|
|
|
|
|
کاش ميشد بدانم الان کجاست، چه کار ميکند، يا لااقل چه شکلي شده. ديگر عادت شده برايم که دو سه ماه يک بار بيايد و چند روزي را مهمان شب و روزم باشد و ببردم به آن سالها، سال اول راهنمايي و همراهش توي حياط روي سکوي پشت بوفه بنشينم و آب انار بخورم. کاش ميشد دوباره ببينمش. دوباره ببينمش و برايش تعريف کنم .برايش بگويم که... بگويم که.... کاش ميشد گفت! اولين روزي که پايم را گذاشتم توي مدرسهي راهنمايي ديدمش و تصوير کاملي بود از چيزي که فکر ميکردم هيچ وقت نبايد بِشوم. يک کلاس سومي شَر و درسنخوان و پُر از گناه! شلوارجين پاش مي کرد و همان روز اول، خانم صالحي که نگاه کردنش شبيه هيچ کدام از ناظمهاي قبليام نبود، به خاطر ناخنهاي بلندش از صف کشيدش بيرون. اما او زير چشمي به دوستهاي قدبلندش چشمک ميزد و ميخنديد. قد کشيده بود و سبزه. ابروهاي باريکش پيوسته بود و اندام لاغرش بوي زنانهگي ميداد. درست مثل بقيهي کلاس سوميهايي که وقتي ديدمشان روز اول، عرق سرد نشست روي تنم. چقدر دلم گرفت آن روز؛ وقتي سر صف بوفه ، با بي اعتنايي تمام کنارم زد و آب انار، که خيلي دوست داشت، خريد و هروکرکنان با همان دوستهاي قدبلند پشت درختها رفتند تا سر زنگِ نماز، خانم صالحي نبيندشان که نشستهاند و پچپچ ميکنند. هر وقت توي حياط ميديدمش، ناخودآگاه راهم کج ميشد . حالا من هم براي خودم دوستهايي داشتم و مدرسه را هم دوست داشتم. او را هم ميديدم، ليلا را؛ وقتي داشت پشت درختهاي صفکشيدهي چنار کنار حياط، با سنگ روي درخت مينوشت، وقتي زنگ تفريح توي يکي از کلاسهاي خالي کفش و جورابش را در آورده بود و ناخنهاي پايش را لاک ميزد، يا وقتي داشت قبل از شروع يکي از امتحانهاي ثلث دوم ، بالاي قوزک پايش تقلب مينوشت. آن روزي هم که کتکم زد، ديده بودمش. ديده بودمش که دوباره داشت انگشتهاي پايش را لاک ميزد. کتکم زد چون فکر ميکرد جز من کسي نديده و لابد منِ، به قول خودش يک کلاس اولي دهن لَق، گفته بودم به ناظم که ديدمش. با دست محکم به صورتم زد و هُلم داد و افتادم. جز من کسي نديده بودش، دُُرست. اما اين کافي بود براي آن که فکر کند لو دادنش کار من بود ؟ گيرم که توي آن وقت روز که همهي بچهها توي حياط بودند، جز من و ليلا هيچکس توي راهروها نبود. گيرم که همکلاسيهايش همان روز مرا توي اتاق خانم صالحي ديده باشند. اينها براي اين که ليلا فکر کند کار من بوده، کافي بود؟ اصلا به فرض که من لو داده بودمش، اين کافي بود براي اين که وسط حياط هُلم بدهد و بيندازدم زمين؟ شايد من آن روز با خانم صالحي کار ديگري داشتم. شايد بعد از رفتن من يکي ديگر آمده بود و ديده بودش. اصلا شايد يکي از دوستهاي قدبلندش رفته بود و او را لو داده بود. ليلا ديگر نيامد مدرسه. دوستهاي قدبلندش ميگفتند خانم صالحي پدر ليلا را خواسته که بيايد مدرسه .دوستهاي قدبلندش ميگفتند خانم صالحي ميخواسته ليلا را اخراج کند. پدر ليلا هم عصباني شد و ديگر نگذاشته او بيايد مدرسه. دوستهاي قدبلندش ميگفتند اين بهانهاي شده تا پدرش ليلا را شوهر بدهد. دوستهاي قدبلندش ميگفتند همهاش تقصير من است که او الان زن يک پيرمرد پولدار شده . اما اين که من ليلا را لو دادم ... اين که به فرض من لو دادمش، کافي بود که او زن يک پيرمرد بشود؟ من که نميخواستم ليلا زن يک پيرمرد بشود. اصلا من که نميدانستم ليلا زن آن پيرمرد ميشود. اگر ميدانستم که به خانم صالحي... من گفته بودم به خانم صالحي؟ بعدِ آن روز ليلا ديگر نيامد مدرسه. تا آن روزي که آخرين روز مدرسه بود و آخرين روز ليلا. آمده بودم کارنامهام را بگيرم و باز ديدمش که پشت همان چنارها ، توي همان باريکهي بين ديوار و سکوها و باغچهي درختهاي چنار نشسته . چهار زانو روي زمين نشسته بود، چادر روي شانههايش افتاده بود و انگار تنهايي با چيزي روي زمين بازي ميکرد. ليلا که چادري نبود! حتي تا آن موقع هم خوشحال بودم که ديگر به اين مدرسه نميآيد. تقصير من که نبود! صدايم زد. صدايم زد و من رفتم. نميدانم چرا، اما رفتم. شايد به اين خاطر که به اسم صدايم زد. صدايش را هنوز هم مي شنوم : " نگار... بيا اينجا " اسمم را ميدانست. شايد به همان دليل که من اسمش را ميدانستم. صورتش عوض شده بود. ديگر شبيه بچههاي مدرسه نبود. حتي ديگر شبيه سوميهاي قدبلند هم نبود. شبيه معلم ها شده بود انگار! دستم راگرفت و شروع کرد به راه رفتن . صورتش انگار مهربانتر بود و موهاي خرمايي صافش از زير روسري و چادر مشکي ، يک طرف صورتش ريخته و يکي از چشمهايش را پوشانده بود. چقدر النگوي طلا داشت! ده تا، شايد هم پانزده تا، شايد هم بيشتر! اگر خانم صالحي ميديدشان تذکر ميداد. براي من و براي خودش آب انار خريد و روي سکوي پشت بوفه نشستيم. هيچ دلهره اي از اين مجسمهي تمامنماي گناه نداشتم. شايد دلم ميخواست کاري کند، يا حرفي از لو دادنش بزند تا بگويم برايش. بگويم اين که فقط من ديده بودمش و به ناظم گفته بودم، کافي نبوده براي... مگر من گفته بودم؟ آن قدر اين دوستهاي قدبلند ليلا از اين حرفها زدند که باورم شد مقصرم. چرا؟ من، فقط ديده بودمش که روي نيمکت آخر کلاس سوم نشسته و کفش و جورابش را در آورده و ناخنهاي پايش را لاک ميزند. بعدش هم که خانم صالحي مرا بُرد توي دفترش و پرسيد:" ليلا توي کلاس چه کار ميکرد؟ داشت لاک ميزد؟" فقط سرم را تکان داده بودم همين! جز من کسي نديده بودش؟ دُرست، اما من که يک کلمه هم حرف نزده بودم به خانم صالحي. خودش فهميده بود! اصلا هيچچيز نميتوانسته کافي باشد براي اين که برود و زن آن پيرمرد پولدار بشود. کاش ميشد گفت! ليلا آن روز فقط حرف زد، اما نه از لو رفتنش. چرا؟ نمي فهميدم .هنوز هم نميفهمم. حرف زد و دو راز مهم را به من گفت که هيچ وقت فراموششان نکردم. هيچوقت! کاش ميشد بدانم الان کجاست، چهکار ميکند، يا لااقل چهشکلي شده. عادت کردهام که دو سه ماه يک بار، دو سه روزي را مهمان شب و روزم باشد و ببردم به آن سالها، سال اول راهنمايي و همراهش توي حياط روي سکوي پشت بوفه بنشينم و آب انار بخورم. آب انار بخوريم و ليلا دو راز مهمش را بگويد به من. فقط به من! راز اول اين که توي آن صف درختهاي چنار، صف درختهاي چنار کنار حياط مدرسه، بيست و يک چنار هست که سايهي بالاترين شاخهي آخرين چنار هميشه ميافتد روي نيمکت آخر کلاس سوم ب. و راز دوم اين که آن بالا توي آسمان، شهر فرشتههاست .اگر فرشتهاي آنجا گناهي کند، ميآورندش روي زمين. هميشه بايد مواظب بود. ممکن است کسي که داري ميبيني ، کسي که از کنارت رد ميشود و سلام ميکند، کسي که با تو حرف مي زند و يا کسي که تو را ميبوسد، يکي از همان فرشتهها باشد! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 19:7 توسط آریا یعقوب زاده
|
|
||