X
تبلیغات
آریا یعقوب زاده - داستان/

پنجشنبه هجدهم اسفند 1390

داستان/

داستانی از خودم که به تازگی بازنویسی شده.


آهاي! من اين‌جا هستم...

 

     پاهاي سفيد دختر حاج‌کاظم پيداست؛ از زير پرده‌ي ضخيم سُرمه‌اي رنگ. همان که "بي‌بي‌جان" به‌جاي در اتاق آبجي نرگس آويزان کرده. اگر همان‌طور که دراز کشيده‌ام سرم را بخوابانم روي کتاب، مي‌توانم تا بالاي قوزک‌ها را ببينم. سرم را روي کتاب مي‌کشم پايين و نگاه مي‌کنم به پاهاي خودم. خيلي بزرگ‌ترند!

بعد‌ از ‌ظهر که آبجي نرگس، هم‌کلاسي‌اش را آورد خانه، کلي بي‌بي‌جان را شاکي کرد:

ـ دِ آخه گيس‌بُريده، کجاي ما به اين جماعت مي‌خوره که دست اين از ما بهترونو گرفتي آوردي بالاسر زندگيمون؟ خوش‌داري مردم برامون دل بسوزونن؟

بي‌بي‌جان زيادي جوشي است. با آن دوتا پُشتي که "آقاجان" دو سه هفته پيش، قبل از سال ِ مامان از مغازه‌ي حاج کاظم خريده، هال ِخانه کلي فرق کرده. من که ديگر از مهمان شرمم نمي‌شود! آبجي نرگس هم همين‌طور. اصلاً به همين خاطر است که امروز دختر حاج‌کاظم را با خودش آورده.

انگشت کوچک انگار خودش را پشت بقيه‌ي انگشت‌ها قايم کرده است. نمي‌دانم دختر حاج‌کاظم هيچ‌وقت جوراب پاش نمي‌کند يا امروز يادش رفته؟ همراه آبجي نرگس از مدرسه آمده‌اند. يعني ناظم‌شان به جوراب نپوشيدن‌شان گير نمي‌دهد؟ دورتادور پاهاش به صورتي مي‌زند. حتماً آن کتاني‌‌هاي سفيد و تميز، تنگ است و پا‌يش را مي‌زند. اين‌ها كه ديگر مجبور نيستند كفش بزرگ‌تر بخرند تا به درد سال بعدشان هم بخورد. آبجي نرگس مي‌گويد دخترها بايد کفش تنگ بپوشند تا پاهاي‌شان کوچک بماند. به‌همين خاطر هم هست که هميشه زير کفي کفش‌هاش را پُر از دستمال مي‌کند تا تنگ شوند.

بي‌بي‌جان توي آشپزخانه است. بوي پيازداغ مي‌آيد. قول داده امشب ماکاروني درست كند. اگر بيرون بيايد و ببيند وسط هال، درست جلوي اتاق آبجي نرگس، دراز کشيده‌ام و مثلاً درس مي‌خوانم شاکي مي‌شود. بلند مي‌شوم و توي آينه‌ي روي طاقچه خودم را برانداز مي‌کنم. چند بار دست مي‌کشم روي سبيل تُنُک و پُرزی ام  تا کمي شق و رق‌تر بايستد. بابا مثل هميشه از توي قاب زُل زده است به صورتم. يک‌جوري نگاه مي‌کند که آدم نمي‌‌فهمد خوشحال است يا ناراحت. يعني مي‌شود يک‌روز سبيل من هم بشود مثل سبيل بابا؟ طوري صورتم را مي‌گيرم جلوي قاب عکس که سبيل بابا درست بيفتد پشت لب عکسم که تو شيشه‌ي قاب افتاده است. عجب چيزي مي‌شوم پسر! "جواد خالقي" مي‌گويد دخترها از پسرهاي پُر مو خوششان مي‌آيد. توي تمام کلاس سومي‌ها، بعد از "رضا خاک زاد" من از همه پُر‌مو ‌ترم. بادي به سينه مي‌اندازم و يکي از ابروها را مي‌دهم بالا! شانه‌ي شکسته‌ي بي‌بي را از روي طاق‌چه برمي‌دارم. موهاي بلند و حنا بسته‌ي بي‌بي، لاي دندانه‌هاي شانه پيچيده‌اند. چند بار شانه را توي موهاي وزوزي‌ام مي‌کشم اما زياد فرقي نمي‌کند. تُف مي‌زنم به دستم و چند تار مو را مي‌آورم پايين و مي‌چسبانم وسط پيشاني. سر جوش چرکي بزرگي که از کنار دماغم زده بيرون سفيد شده است. به‌قول بي‌بي‌جان ديگر رسيده و بايد دَرَش کنم. اما حالا نه. جوش را که در مي‌کني، تا فردا جاش قرمز مي‌ماند و بيشتر توي ذوق مي‌زند. آرام دکمه‌ي بالايي پيراهنم را باز مي‌کنم.

دختر حاج کاظم را يکي دو باري از دور ديده‌ام، اما صورتش خوب يادم نيست. امروز هم وقتي که يک‌دفعه با آبجي نرگس آمدند تو آن‌قدر هول کردم که سرم را انداختم پايين و آن‌ها هم زود چپيدند داخل اتاق. چادر سرش بود. نه اين‌که به‌خاطر مدرسه چادر سرش کرده باشد، نه! آبجي نرگس مي‌گويد هميشه چادر دارد. خيلي کار است که آدم هم پول‌دار باشد و هم دين و ايمانش را نگه دارد! آبجي نرگس مي‌گويد خوشگل نيست اما نمک دارد. اما همان يکي دو باري که ديده بودمش به‌نظرم خوشگل هم بود.

بي‌بي‌جان نشسته توي آشپزخانه و همان‌طور که زير لب براي خودش مي‌خواند ماکاروني‌ را خُرد مي‌کند. سرم را مي‌خوابانم روي کتاب. چه‌قدر از اين پايين خانه‌مان بزرگ ديده مي‌شود. خوب مي‌شد اگر همين قدري بودم. تلوزيون سياه و سفيد کنار اتاق شده اندازه‌ي پرده‌ي سينما! از لاي در آشپزخانه پاي بي‌بي را، با آن پاشنه‌ي کبره بسته‌اش، مي‌بينم که همراه آواز تکان مي‌خورد. نگاهم را مي‌سُرانم زير پرده. دختر حاج‌کاظم نشسته است روي کُپه‌ي رختخواب‌هاي جمع شده‌ي آبجي نرگس و پاهاي آويزانش را تکان مي‌دهد. چه‌قدر پاهايش کوچکند. اگر هم‌سن آبجي نرگس باشد، يک سال از من بزرگ‌تر است. به ناخن‌هاش لاک هم نزده. لابد به اين‌خاطر که نماز مي‌خواند. کف پاهايش هم صورتي است. مثل وقت‌هايي که آدم تازه از حمام آمده باشد بيرون و کلي هم سنگ‌پا کشيده باشد. يعني پاهايش بو هم مي‌دهد؟ اين ها آن‌قدر زود به‌زود کفش عوض مي‌کنند که عُمراً کفش‌شان بو بگيرد. اصلاً مگر پاهاي به اين کوچکي عرق هم مي‌کند که بخواهد بو بگيرد؟ جواد خالقي مي‌گويد جوراب دخترها براي اين هميشه تميز است که پاي‌شان زياد عرق نمي‌کند. فکر کنم راست بگويد. پاي آبجي نرگس هم که بعضي وقت‌ها بو مي‌دهد، به‌خاطر کفش‌هاست که دو سال يک‌بار عوض‌ مي‌کند.

صداي ترق و توروق مفصل‌هاي بي‌بي‌جان را که مي‌شنوم، از‌جا مي‌پرم و تکيه مي‌دهم به پشتي و کتابم را توي دست مي‌گيرم. به حياط مي‌رود. لابد مي‌خواهد وضو بگيرد:

ــ پاشو پسرجون، پاشو اين کفش‌ها‌رو از جلوي درگاهي جمع کن جفت کن يه گوشه، پير شي مادر...من که کمر دولا شدن ندارم...

  مي‌روم بيرون. بي‌بي نشسته است لب پاشويه و با حوصله وضو مي‌گيرد. مي‌نشينم روي سکوي کفش‌کن و کفش‌ها را جفت مي‌کنم. کتاني‌هاي دختر حاج کاظم هم هست. کفي و نوار دور کفش آبي آسماني است. بايد خارجي باشد. از آن‌هايي که به‌قول جواد خالقي، وقتي پات مي‌کني انگار دلت مي‌خواهد باهاشان تا ته دنيا بدوي. همان‌طور که زير‌چشمي‌ بي‌بي را مي‌پايم، يک لنگه‌اش را برمي‌دارم. چه‌قدر سبک است! کاش اندازه‌ام بود و مي‌توانستم پام کنم. اما به‌قول بي‌بي، کفش‌هاي من بايد اندازه‌ي قبر بچه باشد تا پاهايم را توي خودش جا بدهد! دماغم را جلو مي‌برم و توي کفش را بو مي‌کشم. بوي نويي مي‌دهد. يک کمي هم بوي پا. يعني بوي پاي خودش است؟ شايد داداشي، کسي، بي‌اجازه‌اش کفش را پا کرده باشد! دستم را که مي‌کنم توي کفش، به چيز نرمي مي‌خورد. درش مي‌آورم. يک لنگه جوراب سفيد و صورتي کوچک. پس جورابش را اين‌جا درآورده و کرده توي کفشش. لابد اين‌هم از رسوم اين هاست. شايد هم مي‌دانسته آبجي نرگس برادر جوان دارد و اين‌جوري مي‌خواسته پاهاي لختش را نشانم بدهد! نه! اصلاً بهش نمي‌خورد اين جوري باشد. بي‌بي يک‌دفعه از جايش بلند مي‌شود. هول مي‌کنم  و جوراب را مي‌چپانم توي جيبم و مي‌پرم توي اتاق.

تکيه مي‌دهم به پشتي و دوباره کتاب را مي‌گيرم توي دستم. بي‌بي، بي آن‌که نگاهم کند، از کنارم رد مي‌شود و از روي طاق‌چه جانماز را برمي‌دارد و مي‌رود اتاق عقبي. از پادرد مي‌لنگد. چند تار از موهاي حنا بسته‌اش از زير دستار بيرون آمده و به پيشاني خيسش چسبيده است.

دست مي‌کشم روي جيب شلوارم که قلنبه شده. قلبم تند تند مي‌زند و کف دستم عرق کرده است. نمي‌دانم چرا مي‌ترسم جوراب را از جيبم در‌آورم. اگر بي‌بي ديده باشد چه؟ نه! اگر ديده بود به رويم مي‌آورد. دست مي‌کنم توي جيب و جوراب را مي‌گيرم توي مشتم. صداي خنده‌ي ريز دخترها از اتاق مي‌آيد. نکند از پشت پنجره ديده باشند و حالا دارند به قيافه‌ام مي‌خندند؟ اگر ديده بودند که دختر حاج کاظم شاکي بود و نمي‌خنديد! مشتم را از جيب مي‌آورم بيرون. خيره مي‌شوم به مشتم و آرام بازش مي‌کنم. جوراب مچاله شده کف دستم. صافش مي‌کنم. سفيد است با دو تا خط صورتي کنار ساق. ساقش هم زيادي کوتاه است. مثل جوراب بچه‌ها مي‌ماند. جاي انگشت‌ها و پاشنه‌اش کمي تيره شده. جوراب را نزديک صورتم مي‌آورم و بو مي‌کشم. اين هم کمي بوي پا مي‌هد. اما بدم نمي‌آيد. پاهايش را تصور مي‌کنم. دستم را مي‌کنم توي جوراب و انگار که پا باشد مي‌گذارم روي فرش. جوراب تا مچ بيشتر نيامده بالا. اگر دختر حاج‌کاظم بپوشدش و پايش را بيندازد روي پا حتماً ساق پايش لخت مي‌ماند.

اگر جوراب را پيش خودم نگه دارم چه؟ او که لابد ده جفت ديگر شبيه اين دارد و به‌جاييش بر نمي‌خورد. شايد اصلاً متوجه گم شدنش هم نشود، يا اگر متوجه شد فکر کند جايي افتاده و زود بي‌خيال‌اش شود. آن‌وقت جوراب مي‌شود مال من و مي‌توانم هر وقت خواستم نگاهش کنم و پاهايش را آن تو تصور کنم. فکر نمي‌کنم گناهي هم داشته باشد. فقط بايد حواسم را جمع کنم که جاي خوبي قايم‌اش کنم. تصور اين‌که آقاجان ببيندش پُشتم را مي‌لرزاند. اگر ببيندش چه؟ چه مي‌توانم بگويم به آقاجان؟ نمي‌گويد يک لنگه جوراب دخترانه که اصلاً هم شبيه جوراب‌هايي که آبجي نرگس مي‌پوشد نيست دست تو چه کار مي‌کند؟ باید بگذارمش سر جاش. دوباره جوراب را نگاه مي‌کنم. سعي مي‌کنم همه چيزش را، حتي بويش را توي کله‌ام حفظ کنم.

بوي ماکاروني دم کشيده اتاق را پُر کرده است. آبجي نرگس و دختر حاج‌کاظم پرده را مي‌زنند کنار و از اتاق مي‌آيند بيرون. از جايم بلند مي‌شوم. همين که مي‌خواهم سرم را بلند کنم تا چشم تو چشم شويم، بي‌بي از آشپزخانه مي‌زند بيرون و با صداي بلند دعوتش مي‌کند براي شام بماند. او هم سرش را برمي‌گرداند طرف بي‌بي و به‌کُل حواسش پرت بي‌بي‌جان مي‌شود. عمراً که صورتم را ديده باشد! ما اگر شانس داشتيم که... بعد هم بدون اين‌که برگردد و نگاهم کند، با بي‌بي و آبجي نرگس از در اتاق بيرون مي‌روند. از فاصله‌ي بين بي‌بي و آبجي نرگس مي‌بينمش که لبه‌ي سکو نشسته تا کفشش را پا کند. پشتش به من است و صورتش را نمي‌بينم. دست مي‌کند توي لنگه‌‌کفش اما انگار جوراب را پيدا نمي‌کند. فکر کنم من خنگ وقتي خواسته‌ام جوراب را بگذارم سر جايش اشتباهي گذاشتمش توي آن يکي لنگه. دست مي‌کند توي لنگه‌ي ديگر و جفت جوراب‌ها را در‌مي‌آورد و مي‌پوشد. بي آن‌که مرا ببيند خداحافظي مي‌کند و مي‌رود. خيره مي‌شوم به آينه. جوش چرکي کنار دماغم بد‌جوري مي‌رود رو اعصابم.

                                                                                                

نوشته شده توسط آریا یعقوب زاده در 11:22 |  لینک ثابت   •