از خودم:
لطفاً پس از شنیدن صدای بوق، پیغام خود را بگذارید...
بوق___ الو...شاهد!...گوشی رو بردار اگه هستی، منم پریسا. پس چرا نیومدی امروز دیوونه؟ همه باید بیان الا تو!؟ واقعاً که! فکر کردی واسه خاطر اون عتیقه ها بود که گفتم برای ماکت سازی آخر ترم همه جمع بشین خونه ی ما؟ یادت باشه یکی طلب من! راستی بیتا جون شما هم تشریف آورده بودن. به جون شاهد عین خیالش هم نبود که نیستی. انگار خوشحالم بود که نیومدی! اول تا آخر با اون فرهادِ "شکر در آب"، کله هاشون رو عین دو تا مرغ عشق کرده بودن تو بال و پر هم و لاس می زدن. تازه، بدون این که بگه خواهرش رو هم آورده بود. دیده بودمش قبلاً. ترم پایینی دانشگاه خودمونه نه؟ یه لباس هایی پوشیده بودن که بیا و ببین، پیرهن و شلوارشون مال عهد دقیانوس بود. ولی تا دلت بخواد اون علی یُبسه، خوشش اومده بود از خواهر بیتا. انصافاً به هم میان. به این بهانه که تیغ دست یگانه جون رو نبُره، کنارش نشسته بود و چسبیده بود بهش. یه دست علی که رو میز بود، اما اون یکی ش کجا بود، دیگه باید از خواهر زن تون بپرسین!...اَه! نمی دونم با کجای این دختره حال کردی که می خوای باهاش ازدواج کنی. از صورت اُستخونیش خوشت اومده یا از اون دماغ عقابی؟ شاید هم مثل این حاجی بازاری ها هیکل گوشتی ش دلت رو برده. راستی... امروز بدجوری زدم تو پوز فرهاد! تو اتاق تنها گیرم آورد و بهم پیشنهاد داد. اونم دوستی برای آینده! فکر می کنه منم مثل بقیه ی دخترها گول صورت نمکی و بدن خوش تراشش رو می خورم! صاف زدم تو پرش و گفتم نه عزیز، "طفلکی دلم گیره..." چی کار کنم دیگه، من که مثل تو نیستم! کاش میومدی، همون لباسی تنم بود که خیلی دوستش داری...فردا عصر مامان اینا نیستن، اومدی خونه زنگ بزن هماهنگ کنیم باشه؟ ...فعلاً...
بوق___الو...خونه نیستی آقا شاهد؟ علی ام...موبایلت هم که جواب نمی ده. دست شما درد نکنه! حالا دیگه نمی یای و مارو میون این قوم از کافر بدتر تنها می ذاری؟ بابا تو که می دونی اگر هم قبول کردم بیام برای این بود که تو هم هستی. وگرنه من کِی آبم با اینا تو یه جوب رفته که بار دُومم باشه؟ می دونم دلت می خواد از اون به قول تو پیله ای که دور خودم ساختم بیرون بیام، ممنونم ازت ولی اینا هم دیگه شورش رو در آوردن. البته جسارت نباشه، حساب بیتا خانوم جداست. واقعاً فرق می کنه با باقی شون...نیومدی ببینی چی کشیدم شاهد! اون دختره پریسا که انگار یادش رفته بود لباس تنش کنه. همون یه ذره رو هم نمی پوشید سنگین تر بود. اینا اگه دلشون می خواد گناه کنن، چرا دیگرون رو می ندازن تو گناه؟ همین می شه که هنوز یه رُبع نگذشته با آقا فرهاد می رن توی اتاق و در رو می بندن و نیم ساعت بعد میان بیرون. البته نمی خوام گناه مردم رو بشورم ولی فکر دیگه ای نمی شد کرد. تموم دیوارهای اتاقش پُرِ تابلو بود اما دریغ از لااقل یه "و ان یکاد" معمولی. از خونه ی کافرها هم بدتر بود! اگه فکر باز اینه که می خوام صد سال سیاه فکرم باز نشه! خوب چی می شد مگه پریسا هم مثل بیتا خانوم یه پیرهن گشاد و شلوار می پوشید که اگه آدم ناغافل چشمش افتاد، لااقل زیاد گناه نکرده باشه!؟ خواهر بیتا خانوم هم دختر خوبیه. حتما بهتر می شناسیش. خیلی محجوبه. فکر کنم روسری ش رو هم دوست نداشت در بیاره، ولی هم رنگ جماعت شد! منم که می شناسی، همش موقع صحبت کردن باهاش سرم پایین بود.اگه بگی جوراب راه راه سفید و آبی ش چند تا خط داشت یادم مونده!...اون وقت دختره پریسا انقدر عطر زده بود به خودش که وقتی از کنارم رد می شد، سرم گیج می رفت...امشب به گناه نیوفتم خیلی حرفه!...بی خیال، اومدی خونه حتماً بهم زنگ بزن آقا شاهد. ما که جز شما رفیقی نداریم...خداحافظ...
بوق___سلام عزیزم...چرا موبایلت رو جواب نمی دی؟ خیلی بدی که نیومدی. الانم که معلوم نیست کجایی. نمی گی نگران می شم؟ من و یگانه فقط به خاطر تو اومده بودیم. وگرنه خودم می تونستم تو خونه ماکتم رو تموم کنم. جات خیلی خالی بود. اون قدر دلم گرفته بود که نگو. حیف شد نیومدی. خونه ی پریسا خیلی قشنگه. برای خودش طبقه ی منهای یک یه سوییت مستقل داره. دیوارهای سوییتش صورتی سیره با کلی تابلوی کوبیسم خوشگل. خودش هم خیلی دختر ماهیه. یه دست تاپ و شلوارک قرمز ناز پوشیده بود. باید قیافه ی علی رو می دیدی. با اون صورت گرد و چشم های درشت و ته ریش مسخره ش. مثلاً خودش رو مذهبی می دونه اما زیر چشمی داشت پریسا رو می خورد. از آدم هایی که خودشون نیستن خوشم نمی یاد...راستی فکر کنم فرهاد به پریسا پیشنهاد داد.وقتی تو اتاق بودن یه کم از حرفاشون رو شنیدم. فکر کنم پریسا قبول کرد چون علی حسابی خوشحال بود. به هم میان. بچه های خوبین. یگانه هم ازشون خوشش اومده. مخصوصاً از فرهاد. می گه از اون آدم هاست که اصلاً خودش رو تو زندگی اذیت نمی کنه، ندیده بودم تا حالا یگانه از یه پسر تعریف کنه... راستی نگران ماکتت نباش. با بچه ها کمک کردیم تموم شد. فردا برات میارم دانشگاه. اومدی حتما زنگ بزن،می بوسمت...
بوق___کجایی تو نکبت؟ حالا دیگه مارو قال می ذاری؟ دِ آخه شاسکول اگه بچه ها کمک نکرده بودن که الان زیر ماکتمون زاییده بودیم و این ترم هم دهنمون سرویس می شد. بی خیال! گوش کن ببین داش فرهادت امروز تو زمین حریف چه گُلی کاشته! آره داداش، بالاخره فایل پریسا خانوم هم باز شد. گفته بودم قفل شکن داش فرهاد ردخور نداره. شرط رو هم باختی که می ذارم به حساب شیرینی حالی که کردم. واای! جات خالی پسر، چه بدنی! همین که رفتم تو، نشست جلوم و پاهای کشیده ش رو انداخت رو هم. منو می گی؟ تو آسمونا! موهای پرکلاغی ش رو جمع کرده بود پشت سرش. همه جای تنش رو هم برنزه کرده بود. نکبت شلوارک هم پاش بود و پر و پاچه هی فرکانس می فرستاد تو دل ما. ما هم معطلش نکردیم و کشیدیمش تو اتاق. خود نکبتش هم از خدا خواسته تر بود انگار! در و دیوار اتاقش رو پُر کرده بود از این نقاشی های کج و کوله که بگه مثلاً خیلی حالیمه. ولی بازم با دو تا دوسِت دارم الکی قافیه رو باخت. دخترن دیگه.عاشق اینن که دروغ بشنون.هر چی باشه دویست گرم مغز کم تر دارن. دویست گرم مغز! کم که نیست. خلاصه به خدمت بالا تنه ی خانوم رسیدم و پایین تنه هم موند واسه ی فردا که قراره بیاد خونمون. محشره شاهد، محشر! یکی دو دور که تور سیاحتی رفتم، پاسش می دم بهت تو هم یه سیاحتی کنی... این خواهر بیتا هم بر خلاف خودش بد چیزی نیست ها! هم قدش بلندتره، هم چشم هاش سبزه. ناراحت نشو شاهد جون، چون رفیق فابریکتم می گم.حال نمی کنم با بیتا، چی کار کنم؟ خیلی عجله کردی شاسکول. جو گیر شدی کردیش تو پاچه ی خودت. جون خودم باید بودی می دیدی چه جوری با اون علیِ بوق فرکانس رد و بدل می کرد. حالام دیر نشده. از ما می شنوی بی خیال قضیه شو. ضمنا، فردا میای دانشگاه جزوه های طراحی رو هم بیار...بای...
بوق___منم یگانه...نیومدی چرا؟ مثل این که خیلی خوشت میاد منو سر کار بذاری نه؟ به خدا دیگه خسته شدم شاهد. زودتر تکلیف منو روشن کن. به خدا اگه به بیتا راستش رو بگیم قبول می کنه. بیتا علی رو می خواد. اونم از خداشه یه بهانه پیدا کنه و جدا شه ازت. مطمئنم اگه جریان رو بهش بگیم کمکمون هم می کنه... گاهی اوقات به خودم می گم ای کاش حرفاتو باور نکرده بودم و نمی ذاشتم هر کار دلت خواست باهام بکنی. این سر دووندنات داره نگرانم می کنه. تو مسوول این افتضاحی و خودتم باید جمع و جورش کنی وگرنه...شاهد به خدا دوسِت دارم. تنهام نذار...باشه؟...بو___________ق
