شرکت را راضی به این کار کنم. حدس می‌زنم مشکل شرکت‌های بیمه‌ با بیمه کردن شما در این باشد که نمی توانند خسارت دقیق و قابل محاسبه‌ای را برای از دست دادن اعتقاد محاسبه کنند. درست است؟

_ دقیقن همین‌طور است. متاسفانه مبالغی که پیشنهاد می‌دادند یا خیلی کم بود و یا اساس محاسبات درستی نداشت و مرا قانع نمی‌کرد که این مبلغ می‌تواند خسارت وارده به من را جبران کند. من با پرداخت حق بیمه‌ی زیاد مشکلی ندارم، اما باید اطمینان داشته باشم که خسارت من جبران خواهد شد. محاسبه‌ی خسارت مالی کار دشواری نیست اما مشکل من محاسبه‌ی خسارتی است که در صورت عدم اعتقادم به خدا پس از مرگ به من وارد خواهد شد! به‌نظر شما عذابی که من ممکن است متحمل شوم چه‌قدر می‌ارزد؟

آقای فخار همان‌طور که با دسته‌ی عینکش ور می‌رفت به فکر فرو رفت. آقای باسقی هم که حرف‌های آقای فخار امیدوارش کرده بود، انگار که تازه آرامش پیدا کرده باشد به صندلی تکیه داد. خانم پ.معصومی هم به کتاب لذات فلسفه که یکی از دوستانش به‌ش معرفی کرده بود تا بخواند و او هم در ساعات بی‌کاری توی دفتر آن را می‌خواند، خیره شد و به فکر فرو رفت. بالاخره آقای فخار سکوت را شکست:

_ من یک پیشنهاد دارم. گمان می‌کنم هم شما را راضی کند و هم شرکت بیمه را!

همه‌ی نگاه‌ها به دهان آقای باسقی دوخته شد.

_ من شرکت بیمه را متقاعد می‌کنم در ازای دریافت حق بیمه‌ی ماهیانه که  طبیعتن کم هم نخواهد بود متعهد شود خسارت شما را جبران کند. البته همان‌طور که می‌دانید باید یک سری تحقیقات دقیق از شرایط و گذشته‌ی شما توسط شرکت انجام شود. این جزو مراحل اداری کار است.

_ خسارت من در صورت از دست رفتن اعتقادم چه‌طور محاسبه می‌شود؟

_ خیلی ساده! در صورتی که شما اعتقادتان را به خدا از دست بدهید و البته متخصصان و روان‌شناسان شرکت بیمه با استفاده از جدیدترین دستگاه‌های دروغ‌سنج این موضوع را تایید کنند، شرکت بیمه کل هزینه‌ای را که شما در طول عمر برای مراسم گوناگون مذهبی و یا امور خیریه‌ی مذهبی پرداخت کرده‌اید محاسبه و به شما پرداخت خواهد کرد. ضمنن برای این‌که شما دچار عقوبت‌های پس از مرگ نشوید شرکت حاضر است هزینه‌ی فریز شدن شما را توسط یکی از شرکت‌های معتبر بپردازد. در این‌صورت شما پیش از مرگ منجمد می‌شوید و هر زمان‌ فلسفه‌ای جدید که قادر به معتقد کردن دوباره‌ی شما به خداوند باشد پدید آمد، شما به‌حالت عادی بازگردانده می‌شوید تا دوباره معتقد شوید! شک ندارم شرکت با این موضوع موافقت می‌کند. چون با تبلیغ این نوع بیمه افراد زیادی خواهند بود که متقاضی چنین بیمه‌ای باشند. درآن‌صورت این نوع بیمه برای شرکت توجیه اقتصادی هم خواهد داشت. چطور است؟

دوباره سکوت دفتر را فرا گرفت. خانم پ.معصومی هم‌چنان به کتاب لذات فلسفه خیره مانده بود. حتا پس از آن‌که آقای باسقی با خوشحالی دفتر را ترک کرد تا به‌همراه مدارک بازگردد و آقای فخار هم پیروزمندانه سیگاری روشن کرد، خانم پ.معصومی چشم از کتاب بر نداشته بود.

                                                                                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 1:53  توسط آریا یعقوب زاده  |