|
|
|
|
|
از خودم: راز ِبقا ابوذر سلانه سلانه از پله های زیرزمین آمد بالا. هوا گرگ و میش بود، سحر. حیاط کوچک بود. دیشب که جا عوض کرده بودند و آمده بودند این جا، تاریک بود. بعدش هم که از خستگی، همان جلو در زیرزمین ولو شده بود و تا خود سحر چرت زده بود. حالا انگار تازه داشت خانه را می دید. دور و بر را نگاه کرد و چشم ها را مالید. دیشب خانه را بزرگ تر دیده بود. هر وقت از رضا پرسیده بود خانه مال کیست، جواب را پیچانده بود. حیاط نسبتا تمیز بود. باغچه ی کوچک کنار حیاط هم مرتب بود. به نظر نمی آمد خانه ای باشد که کسی توش زندگی نکند. شیر آب گوشه ی حیاط را باز کرد و سرش را گرفت زیر آب. دهانش هنوز از سیگارهایی که دیشب کشیده بود، گس بود. سیگاری روشن کرد و رفت تو اتاق. رضا، روی کاناپه ی رنگ و رو رفته ی وسط اتاق لمیده بود و پاهاش را انداخته بود رو میز. کفش هاش هنوز پاش بود. موهای بلندش باز بود و نصف صورتش را می پوشاند. تلوزیون روشن بود، برفک. _ خوابی رضا؟ _ نه، پسره خوابید؟ نشست رو صندلی جلو رضا. ته سیگار را وسط کُپه ی ته سیگارهای تو جاسیگاری خاموش کرد. _ آره پدرسگ. ولی دیشب خواهر مارو عروس کرد از بس عر زد... رضا نشست و از پاکت رو میز سیگاری برداشت: _ چی کارش کنیم؟ بازم زنگ بزنیم خونش یا نه؟ ابوذر انگار که با خودش واگویه کند غرید: _ نوچ! خراب کردیم داش رضا، زدیم به کاه دون. گفتم نباید به خزعبلات این عباس دل خوش کرد. کارخونه داره! زاییده! طرف حساب دار جزء از آب در اومد. باباه ِدیروز می گفت یه هفته صبر کنید پنج تا جور می کنم. گفتم پنج تا به درد زنت می خوره! رضا دود را از دهان بیرون داد و از دماغ دوباره کشید تو: _ ولی من می گم بازم بترسونیمش، شاید بی پدر داره و رو نمی کنه. _ آخه تا کی داش رضا؟ تا کی می شه از این سولاخ به اون سولاخ ویلون بود؟ تازه عباس می گفت به پلیس هم گفتن. از حالا به بعد دیگه خطره. پسره هم که صورت جفتمون رو دیده. تکلیف معلومه آقا رضا! رضا کنترل را برداشت و تلوزیون را خاموش کرد. ته ریش دو سه روزه اش را خاراند و سیگار دیگری روشن کرد: _ دیشب رازبقای توپی گذاشته بود. خواستم خبرت کنم. ترسیدم پسره یه فیلمی سرمون در بیاره. ابوذر انگشت ها را کرده بود تو موهای وزوزی اش و محکم می خاراند. پوزخندی زد: _ بد نگذره، ما دیشب تا صبح عر و گوز پسره رو گوش می دادیم، اون وقت آقا این جا لم داده بودن به راز بقا! چه کنیم دیگه، رییسی! _چرند نگو بابا، من که می دونم به تو اون پایین بد نمی گذره! _ به جون رضا اگه ...بی خیال. رضا آب نباتی از جیب در آورد و انداخت تو دهانش: _ عجب راز بقایی بود! یارو آهوه زاییده بود. بچه ش کلی زور زد تا تونست رو پاش وایسه. زودی راه افتاد. یه کم این ور اون ور رفت. بعد یه گله از این گاوهای وحشی رد شدن. بچه آهوه کپ کرده بود و نگاشون می کرد. هنوز داشت گاوهارو سیاحت می کرد که یهو یه شیر بی پدر پرید و گردنشو گرفت... _ ای ول، نوش جونش! رضا ته سیگاری که تو دستش بود را می چرخاند . همین طور که به رقص دود زل زده بود واگویه می کرد: _ فکرشو بکن، یارو بچه آهوه از کل دنیا، فقط تونست ننه ش رو ببینه و یه گله گاوو، همین! کل عمرش نیم ساعتم نشد!...خیلی نامردیه! ابوذر زیر لب غرید و رفت تو آشپزخانه. بر خلاف باقی جاهای خانه، انگار چند سالی بود کسی پا تو آشپزخانه نگذاشته بود: _ چیزی واسه خوردن نداری رضا؟ _ چرا یه چیزی هست... _ اون به درد خودت می خوره! با دست از شیر سینک آب خورد. رضا دوباره لمیده بود: _ چی کار کنیم؟ ابوذر صورتش را با دامن پیراهن پاک می کرد: _ تو که می دونم دلشو نداری، برو ماشین رو بیار جلو در، کارو که تموم کردم لا پتو میارمش. در صندوق رو باز نگه دار.اُکی؟ _ مطمئنی دیگه فایده نداره ابوذر؟ ابوذر بدون آن که جواب بدهد سویچ ماشین را گذاشت رو میز و رفت بیرون. هوا دیگر روشن شده بود.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:10 توسط آریا یعقوب زاده
|
|
||