<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خودنویس</title>
<link>http://aria5875.blogfa.com/</link>
<description>کارگاه داستان کوتاه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 19:08:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خبر</title>
<link>http://aria5875.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>
دو خبر:&lt;p&gt;1. &lt;a href=&quot;http://www.gamaval.ir/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=48:khabar2&amp;catid=1:latest-news&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;مجموعه ی داستان من به نام &quot;چه کسی ما را خورد&quot; به دور نهایی جشنواره ی گام اول راه پیدا کرد.(کلیک کنید)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://kanoonweb.com/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=479:1388-07-25-12-47-42&amp;catid=75:1388-07-25-12-51-24&amp;Itemid=100&quot;&gt;. مقاله ای مشترک از من و یکی از دوستان در سایت کانون ادبیات ایران درج شده است به نام &quot;بررسی تصویر زن در داستان‌های کوتاه نویسندگان ایران در ده سال اخیر&quot;. شما را به خواندنش دعوت می کنم.(کلیک کنید)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 19:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aria5875&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>aria5875</dc:creator>
<guid>http://aria5875.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان</title>
<link>http://aria5875.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;  &lt;font size=&quot;2&quot;&gt;داستانی از خودم:                      &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;                                                         مهمانی

                                                                                 
                                                   

     با صدای زنگ ساعت چشم‌هاش باز شد. لبه‌ی تخت
نشست و ساعت را ساکت کرد. گرمای بعد از ظهر تابستان، خیس عرقش کرده بود. هنوز سرش
سنگین بود. انگار اصلن نخوابیده بود. دوباره ساعت را نگاه کرد. باید کم‌کم آماده
می‌شد. تا ساعت 6 که باید راه می‌افتاد، دو ساعتی وقت داشت. زیرپوش رکابی را از
تنش درآورد و روی تخت انداخت. توی آینه‌ی میز آرایش بدنش را برانداز کرد. دستی روی
موهای سینه‌اش کشید و ماهیچه‌های سینه‌اش را منقبض کرد. باید دوش می‌گرفت. می‌دانست
آن ساعت کسی توی خانه نیست، پس شلوارش را همان‌جا درآورد. حوله را روی دوش انداخت
و سوت زنان وارد حمام شد. دستی به ته‌ریش دو روزه‌اش کشید. باید صورتش را حسابی
تیغ می‌انداخت. این‌جور آدم‌ها توی مهمانی‌هاشان با همه روبوسی می‌کنند. مرد و زن
هم ندارد. از تصور این‌که با &quot;خاطره&quot; روبوسی کند، دلش غنج رفت. اندام
فربه خاطره توی لباس شب! نیش‌خندی زد. تا به حال خاطره را در لباسی غیر از مانتو و
شلوار دانشگاه ندیده بود. نگاهش که به تیغش افتاد، لبخند روی لب‌هاش ماسید. تیغش
آن‌قدر کند شده که دفعه‌ی قبل اشکش را درآورده بود. دوباره دستی روی ته‌ریش زبرش
کشید. &quot;نه! زدنش کار این تیغ نیست. برادر به درد همین روزها می‌خورد دیگر!&quot;
در کمد حامد را باز کرد و بسته‌ی تیغش را برداشت. &quot;وای خدا!&quot; خالی بود. &quot;لعنت به این شانس!&quot; به حمام برگشت و با همان تیغ کند
صورتش را اصلاح کرد. شمرد. پنج جای صورتش را زخمی کرده بود. زیر دوش آب رفت. آب
سرد بود. حتمن مادر قبل از بیرون رفتن حمام کرده بود. تنها مادر بود که با حمام‌های
یک ساعته‌اش از پس سرد کردن آب بر می‌آمد. تنش را به سرعت شست و بیرون آمد. حوله
را دور خودش پیچید و روی کاناپه لم داد. چقدر دلش چای می‌خواست. سعید می‌گفت توی
مهمانی امشب بساط نوشیدنی هم به راه است. اما او نباید می‌خورد. اگر می‌خورد و
سیاه‌مست می‌شد و بی‌جنبه‌بازی در می‌آورد چه؟ آن‌وقت باید آرزوی خاطره و کار توی
شرکت پدرش را یک‌جا با خودش به گور می‌برد. به ریسکش نمی‌ارزید. طبق معمول سماور
خاموش بود. انگار اگر او چای نمی‌خواست هیچ کس توی این خانه چای نمی‌خورد. آن‌وقت‌ها
که پدر زنده بود، این سماور یک لحظه هم از قل زدن نمی‌ایستاد. سماور را روشن کرد.
لباس‌های زیرش را پوشید. چه لباسی بپوشد؟ کمد لباسش را باز کرد. پیراهن لاجوردی
رنگ را برداشت و بو کشید. بوی عرق می‌داد. &quot;این پیراهن‌ها هم که همیشه نشسته‌اند!&quot;
پیراهن آستین بلند چهارخانه هم که امروز تنش بود و خاطره او را با آن دیده بود. چه‌کار
کند؟ می‌ماند پیراهن بنفش. آن هم که خاطره می‌گفت پوستش را تیره می‌کند. حسابی هم
چروک بود. تی‌شرت‌هاش هم که هیچ‌کدام به درد مهمانی نمی‌خورد. آها! باز هم کمد
حامد! در عوض آن چند باری که حامد را از بی لباسی نجات داده بود. پیراهن‌های حامد
هم جز یک پیراهن کرم رنگ بوی عرق می‌داد. مادر انگار جدی جدی از شستن رخت‌ها استعفا
کرده بود. تهدید می‌کرد که دیگر خسته شده و باید هر کس لباس‌های خودش را بشوید،
اما او و حامد جدی نگرفته بودند. پیراهن کرم را پوشید. کمی جذب بدنش بود اما از
یقه‌ی شق و رقش خوشش آمد. لبخندی زد و سعی کرد خودش را هنگامی که به پدر خاطره
معرفی می‌شد تصور کند.

 &quot; پدرجان! ایشان آقای رسولی هستند. یکی از
درس‌خوان‌ترین دانشجوهای ورودی ما. پدرشان همکار شما بودند. البته فوت کرده‌اند.
راستی احتمالن نمی شناختیدشان؟&quot;

 و دکتر خالصی هرگز دکتر رسولی را به یاد نمی‌آورد.
همیشه روزی که گند این دروغ بالا بیاید، دلش را می‌لرزاند. شاید آن زمان آن‌قدر به
هم علاقه‌مند شده باشند که دیگر برای خاطره فرقی نکند پدر او دکتر  باشد یا معلم دبستان. کافی بود از خودش چهره‌ای
موجه نشان دهد. آن‌وقت کم‌کم خاطره می‌توانست صحبت کار کردن او را توی شرکت بازرگانی
دکتر خالصی پیش بکشد. وای خدا! یک کار درست و حسابی توی یک شرکت درست و حسابی. آن
هم وقتی هنوز دانشجوست. محشر می‌شد! جلو آینه چند ژست سینمایی گرفت و خودش را
برانداز کرد. موهای تازه اصلاح شده‌اش را با دست به هم زد و روی صورتش ریخت.
&quot;راستی شلوار چی؟&quot; از روی جالباسی شلوار پارچه‌ای چروکیده‌ای را برداشت.
تازه شسته شده بود و فراموش کرده بود بدهدش خشک‌شویی برای اتو. مدت‌ها بود که اتوی
دستی ایراد پیدا کرده بود و تنها مادر می‌دانست چطور راه بیاندازدش. جز این، شلوار
پارچه‌ای دیگری نداشت. شلوارهای حامد هم که برایش تنگ بود. &quot;باید هرطور شده
اتویش کنم&quot;  اتوی برقی قدیمی را به
برق زد. چراغش روشن شد. تا چای را بریزد و بنوشد اتو داغ شده بود. &quot;این‌که
ایرادی ندارد!&quot; شلوار را پهن کرد و شروع کرد به اتو کشیدن. با اولین حقوقش یک
دست لباس شیک و مارک‌دار می‌خرید. همیشه هم یکی دو تا تراول می‌گذاشت توی کیف پولش
که دیگر دلش از خرید رفتن با خاطره نلرزد. دیگر هم لازم نبود سر ماه که شد با سر
پایین و صورت سرخ از مادر خرجی بخواهد. دیگر مادر حامد را که دو سال کوچک‌تر بود و
خرج خودش را در می‌آورد توی سرش نمی‌زد. &quot;وای نه...!&quot; شلوارپر شده بود
از خطوط قهوه‌ای روشن! اتو را برگرداند. از سوراخ‌های بخار اتو مایعی غلیظ به رنگ
آهن زنگ‌زده بیرون می‌ریخت. شلوار را زیر شیر آب خیس کرد و سعی کرد ردها را پاک
کند. اما زنگ چنان به خورد پارچه رفته بود که بعید بود با شستشوی کامل هم پاک شود.
&quot;لعنت به من و این شانس...&quot; روی کاناپه نشست و سرش را توی دست‌ها گرفت.
نیم ساعت دیگر باید راه می‌افتاد. می‌دانست مهم‌ترین چیز برای پدر خاطره به قول
خودش &quot;آن‌تایم&quot; بودن است. چه کار می‌شد کرد؟ با ناامیدی سراغ کمد حامد
رفت. تنها یک شلوار کتان کرم رنگ آن‌جا بود. باز خوب بود که رنگش به پیراهن می‌آمد!
شلوار را پوشید. به سختی دکمه‌اش را بست. کمر شلوار تنگ بود و دو طرف باسنش کشیده
شده و چین خورده بود. رد لباس زیر هم از روی شلوار پیدا بود. &quot;کاری‌اش نمی‌شود
کرد، دیگر وقتی نیست. باید با همین بروم...&quot; دوباره شلوار را از پا درآورد و
سعی کرد با کشیدن کمر شلوار کمی گشادترش کند. مجبور بود شلوار را بدون لباس زیر
بپوشد. موهاش با همان حالت به هم ریخته خشک شده بود و حالت نمی‌گرفت. فرصت مسواک
زدن هم نداشت. کمی خمیر دندان توی دهانش ریخت و با آب دهانش را شست. جوراب نویی را
که خریده بود پوشید و جلو آینه ایستاد. سر تا پاش را برانداز کرد. پیراهن به تنش
چسبیده بود و زیر بغل‌ها از عرق خیس شده بود. فاق شلوار کاملن به پاهاش چسبیده
بود. پوزخندی زد. لباس‌ها را درآورد و همان پیراهن و شلوار جینی را که توی دانشگاه
تنش بود، دوباره پوشید. رنگ و روی شلوار جین رفته بود و پیراهن هم حسابی چروک بود.
کیفش را برداشت. چراغ‌ها را خاموش کرد و به سمت پله‌ها رفت. دوباره ایستاد. برگشت
و به خودش توی آینه زل زد. سرش سنگین بود و درد می‌کرد. دلش می‌خواست بخوابد. دو
عدد قرص مسکن خورد و به اتاقش رفت. کیف را به گوشه‌ای پرت کرد. روی تخت دراز کشید
و چشم‌هاش را بست. کاش خیلی زود خوابش می‌برد. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 23:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aria5875&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>aria5875</dc:creator>
<guid>http://aria5875.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان</title>
<link>http://aria5875.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>داستانی از خودم:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;لذات فلسفه&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; حدود یک ماه از روزی که خانم پ.معصومی در یکی از نمایندگی‌های شرکت بیمه‌ی آتیه مشغول به کار شده بود می‌گذشت. نمایندگی کد 6264 که متعلق بود به آقای فخار.  نمایندگی آقای فخار از جمله نمایندگی‌هایی بود که مجوز صدور همه نوع بیمه‌نامه‌ای را داشت. از بیمه‌ی شخص ثالث و بدنه‌ی اتومبیل گرفته تا بیمه‌ی عُمر و حوادث و آتش‌سوزی. ضمنن آقای فخار سابقه‌ای درخشان در صدور بیمه‌نامه‌های خاص داشت. به‌همین دلیل مسئولان شعبه‌ی مرکزی بیمه‌ی آتیه همواره توجه خاصی به این نمایندگی فعال خود داشتند. آقای فخار به‌تنهایی مبتکر چندین نوع بیمه‌نامه‌ی جدید بود. مثلن بیمه‌ی زناشویی؛ در این نوع بیمه، بیمه‌گزار با پرداخت حق بیمه‌ی سالیانه، زندگی زناشویی خود را بیمه می‌کرد. شرکت بیمه هم متعهد می‌شد در صورت عدم موفقیت ازدواج و پیشامد طلاق، درصد زیادی از مهریه‌ی زن را بپردازد. ویا بیمه‌ی معاصی که آن را هم جناب فخار شخصن ابداع کرده بود. به این صورت که بیمه‌گزار در طول حیات خود حق بیمه را ماهیانه پرداخت می‌کرد و شرکت بیمه هم متعهد می‌شد پس از مرگ بیمه‌گزار و با استفتاء از مراجع، به اندازه‌ی گناهان احتمالی شخص به نامش کارهای خیر انجام دهد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ایده‌های جالبی است نه؟ هرچند، آن همه نبوغ در پس چهره‌ی نه‌چندان موجه آقای فخار پنهان شده بود؛ قد کوتاه و چاق با موهای جوگندمی نامرتب و ته‌ریش همیشگی. سیگار هم که به یکی از اعضای همیشگی صورت ایشان بدل شده بود. اوایل تحمل فضای کوچک دفتر که همیشه هم مملو از دود سیگار بود برای خانم پ.معصومی سخت می‌نمود، اما حقوق نسبتن بالایی که آقای فخار به کارمندش می‌داد خانم پ.معصومی را مجاب کرد که ریه‌هایش را به این نوع هوا عادت دهد!  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همان‌طور که گفتم دفتر کار آقای فخار چندان بزرگ نبود. یک اتاق چهار در پنج بود با پستوی کوچکی که حکم آب‌دارخانه را داشت. چهار صندلی برای نشستن مراجعین و دو میز و صندلی برای جناب فخار و کارمندش. در و دیوار دفتر هم پُر بود از پوسترهای تبلیغاتی انواع بیمه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خانم پ.معصومی داشت میزش را برای شروع کار مرتب می‌کرد که مرد میان‌سال وارد دفتر شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ عذر می‌خواهم، اگرسیگارتان را خاموش می‌کنید که بیایم تو وگرنه از همین‌جا برگردم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و خانم پ.معصومی با کمال تعجب دید که آقای فخار سیگارش را توی جا‌سیگاری له کرد! این تعجب زیاد را خیلی راحت می‌شد از چشم‌های بادامی خانم پ.معصومی که گرد شده بودند و دهان نیمه‌بازش حدس زد. با اولین نگاه می‌شد فهمید مرد میان‌سال که خودش را آقای باسقی معرفی کرد با سایر مراجعین دفتر تومنی چند قران فرق دارد. قد بلند، نسبتن فربه، صورتی گرد و با دقت اصلاح شده، موهای مرتب، کت و شلوار طوسی رنگ گران‌قیمت و بوی عطر گران‌قیمتی که به محض ورود ایشان به دفتر به‌سرعت بر بوی تند سیگار آقای فخار غلبه کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ اگر اشتباه نکنم شما باید آقای فخار باشید. می خواستم در مورد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای فخار همان‌طور که از جا بلند شده بود با نزاکتی که کم‌تر به چهره‌اش می‌آمد یکی از صندلی‌ها را نشان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ خواهش می‌کنم بنشینید و راحت باشید. بنده در خدمت شما هستم. خانم معصومی، لطفن از جناب باسقی پذیرایی کنید. نوشیدنی گرم میل دارید یا سرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای باسقی روی یکی از صندلی‌ها نشست و کیف چرمی کوچکش را روی میز گذاشت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ فقط مقداری آب لطفن. البته آب معدنی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خانم پ.معصومی لیوانی آب را با پیش‌دستی به جناب باسقی تعارف کرد. آقای فخار پشت میزش نشسته بود و با نگاهی منتظر نوشیدن آقای باسقی را تماشا می‌کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ خُب...من در خدمتتان هستم جناب باسقی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ من از شرکت شما می‌خواهم اعتقاد من به خدا را بیمه کند! حق بیمه‌اش هم هر چه‌قدر باشد پرداخت می‌کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشم‌های خانم پ.معصومی دوباره و این‌بار بیشتر از بار قبل گرد شد. آقای فخار طبق عادت همیشگی‌اش هنگام متمرکز شدن به چیزی، عینکش را توی دست گرفت و انتهای دسته‌اش را روی سبیل‌ پُرپشتش کشید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ می‌شود لطف کنید و توضیح بدهید که دقیقن چه چیزی را می‌خواهید بیمه کنید؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای باسقی با لحنی بی‌حوصله که نشان می‌داد بار چندمی است که مجبور به توضیح دادن این موضوع می‌شود ادامه داد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ ببینید آقای عزیز، بنده رییس چندین کارخانه‌ی بزرگ و معتبر هستم و با لطف خدا هیچ‌گونه نیاز مالی ندارم. تا این سن و سال هم فقط کار کرده‌ام و در واقع زندگی من جز کار چیز دیگری نبوده. بنابر اتفاقی که نیاز نمی‌بینم برای شما توضیحش دهم انگار از خواب چندین و چند ساله بیدار شدم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای فخار همان‌طور که به حرف‌های جناب باسقی گوش می‌داد بی‌اختیار سیگاری را از جعبه بیرون آورد اما با دیدن چشم‌غره‌ی خانم پ.معصومی و سکوت آقای باسقی آن را سر جایش گذاشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ عرض می‌کردم...انگار تازه فهمیدم چه چیزهای مهم‌تری توی زندگی آدم هست که باید تا فرصت هست به‌شان رسیدگی کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ بله! کاملن با شما موافقم، گاهی ما آدم‌ها آن‌قدر غرق کار می‌شویم که یادمان می‌رود به دنیا آمده‌ایم که زندگی کنیم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای باسقی که چندان هم از پریدن آقای فخار وسط حرفش راضی به‌نظر نمی‌رسید ادامه داد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ من در خانواده‌ی معتقدی به‌دنیا آمده‌ام و خودم هم همواره در طول زندگی به خدا و دینش پای‌بند و معتقد بوده‌ام. اگر تحقیق کنید خودتان متوجه می‌شوید که بنده هزینه‌های زیادی در راه دین خدا صرف کرده‌ام که باید هم می‌کردم چون هر چه دارم از اوست. چند وقتی است در اثر تغییری که در من ایجاد شده تصمیم گرفته‌ام اعتقادم را از حالت تقلیدی خارج کنم و آن را به اعتقادی تحقیقی بدل کنم. طبق تحقیقاتی که کرده‌ام این نوع اعتقاد بسیار ارزشمندتر و پُرارج‌تر از نوع تقلیدی است. به‌همین منظور هم کلی کتاب فلسفه خریداری کرده‌ام و چندین استاد فلسفه را هم به عنوان معلم استخدام کرده‌ام...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای فخار که گویا تازه موضوع برایش جالب شده بود با اشاره‌ی سر به خانم پ.معصومی فهماند که در دفتر را ببندد. معمولن وقتی مشتری نان و آب‌داری به دفتر می‌آمد این کار را می‌کرد تا هم محیط دفتر ساکت‌تر شود و هم مشتری‌های گذری مزاحم بازاریابی ایشان نشوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ خُب جناب باسقی چه کمکی از دست من برمی‌آید؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ از آن جایی که شنیده‌ام وارد شدن به وادی فلسفه ممکن است پایه‌های اعتقادی آدم را ضعیف کند و اساتید فلسفه هم همین هشدار را به من داده‌اند و از طرفی هم نمی‌توانم از تصمیمی که گرفته‌ام منصرف شوم از شرکت شما می‌خواهم اعتقاد من به خدا را بیمه کند تا در صورت از دست دادن اعتقادم این همه سال زحمت و هزینه‌ای که در راه اعتقادم صرف کرده‌ام بیهوده نبوده باشد! هزینه‌اش هم هرچه‌قدر باشد می‌پردازم! متاسفانه هیچ‌کدام از شرکت‌های بیمه‌ای که تا به‌حال به‌شان مراجعه کرده‌ام حاضر به این کار نشده‌اند. دوستی شما را معرفی کرد. امیدوارم بتوانید کُمکم کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاه متعجب خانم پ.معصومی بین چهره‌ی سرد آقای باسقی و چهره‌ی هیجان زده‌ی آقای فخار در رفت و آمد بود. آقای فخار که سعی می‌کرد هیجانش را مخفی کند گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ باید به شما مژده بدهم که درست آمده‌اید. از اول هم باید می‌آمدید همین‌جا. اصلن کار من کمک به انسان‌های آینده نگری مثل شماست. متاسفانه قوانین بیمه‌ی ما بسیار محدود و قدیمی است و نمی‌تواند جواب‌گوی اشخاص دقیقی مثل شما باشد. اما من به شما قول می‌دهم شرکت را راضی به این کار کنم. حدس می‌زنم مشکل شرکت‌های بیمه‌ با بیمه کردن شما در این باشد که نمی توانند خسارت دقیق و قابل محاسبه‌ای را برای از دست دادن اعتقاد محاسبه کنند. درست است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ دقیقن همین‌طور است. متاسفانه مبالغی که پیشنهاد می‌دادند یا خیلی کم بود و یا اساس محاسبات درستی نداشت و مرا قانع نمی‌کرد که این مبلغ می‌تواند خسارت وارده به من را جبران کند. من با پرداخت حق بیمه‌ی زیاد مشکلی ندارم، اما باید اطمینان داشته باشم که خسارت من جبران خواهد شد. محاسبه‌ی خسارت مالی کار دشواری نیست اما مشکل من محاسبه‌ی خسارتی است که در صورت عدم اعتقادم به خدا پس از مرگ به من وارد خواهد شد! به‌نظر شما عذابی که من ممکن است متحمل شوم چه‌قدر می‌ارزد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای فخار همان‌طور که با دسته‌ی عینکش ور می‌رفت به فکر فرو رفت. آقای باسقی هم که حرف‌های آقای فخار امیدوارش کرده بود، انگار که تازه آرامش پیدا کرده باشد به صندلی تکیه داد. خانم پ.معصومی هم به کتاب لذات فلسفه که یکی از دوستانش به‌ش معرفی کرده بود تا بخواند و او هم در ساعات بی‌کاری توی دفتر آن را می‌خواند، خیره شد و به فکر فرو رفت. بالاخره آقای فخار سکوت را شکست:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ من یک پیشنهاد دارم. گمان می‌کنم هم شما را راضی کند و هم شرکت بیمه را!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه‌ی نگاه‌ها به دهان آقای باسقی دوخته شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ من شرکت بیمه را متقاعد می‌کنم در ازای دریافت حق بیمه‌ی ماهیانه که  طبیعتن کم هم نخواهد بود متعهد شود خسارت شما را جبران کند. البته همان‌طور که می‌دانید باید یک سری تحقیقات دقیق از شرایط و گذشته‌ی شما توسط شرکت انجام شود. این جزو مراحل اداری کار است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ خسارت من در صورت از دست رفتن اعتقادم چه‌طور محاسبه می‌شود؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ خیلی ساده! در صورتی که شما اعتقادتان را به خدا از دست بدهید و البته متخصصان و روان‌شناسان شرکت بیمه با استفاده از جدیدترین دستگاه‌های دروغ‌سنج این موضوع را تایید کنند، شرکت بیمه کل هزینه‌ای را که شما در طول عمر برای مراسم گوناگون مذهبی و یا امور خیریه‌ی مذهبی پرداخت کرده‌اید محاسبه و به شما پرداخت خواهد کرد. ضمنن برای این‌که شما دچار عقوبت‌های پس از مرگ نشوید شرکت حاضر است هزینه‌ی فریز شدن شما را توسط یکی از شرکت‌های معتبر بپردازد. در این‌صورت شما پیش از مرگ منجمد می‌شوید و هر زمان‌ فلسفه‌ای جدید که قادر به معتقد کردن دوباره‌ی شما به خداوند باشد پدید آمد، شما به‌حالت عادی بازگردانده می‌شوید تا دوباره معتقد شوید! شک ندارم شرکت با این موضوع موافقت می‌کند. چون با تبلیغ این نوع بیمه افراد زیادی خواهند بود که متقاضی چنین بیمه‌ای باشند. درآن‌صورت این نوع بیمه برای شرکت توجیه اقتصادی هم خواهد داشت. چطور است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوباره سکوت دفتر را فرا گرفت. خانم پ.معصومی هم‌چنان به کتاب لذات فلسفه خیره مانده بود. حتا پس از آن‌که آقای باسقی با خوشحالی دفتر را ترک کرد تا به‌همراه مدارک بازگردد و آقای فخار هم پیروزمندانه سیگاری روشن کرد، خانم پ.معصومی چشم از کتاب بر نداشته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                                                  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 May 2009 22:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aria5875&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>aria5875</dc:creator>
<guid>http://aria5875.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقد داستان تی تی کاک</title>
<link>http://aria5875.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>مقاله ی زیر نقدی است که دوست عزیز و منتقد ارجمند جناب چکاد بر یکی از داستان های من به نام &quot;تی تی کاک&quot; نوشته اند. باشد که خواندن این نقد ما را یاری کند تا میان خزعبلاتی که برخی افراد به عنوان نقد به خورد داستان ها می دهند بتوانیم نقدهای اصولی و کامل را باز بشناسیم: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://aria5875.blogfa.com/post-33.aspx&quot; target=_blank&gt;برای خواندن داستان تی تی کاک اینجا را کلیک کنید&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;بررسی و تحلیل داستان &quot;تی‌تی‌کاک&quot; نوشته‌ی آریا یعقوب‌زاده، از دو منظر پسامارکسیسم و واساز&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;                                                                                                                   منتقد:  چکاد&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;    &lt;/I&gt;&lt;/B&gt;با گذری بر داستان &quot;تی‌تی‌کاک&quot; و بررسی جنبه‌های مختلف آن، گزینش خوانش پسامارکسیستی آلتوسر به عنوان خوانش مسلط، منطقی به نظر می‌رسد. از همان ابتدای داستان نحوه‌ی عمل‌کرد و کنش شخصیت‌ها (اعم از ساره و مردم روستا) بر مبنای باور مفهوم ناخودآگاه و ساختاری ایدئولوژی یا رابطه‌ی مجازی آن‌ها با واقعیت متصور شده شکل می‌گیرد. آنان به راحتی به ایدئولوژی این اجازه را داده‌اند تا میدان را جولان‌گه خود کرده و دست به بیان یکایک‌شان و دادن تعریفی مشخص به صورت، زنی فداکار که به دلیل نازایی ناچار به انتخاب همسر دیگری برای شوهرش است _ مردم ساده‌انگاری که علی‌رغم ریختن اشک برای او به راحتی به پذیرش مسئله تن داده و به‌صورت امری عادی تلقی‌اش می‌کنند و یا شوهری که با وجود نارضایتی از وصلت دوم، با ابروانی گره کرده در مراسم عقد خود حاضر می‌شود _ از آن‌ها به زعم خود بزند. گویی ساره دچار این توهم گشته که با اراده و خواست خود دست به انتخاب &quot;خوشگل کیجا&quot; برای شوهرش زده و یا این‌که خودش می‌خواهد همه‌ی سور و سات عروسی را مهیا کند و با توجیه آن که کار کردن هیچ کس را قبول ندارد، دوست دارد همه جای این خانه‌ی شلوغ حضور داشته باشد. در حالی‌که به درستی شاهد وضعیتی هستیم که آلتوسرLouis Althusser از آن به گرفتار آمدن در زندان ایدئولوژی تعبیر می‌کند و آن‌چه را شخصیت‌ها همگی طبیعی‌ترین امر عالم می‌انگارند، وی تقدیرگرایی می‌خواند. به نظر می‌رسد شخصیت‌های داستان نقشی از پیش تعیین شده را بازی می‌کنند، به طوری که فردیت خود را از دست داده و از بدو به دنیا آمدن سوژه بوده‌اند و به مرور جای‌گاه خود را فرا گرفته‌اند. در حالی‌که این‌ها صرفاٌ اَشکال و صورت‌هایی از افراد است که جامعه بر اساس تصویر خود می‌سازد و سپس حدود متعلقات آن را تعیین می‌کند. به عنوان مثال، ساره خواه ‌ناخواه ناچار به پذیرش زن جدید است _ شوهرش می‌بایست به ازدواج مجدد تن دهد _ مردم روستا باید آن را امری عادی تلقی کرده و در تدارک سور و سات آن همکاری کنند و راوی جوان که با تکیه زدن به ستون چوبی ایوان و کشیدن سیگار، نقش پدربزرگ (پدر ساره) را به‌خود گرفته چرا که شاید او نیز گریزی از تب ناشناس فردای همسر خود و ابروان گره کرده‌ی خویش در چنین روز محتملی نداشته و مستاصل، می‌بایست سرنوشت محتوم خود را پذیرا باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   در مواردی از متن چون جمله‌ی ( چه‌کار می‌کنی ساره؟ توی دلت چه می‌گذرد؟) فراخوانده شدن خواننده توسط متن را ناظر هستیم، به طوری که با خواندن آن عبارت ناخودآگاه خواننده interpellate و فراخوانده شده بدین معنی که او نیز مبدل به سوژه گشته، خویش را مخاطب فرض کرده و پاسخ پرسش را در خود جستجو می‌کند. از سوی دیگر با بررسی مجدد و نگاهی دقیق‌تر به متن، متوجه مواردی چون: نشانه‌هایی که به راحتی علیه گفتمان غالب حرکت می‌کنند _ دلالت‌های ضمنی که دلالت‌های واضح متن را به چالش می‌کشند _ مجموعه‌ای از تناقض‌ها، تنش‌ها، تردیدها و پاسخ‌هایی بی‌جواب با ارجاع‌های متعدد می‌شویم که رویه دیگر داستان را بر ما عیان می‌سازد. گویی نویسنده با هوشمندی و ذکاوت خاص خود در شناخت ویژگی‌های یک نوشته‌ی خوب قصد دارد تا با باز گذاشتن متن برای بازی خواننده و معناساز کردن داستان توسط ویژگی‌های غایب آن مهارت نویسندگی‌اش را در چنین داستانی با قابلیت خوانش‌های متکثر، به منصه‌ی ظهور گذاشته و هر چه بیشتر متن خود را به سمت متن شدگی به مفهوم بارتی Barthes آن سوق داد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   در داستان تقابل‌هایی به چشم می‌خورد که از سویی ناقض ادعای ناخودآگاه تلقی شدن ایدئولوژی در گفتمان غالب است و از سوی دیگر ساختار زیرین متن را به هم می‌ریزد. از جمله تقابل میان جدیت در کار با خنده‌های سرخوشانه‌ی ساره که از یک سو نشان دهنده‌ی آگاه بودن از وضعیت موجود و از جهت دیگر با مدد جستن از خنده‌های به ظاهر سرخوشانه تلاشی است برای تسکین خود و فراموش کردن موقعیتی که بدان اشراف کامل دارد. تقابل حیرت اهالی روستا، دیوانه خواندن ساره و حتی ریختن قطره اشکی برای بی‌چارگی‌اش با عادی شدن ماجرا که شاید بیان از آن دارد که نه تنها سایرین به پذیرش ایدئولوژی حاکم بر منطقه‌ی زیستی خود تن نداده بلکه اشک آن‌ها خود گواهی بر طوفان پس از آرامش است. تقابل ابروان گره کرده‌ی داماد و کل کشیدن ساره، چه بسا نه یک تقابل بلکه ابروان درهم کشیده‌ی داماد دلیل پیش‌آگاهی وی از وضعیت نگران کننده‌ی فردا است که کل کشیدن امروز ساره آن را از پیش نهیب می‌زند. در تقابل مرگ با زندگی، این سوال مطرح است که آیا به‌راستی مرگ ساره برای او مرگ است یا زندگی؟ و آنکه آیا زندگی برای او چونان مرگ نبود؟ تقابل منفعل بودن یا عدم انفعال، آیا منفعل بودن ثمره‌ای جز مرگ برای ساره داشت؟ آیا در صورت داشتن عدم انفعال و تن ندادن به گفتمان نیز در نهایت سرنوشتی جز مرگ داشت؟ چرا که در ان صورت این جامعه خواهد بود که با دست خود کمر به طرد کردن و نابودی وی می‌بندد. تقابلی دیگر میان راوی ناظر روایت‌گر با راوی قرار گرفته شده در threshold یا آستانه این نکته را بر می‌انگیزد که آیا با توجه به عبارتی چون (جز من هیچ‌کس حواسش به ساره نیست، یعنی نمی‌دانند در دلش چه غوغایی است؟ توی دلت چه می ‌گذرد؟ می‌توانم بدانم اما نمی‌خواهم) این سوال مطرح می‌شود که آیا راوی به راستی ناظر است و همه چیز را می‌داند؟ یا ان‌که در نقطه‌ای مابین درون و بیرون قرار دارد، چرا که به دلیل غیاب ساره و عدم دستیابی به اشراف کامل از وی، راوی همواره در آستانه‌ی درک او باقی خواهد ماند. مهم‌ترین تقابل متن مابین دو سبک متفاوت irony یا کنایه به کار رفته در داستان است. جملاتی چون (چه کار می‌کنی ساره؟ توی سرت چه می‌گذرد؟ یعنی خودش می‌داند که چه می‌کند؟ یعنی می‌داند که نخواهد توانست نشستن پشت در حجله‌ی شوهر را تاب بیاورد؟ می‌داند هیچ وقت ونگ زدن نوزادی که بهانه‌ی شوهرش بود را نخواهد شنید؟) نوع کنایه dramatic irony (آیرونی نمایشی) را مسلط بر داستان می‌دانیم، ولی مهم آن‌جاست که با رسیدن به انتهای داستان و به محض آن‌که شخصیت فرعی و غایب داستان (راوی) از حاشیه به مرکز متن انتقال می‌یابد و به عنوان شخصیت محوری مطرح می‌شود، نوع کنایه به سوی irony of situation (آیرونی موقعیتی) سوق یافته و با آن نیز به اتمام می‌رسد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   می‌توان گفت که در کلیه‌ی تقابل‌های موجود خواننده به هیچ تقابل قطعی و مشخصی نخواهد رسید، چرا که در هر سویه‌ی یک تقابل ردپاای trace از سویه‌ی دیگر مشاهده می‌شود که همین امر باعث ادغام دوسویه‌ی تقابل شده و نشان می‌دهد که سویه‌های binary و دوگانه‌ی یک تقابل که در آن یکی، عدم حضور دیگری را در بر دارد دو قطب نبوده بلکه گاهی هم‌سو هستند که این امر در منطق واساز از تفکر و منطق طیفی دریدایی منتج می‌شود. به طور کل می‌توان ادعا کرد که نگاه حاکم بر داستان نوعی نگاه پارادوکسی است که از منظر و زاویه‌ی &quot;هم این و هم آنی&quot; به عناصر داستان نگاه شده و این امر خود بر ویژگی داستان می‌افزاید چرا که توانسته خود را از اسارت نگاه غالب &quot;یا این یا آنی&quot; که نوعی نگاه سلبی هلنیکی است، خارج کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   در طول داستان گاه شاهد یک نشانه با دو دلالت هستیم مثل گل‌های زرد که به گل‌های زرد دامن ساره و نیز گل‌های تی‌تی‌کاک سر مزار وی دلالت دارد، که هر یک از آن‌ها نیز خود به امر دیگری دلالت می‌کند، چونان که گل‌های زرد دامن به لرزاندن دل راوی و گل‌های زرد تی‌تی‌کاک سر مزار، برکنش راوی، نقش پذیری او در مقام پدر و پدربزرگ‌اش به عنوان مسبب به لرزه در آوردن دل‌های سایر اهالی روستا. همان‌طور که روشن است، در متن نه تنها با فقدان معنا روبه‌رو نیستیم بلکه با تکثر و زنجیره‌ی بی‌انتهایی از معنی و دلالت روبه‌روایم زیرا هر دالی برای شکل‌دهی دلالت به مدلولی متصل می‌شود که در واقع چیزی نیست به جز دال بعدی. پس با تعویق مداوم مدلول در داستان، عنصر dissemination و قابلیت تکثر معنا، خودنمایی می‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   در انتهای داستان، خواننده با پاره‌ای سوالات از این قبیل روبه‌رو خواهد بود که گاه بی پاسخ رها شده و یا با انتظاراتی روبه‌رو می‌شود که برآورده نشده به قوت خود باقی می‌مانند. سوالاتی چون: آیا راوی فرزند شوهر ساره است یا به‌راستی زاییده‌ی از خود گذشتگی خود اوست؟ فرزندی که دیگر صدای پای‌کوبی عروسی داخل روستا بی‌آزار دور و برش می‌چرخد. گویی برایش کاملاٌ به عنصری بلااثر و خنثی بدل شده است. آیا 28 سال انتظار برای داشتن چنین فرزندی برای ساره کافی نیست؟ (توی این 28 سالی که ساره این‌جا خوابیده، بار اولی است که مرا می‌بیند) فرزندی که از همان ابتدا ساره او را شناخته که نه فرزند صوری شوهرش بلکه ثمره‌ی عدم انفعال او و آن ابروان گره کرده‌ی شوهرش است. فرزندی که پس از 28 سال توانست همچون تی‌تی‌کاک‌هایی که به زور خودشان را از لای شکاف‌های سنگ قبر بیرون کشیده‌اند، خود را به ساره (شاید والد اصلی خود) برساند و به او نوید دل‌های لرزان زیادی را بدهد. چه بسا که پشت چین و چروک دیروز چشم‌های نگران پدر ساره، امروز چشم‌های نافذ راوی پنهان است. چشم‌هایی که گویی چشم‌های خود پدر (شوهر ساره) و یا همان پدر آگاه امروز است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   در انتها، می‌بینیم که تمامی این سوال‌ها در حد انتظار باقی می‌مانند چرا که نگاه messianic و مسیحایی والتر بنیامین Walter_Benjamin که بعدها مورد توجه دریدا نیز قرار گرفت بر داستان حاکم است و همین نوع نگاه همواره همه چیز را در حد وعده و انتظار برای خواننده باقی می‌گذارد و هیچ‌گاه هم برآورده نخواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   حال می‌توان بر ادعای خود مبتنی بر متن بودگی این داستان به مفهوم بارتی آن استحکام بخشید، زیرا داستان در مقابل یکه بودن معنایی مقاومت ورزیده و reductive و تقلیل پذیر به یک معنا نمی‌باشد و با به‌دست ندادن تعاریف مشخص برای دلالت‌‌هایش، این قابلیت را برای خواننده میسر ساخته تا در حین خواندن، مجدد بتواند آن را نوشته و با فراهم ساختن امکان دخالت خواننده پروسه‌ی خواندن را به یک فرآیند تولیدی مبدل کرده است، که لذت خواندن متن از مشارکت در تولید معنای آن است. همین نکته که این داستان قابلیت حرکت بر خلاف نیت نویسنده‌ی خود را دارا بوده و صرفاٌ با یک ساختار معنایی جلو نمی‌‌رود، باعث می‌شود که بتوان آن را متنی پویا دانست و نفس ابهام آمیز آن را گویای جاذبه و باروری‌اش دانست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 May 2009 23:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aria5875&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>aria5875</dc:creator>
<guid>http://aria5875.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان(32)</title>
<link>http://aria5875.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>داستانی از خودم: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;همدم&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;      &lt;/I&gt; ... به‌جان خودم!...به جان منصور!...همين دي‌شب! باور نمي‌کني؟ خون‌‌اش رو صندلي ماشين ماسيده. مي‌تواني بروي ببيني. چند تا شيار رو گردنش بود، انگار که کسی پنجه کشيده باشد. بازوي بلوزش هم جر خورده بود و خون خشکيده تمام آستينش را سُرخ کرده بود. مي‌گفت ديگر خون‌ريزي ندارد. ولي بي‌راه مي‌گفت. صندليم را خوني کرد بدمذهب!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...چرا، خدايي‌اش وقتي چشم باز کردم و ديدم با آن مو و ريش بلند پشت در آژانس ایستاده گُرخيدم! نمي‌خواستم پشت‌دري ‌را باز کنم. اما چشمم که به زخمش افتاد گفتم لابد بنده‌ي خدا مي‌خواهد برود درمانگاه زخمش را ببندد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...نه بابا تنها بودم. اين پسره‌ي تلفن‌چي همان‌وقت که شماها رفتيد جيم شد و تا خود صبح نيامد. خلاصه، در آژانس را قفل کردم و ماشين را نشانش دادم. تو کوک سر و وضعش که رفتم خيالم راحت شد. به‌نظر آدم حسابي مي‌آمد. از آن‌هایی که برای تريپ‌شان مو و ريش بلند مي‌کنند. حالا می‌رویم خودت هم می‌بینیش. اما وقتي نشست تو ماشين و بوي الکل دهانش خورد تو دماغم، باز هم خيالم ناراحت شد! بی‌زحمت شیشه‌ی طرف خودت را بده پایین چند تا مسافر سوار کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...نه! سن و سالي به‌آن صورت نداشت. بيست و پنج، بيست و شش بيشتر نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...مست بود. اما حال و روزش خيلي ناجور نبود. عقلش سر جاش بود. تو ماشين که نشست گفتم کجا بروم داداش؟ درمانگاه؟ گفت نه عزيز، برو دکه‌ي شبانه‌روزي سر چهارراه مخابرات مي‌خواهم سيگار بگيرم! آخر ساعت سه نصفه‌شب فقط همان دکه ا‌ست که اين دور و بر سيگار دارد. خود من هم شده که شيفت شب باشم و بُمبي بالا انداخته باشم و بي‌سيگار مانده باشم. خدا صاحب دکه‌ را برای ما حفظ کند. بد چیزي است اين خماري سيگار. یک نخ روشن کن بده بکشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ...چرا سيگار داشتم. ولي مگر مغز خر خورده بودم که مرام الکي بگذارم و سرويس را بپرانم؟ گفتم پس زخمت چي؟ گفت چيزي نيست. من هم زدم تو دنده و راه افتادم. خواستم سر صحبت را باز کنم. پرسيدم دعوا کردي؟ چیزی نگفت. بعد يک ‌دفعه گفت کار سگم است!... کجا داداش؟ نه عمو تا سر امامیه بیشتر نمی‌روم!...جان ندارد حرف بزند...  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...بله! سگ!  سيگارش را که گرفت و چند تا پُک زد کم‌کم زبانش باز شد. بی‌خود اين دور و بر مي‌چرخيديم و گپ مي زديم. گفت اهل اين‌جا نيست. از لهجه‌ا‌ش فهميده بودم. پايتختي بود! گفت آمده است مشهد که برود دانشگاه. همين دانشگاه آزاد را مي‌گفت. تو کوچه‌‌پُشتي دانشگاه خانه مجردي دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...به! پس چه که آدرسش را گرفتم. تو نمي‌خواهد اين چيز‌ها را ياد من بدهي. کوچه‌ی ادیب، پلاک 12. بعدش هم جناب دانشمند اگر آدرسش را نگرفته بودم الان دارم تو را کجا می‌برم؟ خانه‌ی عمه‌ام که نمی‌رویم. می‌رویم آن‌جا. به‌جان خودم جنس‌مان دیگر جور جور است. بچه‌ي اهل دلي بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...زخم؟ آها...مي‌گفتم؛ اين‌طور که خودش مي‌گفت يک ‌شب گوشه‌ي خيابان يکي از اين سگ‌هاي ول‌گرد را مي‌بيند که شبيه سگي بوده که خودش قبلن داشته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...اين‌جا نه؛ مثل اين‌که تهران يک سگ باحال داشته که مي‌رود زير ماشين. آن‌وقت اين سگ ول‌گرد شبيه آن يکي از آب در مي‌آید. اين ديوانه ه‌م احساساتي مي‌شود و سگ ‌را با خودش مي‌برد خانه. مسافر هم قحطی آمده. خوب وقتی هر ننه‌قمری ماشین قسطی می‌گیرد و می‌اندازد به مسافرکشی همین می‌شود دیگر!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...من چه مي‌دانم. لابد سگ آرامی بوده ديگر. تازه اين‌ها که خودشان سگ داشته‌اند لابد بلدند چه‌طور سگ‌هاي ول‌گرد را رام کنند. خلاصه آن سگ مي‌شود همدم شب و روزش. اين‌طور که خودش مي‌گفت خيلي زود با هم اُخت مي‌شوند. مي‌گفت انگار سگ خودم دوباره زنده شده بود و کنارم بود. مي‌گفت طوری شده بود که دلم نمي‌آمد بروم سر کلاس دانشگاهم و &quot;سوزي&quot; را تنها بگذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;... اسمش را گذاشته بود سوزي. مي‌گفت خرجي‌ای که باباش از تهران مي‌فرستاده ثابت بوده و او هم از شکم خودش مي‌زده و تو شکم سوزي مي‌ريخته است. چه آدم‌هايي پيدا مي‌شوند جان خودم! راستی منصور کار آن زیدت که اسمش سوسن بود به کجا کشید؟ پراندیش یا هنوز کبوتر جلدت است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...خوب کاری کردی. حقش همین بود. سر و گوشش می‌جنبید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...مي‌گفت سگش از اين پاکوتا‌هاي دراز بود. بنده‌ی خدا هر موقع که مي‌خواست از خانه بزند بيرون سوزي قاطي مي‌کرد و او هم دلش مي‌سوخت و کم‌تر مي‌رفت بيرون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...نه نمي‌بردتش بيرون. مي‌گفت اگر صاحب‌خانه مي‌ديد بيرون‌اش مي‌کرد. مثل اين‌که صاحب‌خانه‌ا‌ش از اين پيره‌زن‌هاي فضول است که بيست و چهار ساعته پشت پنجره ديد مي‌زند. ما هم بايد حواس‌مان جمع باشد. فقط نصفه شب‌ها خانه‌ا‌ش بی خطر است. جا.....ن! چه بساطي کنيم آن‌جا! اوه...اوه...اوه...بگذار ببینم این خانم مسیرشان کجاست!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...اصلن محل‌مان هم نداد! خوب بابا مي‌گویم...طوري شده بود که هر وقت مي‌خواست برود بيرون سوزي مي‌پريد جلوش و آن‌‌قدر واق‌واق مي‌کرد و دندان نشان مي‌داد که بي‌خيال بيرون رفتن‌اش مي‌کرد. تازه هيچ‌کدام از دوست‌هاش هم جرات نداشتند بيایند خانه‌ا‌ش. يکي دو تا از دوست‌هاش را که سوزي گاز مي‌گيرد، پاي همه از خانه‌ا‌ش بريده مي‌شود. مي‌گفت آن ترم به‌خاطر اين کارهاي سوزي مردود شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...چه مي‌دانم. لابد آن‌قدر براش عزيز بوده که بي‌خيالش نمي‌شده ديگر. خودش مي‌گفت ديگر نمي‌توانستم بدون سوزي باشم. حاضر بوده قيد همه‌ي دوست‌هاش را بزند اما سوزي‌ را داشته باشد. ديوانه! تا اين‌که کار ديگر بيخ پيدا مي‌کند. سوزي ديگر نمي‌گذاشت پسر بدبخت تا سر خيابان برود و برگردد. خودش مي‌گفت مجبور مي‌شد اول سوزي‌ را بخواباند و بعد يواشکي جيم شود بيرون و سيگار يا خوراکي بخرد. زود هم بايد برمي‌گشت. چون اگر سوزي بيدار مي‌شد و او خانه نمی‌بود الم شنگه راه مي‌انداخت و صاحب‌خانه را خبر مي‌کرد. بعد از چند‌وقت سوزي اين کلکش‌ را هم مي‌فهمد. خودش را به‌خواب مي‌زد و به‌محض اين‌که پسر مي‌خواست جيم شود از جا مي‌پريد و نمي‌گذاشت برود. خلاصه‌ي کلام دهانش را سرويس کرده بود. اين بدبخت هم از يک طرف خاطر سوزي‌ را مي‌خواست و از يک طرف به اين‌جاش رسيده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...بله دیگر! من هم بودم قاطی مي‌کردم. مي‌گفت تا دي‌شب سه روز بوده که  نتوانسته از خانه بياید بيرون. از گرسنگي نون بيات مي‌خورده اما سوزي نمي‌گذاشته بياید بيرون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...همين‌اش جالب بوده ديگر. نصفه شب‌ها هم که مي‌توانسته سوزي‌ را با خودش بيرون ببرد، نمي‌آمده! من که مي‌گویم سگ ديوانه شده بود...تا اين‌که ديگر تحمل‌اش تمام مي‌شود و تصميم مي‌گيرد دهان سوزي‌ را پوزه‌بند بزند و تو خونه ببندش و بياید بيرون، که پوزه‌بند زدن همان و درگير شدن همان. آن ‌جاي زخم بازو هم کار دندان‌هاي همين سوزي خانم بوده. یک نخ دیگر برایم روشن کن! دستت طلا! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...هيچ! گويا قاطي مي‌کند و سوزي را بلند مي‌کند و سرش را مي‌کوباند به ديوار! این هم کوچه‌ی ادیب.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...نه پس زنده مانده! معلوم است که مرده الاغ! سگ بوده نه کرگدن! من که مي‌گویم خوب کاري کرد. راحت کرد خودش را.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...دفنش کرده تو باغچه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...معلوم است که برایش سخت بوده. مي‌گفت چهار پنج تا لیوان آب‌شنگولی خورده که نفهمد دارد چه‌‌کار مي‌کند. تا وقتي هم که رساندمش در خانه هنوز مستي‌ا‌ش نپريده بود. مي‌گفت به‌ کوري چشم سوزي مي‌خواهد هر شب تو خانه‌ا‌ش بساط عشق و حال راه بیندازد. جااااان! از امشب بساط‌مان جور است! به‌جان خودم! آها، همین جاست. آن در طوسی که آن‌جاست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Apr 2009 20:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aria5875&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>aria5875</dc:creator>
<guid>http://aria5875.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان (31)</title>
<link>http://aria5875.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 514px; HEIGHT: 347px&quot; height=1571 alt=&quot;&quot; hspace=2 src=&quot;D:\anbari\Ariya[1].jpg&quot; width=1806 align=textTop vspace=2 border=2&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از مدت ها بالاخره مجموعه داستان من با عنوان &quot; چه کسی ما را خورد؟ &quot; از زیر تیغ جراحی وزارت ارشاد بیرون آمد و منتشر شد. این مجموعه شامل ۱۸ داستان کوتاه بود که با لطف وزارت ارشاد ۶ داستان آن حذف شد و این مجموعه با ۱۲ داستان و در ۸۷ صفحه توسط انتشارات &quot;رسانش&quot; به چاپ رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; این هم یک داستان از خودم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&quot;یک داستان این جایی&quot; یا &quot;مغزها هرگز نمی میرند!&quot;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دورنمای قصر با شکوه امپراتور از پنجره ی اتاق گردهمایی وزارت کشور دیده می شود. داخل اتاق، سرهنگ بان، رییس دایره ی تحقیقات پلیس، در حال گزارش دادن به شورای عالی امنیت کشور است. مقاماتی چون نخست وزیر، رییس کل پلیس، رییس ارتش، رییس گارد مخفی و دو نفر از نمایندگان عضو کمیسیون امنیت پارلمان، دور یک میز بیضی شکل بزرگ نشسته اند و به صحبت های این سرهنگ کوچک اندام گوش می دهند. سرهنگ بان، بالای اتاق کنار تخته ی سفید ایستاده است. هر از گاهی، انگار که عادتی همیشگی باشد، دستی روی سبیل پُرپُشتش می کشد و گاهی هم در مسیری نیم دایره ای، جلوی تخته سفید قدم می زند. ژنرال الف، رییس کل ارتش، بعد از پُک عمیقی به پیپش می پرسد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ اصلن آقا بگویید جریان این ساختمان هدایت...چه بود اسمش؟...هدایت اندیشه های بیمار چیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرهنگ بان نیم نگاهی معنادار به پال، رییس گارد مخفی می کند و پاسخ می دهد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ البته جناب پال گویا در جریان جزییات این ساختمان قرار دارند اما برای آگاهی شما آقایان توضیح مختصری می دهم. سازمان هدایت اندیشه های بیمار در حقیقت یک سازمان مجازات گر است. سازمانی که زیر نظر گارد مخفی و شخص جناب پال فعالیت می کند و وظیفه دارد افراد بیمار اندیش را شناسایی و دستگیر و محاکمه کند. فرد بیمار اندیش هم هر فردی است که اندیشه هایی مغایر با اصول و آرمان های حکومت و امپراتور داشته باشد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دکتر پال عینک قطورش را از چشم برمی دارد و می گوید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ گمان نمی کنم این اطلاعات برای آقایان تازگی داشته باشد. توضیح بدهید که ماجرای آن ساختمان چیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرهنگ بان که گویا زیاد از این پریدن میان نطقش راضی نیست ادامه می دهد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ عرض می کنم خدمت تان، معمولن در هر محاکمه ای سخت ترین مجازات، مجازات مرگ است. اما در این سازمان مجازاتی سنگین تر از مرگ هم تعریف شده است! ساختمان مذکور هم محل اجرای این مجازات است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرهنگ نگاهش را بین چشمان پرسش گر حاضرین می گرداند و ادامه می دهد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ مجازاتی به نام مرگ غیر مغزی! چیزی درست بر خلاف مرگ مغزی. در واقع پزشکان سازمان، ارتباط تمامی حواس پنج گانه و اندام حسی حرکتی را با مغز قطع می کنند. و تنها با استفاده از یک سری سرم های ویژه انرژی مورد نیاز مغز را تامین می کنند. با این کار فرد تبدیل می شود به یک مغز مجرد. نه می بیند، نه می شنود، نه بو و مزه ای حس می کند، نه چیزی می خورد و نه حتا حرکتی می کند. تمام مدت ناچار است تنها در ذهن و یاد خود سیر کند. یک زندگی نباتی درون مغزی، آن هم به صورت مادام العمر! کسانی هستند که بیش از بیست سال است در حالت مرگ غیر مغزی قرار دارند. واقعن وحشتناک است آقا!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و با حالتی عصبی چند بار روی سبیلش دست می کشد. یکی از نمایندگان پارلمان که در تمام طول جلسه سیگار می کشید رو به دکتر پال رییس گارد مخفی می کند و می پرسد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ به نظر نمی رسد این شیوه ی مجازات مورد تایید مجامع جهانی باشد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نخست وزیر با حالتی تحکم آمیز پاسخ می دهد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ آقایان! ما این جا هستیم تا درباره ی وقایع ساختمان هدایت بیشتر بدانیم. نه این که در باب اصول اخلاقی و حقوق بشر نظر بدهیم. جناب سرهنگ! ادامه بدهید لطفن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرهنگ بان شصتی کوچکی را که در دست دارد فشار می دهد. تصویر چهره ای روی تخته ی سفید نقش می بندد. تصویر، صورت مردی میان سال را نشان می دهد. با موهای جوگندمی و ته ریش چند روزه. سرهنگ بدون آن که نگاهش را از تصویر بردارد ادامه می دهد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ این تصویر چهره ی آقای فدال است. همان روزنامه نگار مشهور سال های گذشته. ایشان 15 سال پیش به جرم توهین به امپراتور دستگیر و به مرگ غیر مغزی محکوم می شود. از همان سال تا همین 4 روز پیش در اتاق شماره 0052 ساختمان هدایت در حالت مرگ غیر مغزی قرار داشت. چهار روز پیش وقتی مسوول کشیک در اتاق را باز می کند با جمجمه ی شکافته شده و خالی از مغز این فرد مواجه می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیگر نماینده ی پارلمان با صدایی زمزمه مانند می پرسد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ یعنی می خواهید بگویید مغزش را دزدیده اند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرهنگ پاسخ می دهد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ خیر! فرضیه ی سرقت منتفی است. سیستم های امنیتی پیشرفته ی این ساختمان به هیچ جنبنده ای اجازه ی دستبرد نمی دهد. ضمن این که نگهبانان محوطه ی اطراف ساختمان، موجود عجیبی را دیده بودند که شب قبل از آن از لای نرده های پنجره ی این اتاق خارج شده و از روی دیوار به بام ساختمان رفته است. موجودی کروی شکل تقریبن به اندازه ی یک خرگوش با دست و پاهایی بلند در اطراف بدنش! هر چه بام ساختمان را می گردند اثری از موجود پیدا نمی کنند. در نتیجه به تصور این که دچار توهم شده اند موضوع را گزارش نمی دهند. موجودی که نگهبانان تشریح کرده اند درست شبیه یک مغز است با چند دست و پا!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ژنرال الف با پوزخند می پرسد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ لابد می خواهید بگویید مغز آن یارو دست و پا در آورده و پوسته ی جمجمه را شکافته و حالا هم جیک جیک کنان دنبال مادرش می گردد. بله؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرهنگ همان طور که با لبخند خنده ی جمع را همراهی می کند پاسخ می دهد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ دقیقن! چون از این موجود عکس هم گرفته اند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرهنگ در میان بهت جمع شصتی را فشار می دهد و این بار تصویری نه چندان شفاف روی تخته ی سفید نقش می بندد. تصویر خیابانی خلوت را در شب نشان می دهد. در گوشه ای از عکس که با دایره ای مشخص شده پرهیب جانوری عنکبوت شکل دیده می شود. موجودی با تنه ای گرد و دو تکه و شش دست و پا در اطراف آن. جثه ی موجود تقریبن به اندازه ی یک گوسفند است! همه ی حاضران جلسه نیم خیز شده اند و با دقت و متعجب به عکس خیره مانده اند. سرهنگ با اشاره به عکس می گوید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ این عکس دو روز پیش توسط یکی از دوربین های سطح شهر گرفته شده. همان طور که می بینید گویا این جانور از سرعت رشد بالایی هم برخوردار است. در مدت دو روز تقریبن سه برابر شده است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نخست وزیر که حالا دیگر آثار نگرانی در چهره اش مشهود است رو به رییس پلیس می پرسد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ پلیس تا به حال چه تمهیداتی برای مقابله با این موضوع به کار برده؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رییس پلیس پاسخ می دهد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ در مرحله ی اول تدابیر امنیتی خود ساختمان هدایت چند برابر شده است. چرا که بهتر است اول از تکرار این موضوع جلوگیری شود. بعد هم خوب طبیعی است که تمامی نیروهای گشت و تجسس ما در حالت آماده باش کامل قرار دارند تا در صورت مشاهده ی این موجود برای دستگیری یا نابودی اش اقدام کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ژنرال الف از سرهنگ بان می پرسد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ آیا تا به حال این موجود خطری هم برای کسی ایجاد کرده است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرهنگ شصتی را فشار می دهد و می گوید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ به طور مستقیم موردی گزارش نشده . اما در این چند روز حوادثی رخ داده که نمی تواند بی ربط با این موضوع باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و از روی لیستی که روی تخته ی سفید نمایان شده می خواند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1. کشف چندین جسد با جمجمه های شکافته شده و بدون مغز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2. مرگ مشکوک پوذال، شکنجه گر بخش سیاسی زندان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3. آتش سوزی ستاد حفظ اسناد گارد مخفی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4. فرار 5 تن از روزنامه نگاران با سابقه از بازداشت گاه پلیس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5. انفجار مرکز مهمات ارتش در شمالی ترین نقطه ی شهر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و جالب این جاست در همه گی این موارد نشانه و یا ردپایی از این موجود فراری به دست آمده است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سکوت اتاق را فرا می گیرد. سرهنگ بان سیگاری روشن می کند و روی یکی از صندلی ها می نشیند. نخست وزیر صدایش را صاف می کند و می گوید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ خوب آقایان! همان طور که دیدید با یک بحران امنیتی خاص مواجهیم. باید برای شفاف تر شدن جریان تحقیقات بیشتری انجام شود، اما نمی شود تا روشن شدن موضوع از کنار این وقایع بی تفاوت گذشت. در درجه ی اول به هیچ عنوان نباید جناب امپراتور از این جریانات مطلع شوند. در زمان مناسب خودم موضوع را به ایشان اطلاع می دهم. دوم ، به هیچ عنوان نباید این موضوع به جنجالی مطبوعاتی بدل شود و یا بین مردم عادی پخش شود. سوم، من شخصن با هماهنگی قاضی عالی کشور و رییس محترم گارد مخفی تلاش می کنم زندانیان مرگ مغزی شده با یک درجه تخفیف به مرگ آنی محکوم شوند و ساختمان هدایت هم موقتن تعطیل شود. از ژنرال الف هم می خواهم که زمینه های همکاری بیشتر ارتش و پلیس را فراهم کنند تا در کوتاه ترین زمان ممکن این موجود را پیدا کرده و تحقیقات کامل را روی این جریان انجام دهند. با آرزوی عمر جاویدان برای امپراتور جلسه را مختومه اعلام می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حاضران پس از ادای احترام کلامی به امپراتور پشت سر نخست وزیر اتاق را ترک می کنند. با تاریک شدن هوا، کم کم دورنمای قصر امپراتوری در تاریکی فرو می رود. گویا هنوز چراغ های قصر را روشن نکرده اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Feb 2009 20:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aria5875&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>aria5875</dc:creator>
<guid>http://aria5875.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان (30)</title>
<link>http://aria5875.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>داستانی از خودم: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نام این داستان هیچ اهمیتی ندارد!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      این‌جا فضای داخلی یک واحد آپارتمان است. آپارتمانی در یکی از خیابان‌های شمال تهران. آورده‌ام‌تان این‌جا که داستانم را برای‌تان بگویم. سعی می‌کنم روده‌درازی نکنم و شما را درست ببرم به نقطه‌ی اوج داستان. اطلاعات مورد نیازتان را هم در اختیارتان می‌گذارم. با این وجود، هر جای داستان که حس کردید برای‌تان ملال‌آور شده و یا خوشایند نیست می ‌توانید خواندنش را ادامه ندهید و بیاندازیدش دور و خیال خودتان را راحت کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     خوب! همان‌طور که گفتم توی یک واحد آپارتمانی هستیم. زیاد بزرگ نیست اما لوکس به نظر می‌رسد. ساعت دیواری 5/12 ظهر را نشان می‌دهد. این‌جا خانه‌ی پارسا است. یکی از دو شخصیت داستان من. پارسا، 28 ساله است و مجرد. حساب‌دار است و بعد از مرگ مادرش تنها زندگی می‌کند. اتاق نشیمن کمی به هم ریخته است. فنجان‌ها و ظرف‌های میوه را از روی میز جمع نکرده‌اند. روی یکی از عسلی‌ها صفحه‌ی شطرنج باز است و مهره‌ها دور و برش پخش شده‌اند. قرار شد زیاد روده‌درازی نکنم. به آشپزخانه می‌رویم. آن جوانی که پشت میز نشسته و سیگار می‌کشد، پارسا است. دختری هم که روبه‌رویش نشسته و با فنجان روی میز بازی می‌کند، پریسا است. خواهر دوقلوی پارسا. آهنگ‌ساز و مجرد. کاملن شبیه هم نیستند اما به محض دیدن می‌شود حدس زد که خواهر و برادرند. موهای هر دو مشکی و صاف است. صورت هر دو بیضی است با پوستی گندمی. شبیه‌ترین جای صورت‌شان چشم‌هاست. سیاه و کمی بادامی. اما لب‌هاشان اصلن به هم شبیه نیست. بگذریم! پریسا چند هفته‌ای است که از استرالیا به ایران آمده. آمده است که پارسا را ببیند. آن هم برای اولین بار ! درست است! آن‌ها تا این سن و سال همدیگر را ندیده بودند. دارد جالب می‌شود نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      پریسا بلند می‌شود و از کتری برای خودش چای می‌ریزد. حسابی هم دمق است. حالا علتش را می‌فهمید. جریان این‌گونه بوده که 28 سال قبل، چند ماهی بعد از به دنیا آمدن این دو، پدر و مادرشان از هم جدا می‌شوند. طبق توافق انجام شده، پارسا سهم مادرش می‌شود و پریسا هم چند ماه بعد به همراه پدر و همسر جدیدش به استرالیا سفر می‌کند. هیچ‌کدام از این دو از وجود ان یکی مطلع نبود. پس از مرگ مادر، پارسا بر اثر یک اتفاق داستانی که مجال ساختنش را برای‌تان ندارم از وجود خواهرش مطلع می‌شود. پیدایش می‌کند و پریسا  هم بر خلاف میل پدر برای دیدن پارسا به ایران می‌آید. نترسید! نمی‌خواهم فیلم هندی تعریف کنم. لطفن کمی صبر داشته باشید!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پارسا سیگار دوم را روشن می‌کند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ خوب...فکراتو کردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    پریسا فنجان چای را آرام روی میز سُر می‌دهد. موها را از جلو صورت کنار می‌زند و به صورت پارسا نگاه می‌کند. پارسا دود سیگار را آرام به طرف صورت پریسا فوت می‌کند. پریسا همان‌طور که به صورت پارسا زُل زده می‌گوید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ نمی‌تونم....من خیلی فکر کردم...اصلن مگه می‌شه!؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     لازم است اصل دغدغه‌ی این دو را برای‌تان شرح بدهم. بعد از صحنه‌های دیدن همدیگر برای اولین بار که کلی هم پر سوز و گداز بود و غریبی کردن‌ها و آشنا شدن‌های اولیه، خواهر و برادر حسابی با هم اُخت می‌شوند. دو هفته‌ای با هم به مناظق مختلف ایران سفر می‌کنند و حسابی خوش می‌گذرانند. مشکل از آن‌جایی شروع می‌شود که زمان برگشتن پریسا به استرالیا نزدیک می‌شود. پارسا نمی‌تواند پریسا را برای ماندن متقاعد کند اما موضوع تنها این نیست. پارسا حس می‌کند به شدت به پریسا وابسته شده و به او علاقه‌مند است. آن هم نه از نوع علاقه‌ی یک برادر به خواهر. پارسا عاشق شده است! و دی‌شب، پارسا بعد از چند روز کلنجار رفتن با خود، عشقش را به پریسا ابراز می‌کند. ابراز کردن همان و دعوا کردن و قهر کردن همان. حالا هم از دی‌شب تا به حال برای اولین بار است که با هم حرف می زنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ من که نگفتم با هم ازدواج کنیم. منم می‌دونم نمی‌شه. من فقط گفتم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پریسا پرسش‌گرانه چشم‌ها را تنگ کرد. پارسا دود را از دهانش بیرون داد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ من فقط می‌خوام مثل خواهر و برادر نباشیم...در واقع هم نیستیم...ما با هم بزرگ نشدیم، فقط اسم پدر و مادرمون مشترکه...اصلن به همین خاطره که من می‌تونم به تو چنین حسی داشته باشم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    برای اطلاع آن دسته از خواننده‌ها که احتمالن گوشه‌ی لب‌ را می‌گزند می‌گویم؛ در ایران پیش از اسلام گویا ازدواج خواهر و برادر در خاندان سلطنتی مرسوم بوده است. چرا که نسبت به حفظ اصالت خون پادشاهی در رگ‌ها متعصب بوده‌اند. البته در آن زمان هر پادشاه صدها همسر داشته و پیش می‌آمده که برخی فرزندان شاه تا پایان عمر هم موفق به دیدار برخی برادرها و خواهرهای ناتنی خود نمی‌شده‌اند. درست مثل پریسا و پارسای خودمان. البته با این تفاوت که این‌ها هم در پدر و هم در مادر مشترکند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ ببین پارسا...خودت می‌دونی که من نه مذهبیم، نه خیلی سنتی. ولی نمی‌تونم... تو برادر منی. حالا چه تو رو تا حالا دیده باشم و چه ندیده باشم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ ببینم تو خودت یه بار بهم گفتی انقدر با من احساس هماهنگی می‌کنی که اگر نمی‌دونستی برادرتم حتمن بهم علاقه‌مند می‌شدی...گفتی یا نگفتی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    _ گفتم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    _ خیلی خوب! من و تو در واقع دو تا انسانیم که تازه چند هفته ست که با هم آشنا شدیم و به هم علاقه داریم. تنها چیزی که هست اینه که ما اسمن برادر و خواهریم. اگر به قول خودت اعتقادات برات مهم نیست پس صرفن سنگینی یه اسمه که داره آزارت می‌ده. تو باید این نقاب برادر رو از روی من برداری. همین!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    این‌جا دقیقن نقطه‌ی اوج داستان من است. همان نقطه‌ی گره‌افکنی معروف. قصد من هم نشان دادن این نقطه به شما بود. پارسا و پریسا هنوز دارند با هم بحث می‌کنند. این بحث تا حدود ساعت 6 بعد از‌ظهر به طول خواهد انجامید. من نتیجه‌ی بحث و تصمیمی را که پریسا می‌گیرد می‌دانم. خیلی از شما هم حتمن نظر قاطعی در مورد این‌که پریسا باید چه تصمیمی بگیرد دارید. شاید بهتر باشد داستان را همین‌جا تمامش کنم و به قول معروف پایانش را باز بگذارم. اما نه! بگذارید داستان را تمام کنم. نمی‌دانم نظر خود من در چگونگی پایان داستان نقش دارد یا نه اما امیدوارم گروهی از خوانندگان که پایان‌بندی من به مزاج‌شان خوش نمی‌آید دل‌خور نشوند و سرزنشم نکنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پریسا پیشنهاد پارسا را می‌پذیرد. دقیقن چهار بار با پارسا هم‌آغوش می‌شود و چند روز بعد به استرالیا باز‌می‌گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; روز یا شب شما خوش!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;B&gt;&lt;I&gt;                                                                                                                             &lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Jan 2009 21:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aria5875&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>aria5875</dc:creator>
<guid>http://aria5875.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان(29)</title>
<link>http://aria5875.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داستانی از خودم:                                     &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&quot;&lt;B&gt;تی تی کاک&quot; &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;   &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;نگاهش کن! از صبح خروس خوان تا حالا یک بند این ور و آن ور دویده است و یک لحظه هم آرام ننشسته. انگار دلش می خواهد همه ی سور و سات عروسی را خودش تنها مهیا کند. مثل همیشه کار کردن هیچ کسی را هم قبول ندارد. همه جای این خانه ی شلوغ می شود او را دید؛ سر دیگ های غذا که روی آتش هیمه قُل می زنند، توی چادر بزرگی که برای مردانه کنار حیاط برپا کرده اند، میان زن هایی که کنار منبع آب میوه ها را تند تند می شویند و می چینند، و حتا توی اتاقی که صورت عروس نوجوان را بند می اندازند! روی پله ی ایوان نشسته ام و پرهای نارنگی را دانه دانه توی دهان می گذارم. انگار جز من هیچ کس حواسش به &quot;ساره&quot; نیست. یعنی نمی دانند توی دل این زن چه غوغایی است؟ شاید هم حق داشته باشند. توی صورت ساره جز جدیت کار و خنده های سرخوشانه هیچ چیز پیدا نیست. انگار همه یادشان رفته که عروسی شوهر ساره است! شاید دیگر برای شان عادی شده باشد. شاید آن روز که شنیدند ساره برای شوهرش &quot;خوشگل کیجا&quot;یی را از &quot;بالامحله&quot; خواستگاری کرده، به اندازه ی کافی حیرت کرده باشند. شاید هم بعضی شان او را دیوانه خوانده باشند و بعضی هم قطره اشکی برای بیچاره گی اش ریخته باشند. اما حالا که ساره با شنیدن هر صدای ضرب گرفتنی روی تشت، کمر می چرخاند و مستانه چین های دامن گل دارش را پرواز می دهد، حق دارند به یاد نیاورند که ساره برای عروسی شوهرش لباس رنگین به تن کرده است. هوا ابری است. بوی برنج تارُم دُم سیاه دَم کشیده حیاط را پُر می کند. چند قطره بارانی که روی حلبی شیروانی می خورد همه را به جنب و جوش می اندازد و از همه بیشتر ساره را. چه کار می کنی ساره؟ توی دلت چه می گذرد؟ می توانم بدانم اما نمی خواهم. انگار این صورت سفید و استخوانی و خسته که با درایت همه چیز را زیر نظر دارد جادویم کرده است. یعنی خودش می داند که چه می کند؟ یعنی می داند که نخواهد توانست نشستن پشت در حجله ی شوهر را تاب بیاورد؟ می داند هیچ وقت ونگ زدن نوزادی که بهانه ی شوهرش بود را نخواهد شنید؟ می داند که چشم های آن نوزاد چه قدر شبیه چشم های شوهرش خواهد شد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;   اولین نم باران که می زند، داماد را از حمام می آورند. دست ها روی تشت ها ضرب می گیرند و اسپند ها روی آتش می ریزد. خودش است! ساره! همانی که زودتر از همه به پیشواز داماد رفته و دور سرش اسپند می گرداند. همه حواس شان به داماد دوباره داماد شده است و هیچ کس خیسی چشم های مادر ساره را نمی بیند. و حالا باز این چین های دامن ساره است که دور تا دور این اندام ترکه ای می گردد و ورود دوباره ی شوهر به خانه را خوشامد می گوید. گل های زرد دامن ساره دلم را می لرزاند. قبل از آن که قبرش را سنگ کنند، دور تا دورش گل های زرد &quot;تی تی کاک&quot; روییده بود. جه قدر کنار آن گل ها نشسته بودم و آمدن و رفتن چند باره ی داماد سیاه پوش را به قبرستان تماشا کرده بودم. شاید اگر قبر را سنگ نمی کردند، تی تی کاک ها تمام قبر را می پوشاندند. درست مثل گل های زرد دامن چین چینش که می چرخند و دوباره روی اندامش می نشینند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Arial size=3&gt;   داماد را روی صندلی، وسط حیاط نشانده اند. مراسم &quot;سرتاشی&quot; است. باید یکی از نزدیکان سر و صورت داماد را اصلاح کند و لباس دامادی را تنش کند. می دانستم ساره است که این کار را می کند. وقتی آرام و با دقت تیغ را روی صورت شوهرش می کشد به چه فکر می کند؟ توی چشم همه ی کسانی که مراسم سرتاشی را تماشا می کنند چیزی غریب دور می زند که هیچ کدام شان توی چشم هم نمی بینند. کاش من هم مثل  آن ها چیزی نمی دانستم! ساره کت و شلوار دامادی را به تن شوهر می پوشاند. شبیه همان داماد چند سال پیش شده است. به جز موهای دور گوشش که کمی جوگندمی اند. ساره پیشانی داماد را می بوسد. آن روز هیچ لحظه ای نشد که گره ی ابروی داماد باز شده باشد. حتا آن وقت که نوعروس با صدایی آرام و دخترانه &quot;بله&quot; را گفت و ساره از ته دل کِل کشید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;   ساره آرام نمی گیرد. دیس های سنگین غذا را از کنار دیگ تا دم چادر مردانه می برد و می آورد. با همان دست های لاغرش. همان دست هایی که وقتی فردای روز عروسی آن تب ناشناس به جانش افتاد، نحیف و نحیف تر شدند. آن قدر که دیگر توان نگه داشتن قاشق را هم نداشته باشند. و چه زود تازه داماد و نوعروس از پرستاری بیمار به جای ماه عسل رفتن، خسته شدند. ساره به خانه ی پدری برگشت اما آن قدر نحیف که مادر با دیدنش به هق هق افتاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;   حیاط خانه ی پدری ساره پر از درخت پرتقال است. به ستون چوبی ایوان تکیه می دهم و سیگاری روشن می کنم. پدر ساره، گوشه ی ایوان به دیوار تکیه داده و قلیان دود می کند. پُشت چین و چروک دور چشم هایش، پُشت سکوت این چند روزه اش، حتا پُشت پُک های عمیق و پیاپی به قلیان خودش را قایم کرده است. ساره توی اتاق بی صدا کنار کُرسی خوابیده ومادر پاهای خشکیده اش را پاشویه می کند. کیسه ی رنگارنگ داروها نتوانسته است تب چند روزه را حتا کمی سردتر کند. شوهرش هر روز غروب می آید و کنار پدرزن سیگاری دود می کند. کم تر پیش می آید که ساره چشم ها را باز کند. آیا می داند که شوهرش به دیدنش آمده است؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;   از لای تَرَک های سنگ قبر سبزه ها بیرون زده اند. چند تایی تی تی کاک هم انگار به زور خودشان را لای شکاف جا داده اند. توی روستا عروسی است. صدای موسیقی و پای کوبی، مداوم و بی آزار دور و برم می چرخند. توی این بیست و هشت سالی که ساره این جا خوابیده، بار اولی است که مرا می بیند. ممکن است از همان اول شناخته باشدم؟ شاید! چون چشم هایم به پدر رفته است. همان چشم هایی که توی شالی زار دل ساره را لرزانده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;                                                      &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;    &lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Nov 2008 21:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aria5875&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>aria5875</dc:creator>
<guid>http://aria5875.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان(28)</title>
<link>http://aria5875.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>با سلام/ بعد از مدت ها اومدم/نپرسید کجا بودم و چی شد که دوباره اومدم/از این به بعد سعی می کنم منظمن(!) آپ کنم/راستی وزارت محترم ارشاد بعد از یک سال(!) بررسی کتاب اینجانب بالاخره به شرط حذف چهار داستان(!)مجوز چاپ صادر فرمودند/این هم یه داستان از خودم برای لبیک به خواسته ی یه عزیز دور از من: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;چيزي شبيه درآوردن ريش&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;     گنجشک روي شاخه‌ي چنار نشست. برگ زردي از شاخه جدا شد و آرام آرام چرخيد تا روي سنگ قبر نم‌ناک افتاد. سنگ را شسته بودند. شاخه گل قرمزي روي سنگ بود. پسر دستش را روي سنگ قبر کشيد. دختر، چهار زانو کنار قبر نشسته بود و کتاب مي‌خواند. قبرستان خلوت بود. بر‌خلاف پنج‌شنبه‌هاي قبل. باد برگ‌هاي خشک ريخته را روي سنگ‌ها کوچ مي‌داد. کلاغي با سر و صدا، تك تك درخت‌هاي اطراف قبرستان را دور مي‌زد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ از مرگ بدم مياد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;    پيرمردي روي يکي از قبرها نشسته بود. سيگار مي‌کشيد. تکيده بود و لباس‌هاي کهنه‌اي به تن داشت. هر از گاهي صداي سرفه‌هاي خشک و خش‌دارش سکوت قبرستان را مي‌شکست. چند زن دور يکي از قبرها نشسته بودند. دختر نگاهش را از روي کتاب برداشت. اما انگار اصلاً صداي پسر را نشنيده بود. دسته‌اي موي سياه که از زير روسري بيرون ريخته بود، يک‌طرف صورتش را سايه مي‌کرد. شيشه‌ي عينکش تيره شده بود. برگ چنار را از روي قبر برداشت و انداخت آن‌طرف. برگ آرام آرام چرخي زد و روي زمين افتاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ از مرگ بدم مياد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; دختر به‌صورت پسر نگاه کرد. موهاي صاف پسر زير نور ملايم آفتاب طلايي ديده مي‌شد. زانوها را جمع کرده بود و دست‌ها را دورشان حلقه کرده و به سنگ قبر خيره شده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ اگه منظورت از اين حرف اينه که نظر منو بدوني، بايد بگم که براي من خيلي فرق نمي‌کنه. يعني راستشو بخواي اصلاً حسش نمي‌کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;پسر، بي آن‌که چشم از سنگ بردارد پوزخند ريزي زد. دختر ابروهاي باريکش را بالا انداخت و دور و بر را نگاه کرد. پيرمرد با ولع دود سيگار را تو مي‌کشيد. کيسه‌ي رنگ و رو رفته‌اي کنارش بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ اون پيرمرده‌رو نگاه کن، مي‌شه از توش يه کاراکتر توپ سينمايي در‌آورد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;پسر سرش را بلند کرد و به دختر چشم دوخت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ يعني چي که حسش نمي‌کني؟ يه دست رو اين سنگ بکش. اون‌وقت حسش مي‌کني!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;دختر پايش را جلو کشيد و کفشش را رو پنجه‌ي کفش پسر فشار داد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ حسابي گير دادي‌ها امروز. چيه؟ نکنه به پوچي رسيدي و تو هم مي‌خواي خودکشي کني؟ تو رو خدا تو يکي ديگه بي‌خيال شو. همين يکي که اين‌جا خوابيده برا هفت پشتمون بسه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;پسر دوباره پوزخند زد. نگاهش را به کفش‌هاي قرمز دختر دوخت. دختر شاخه گل را از روي سنگ برداشت و بوييد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ مي‌دوني رضا مشکل تو چيه؟ مشکل تو تنها که نه! شايد مشکل فتانه هم همين بود! اونم هميشه مي‌گفت از مردن بدش مياد. مثل اين‌که هر کي از مردن بدش بياد زودتر ميره سراغش!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;نفس عميقي کشيد. پسر نگاه منتظرش را به لب‌هاي کوچک دختر دوخت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ داشتي مي‌گفتي مشکل من چيه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ مشکل تو اينه که همه چيزو اندازه مي‌گيري. چه جوري بگم... همه چيزو حساب مي‌کني. اصلاً تقصير همه‌ي آدماست. از اون‌وقتي که آدما تصميم گرفتن همه چيزو اندازه‌گيري کنن همه چي خراب شد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;انتظار در نگاه پسر جايش را به تعجب داد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ منظور؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;دختر زانوها را توي بغل جمع کرد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ ببين رضا. اون‌چيزي که مارو اذيت مي‌کنه تقابل محدود و نامحدوده. ما معني نامحدودو مي‌فهميم، ولي خودمونو محدود مي‌بينيم. اينه که اذيتمون مي‌کنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;اين‌بار پسر ابروهايش را بالا انداخت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ نه بابا! حسابي فيلسوف شدي‌ها! خوب اين چه ربطي به اون قضيه‌ي اندازه‌گيري داشت؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ معلومه ديگه! اين محدوديتو ما خودمون برا خودمون درست کرديم. اونم اين جوري که براي اندازه گرفتن هر چيزي يه واحد اختراع کرديم. بعد اون چيزو با واحدي که خودمون تعيين کرديم اندازه گرفتيم و يه عدد  به‌دست آورديم. بعد چي شد؟ ما مونديم و کلي عدد. از تعداد انگشت‌هاي دست بگير تا عمر آدم و عمر زمين و عمر کهکشان و ثانيه و ساعت و هزار جور کوفت و زهرمار ديگه! بعدشم نشستيم به شمردن اين عددها و تماشاي گذشتن و تموم شدن چيزها. به‌نظر تو اگه اين عددها نبودن، ديگه چيزي تموم مي‌شد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;  ــ يعني مي‌خواي بگي مثلاً اگر ما ساعت‌ها رو نشمريم پير نمي‌شيم؟ اون‌وقت ديگه زمان نمي‌گذره؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;گونه‌هاي دختر گل انداخته بود. فضاي بحث حسابي او را گرفته بود:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ اگه ما چيزي به اسم زمان تعريف نکرده بوديم که ديگه گذشتن معني پيدا نمي‌کرد. اون‌وقت هر تغييري که توي ما ايجاد مي‌شد نه تنها توي ما استرس ايجاد نمي‌کرد، بلکه برامون کلي هم جذاب مي‌شد. دائم خودمونو در حال تغيير مي‌ديديم. تغييراتي که خودمون نمي‌دونستيم از کي شروع شده و کي ممکنه تموم شه. هيچ‌وقت هم دچار سکون نمي‌شديم. تغيير پشت تغيير. فکرشو بکن! تازه مُردنم مي‌شد يکي از همين تغييرات. تبديل مي‌شد به يه چيز کاملاً معمولي. يه چيزي مثل ريش در آوردن پسرها!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;پسر از اين حرف دختر آرام خنديد. هوا ابري شده بود. بادي که مي‌وزيد بوي باران مي‌داد. پيرمرد ژنده‌پوش از جايش بلند شده بود. برگ‌هاي خشک را از روي زمين جمع مي‌کرد و توي کيسه مي‌ريخت. پسر دستي به موهايش کشيد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ ولي فکر نمي‌کني اين‌‌جوري فکر کردن يه‌جور گول‌زنک باشه؟ انگار که آدم بخواد سر خودشو کلاه بذاره؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ گول زدن يعني چيزي‌رو به دروغ گفتن. دروغ هم وقتي معني ميده که تو بدوني حقيقت چيه. مي‌دوني چرا فکر مي‌کني اين يه گول زنکه؟ واسه اين‌که فکر مي‌کني حقيقت اون چيزيه که تو فکر مي‌کني. واسه اينه که فکر مي‌کني حقيقت همون محدوديتيه که توش گرفتار شدي. در‌حالي‌ که اين محدوديتو خود آدما با تعريف‌ها و اندازه‌گيري‌هاشون واسه خودشون ساختن. شماها فکر مي‌کنين که حقيقتو مي‌دونين و بعد‌هم به خودتون اجازه ميدين هر کاري دوست داشتين با خودتون و ديگران بکنين. نتيجه‌ش مي‌شه هميني که مي‌بيني.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;و با دست به قبر فتانه اشاره کرد. دختر انگار بغض کرده بود. پسر دست دختر را توي دست گرفت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ــ باشه! تسليم. واسه چي خودتو ناراحت مي‌کني. مي‌خواي بريم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;دختر دوباره به پيرمرد خيره شد. داشت برگ‌هايي را که جمع کرده بود توي پيت حلبي مي‌ريخت. مي‌خواست آتش روشن کند. باران نم نم شروع کرد به باريدن. دختر سرش را بالا گرفت. گنجشک از روي شاخه‌ي چنار پريد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Oct 2008 20:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aria5875&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>aria5875</dc:creator>
<guid>http://aria5875.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان(27)</title>
<link>http://aria5875.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>ابتدا سه داستانک از خودم و بعد هم یک مقاله باز هم از خودم در مورد داستان خوانی:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;  مرد همان‌طور که کمربند را تاب می‌داد گفت: &quot;بشمار...&quot;. پسرک آدامس‌هایی را که نفروخته بود شمرد و دستش را بالا گرفت.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;                                     *   *   *&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;  نوزاد همان‌طور که دست‌هاش را تکان می‌داد به مادرش نگاه می‌کرد و می‌خندید. زن به سقف حلق آویز شده بود و تاب می‌خورد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;                                    *   *   *&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;   &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بدن‌هاشان به‌هم پیچیده بود. پسر گفت: &quot; مطمئنی؟ &quot;. دختر چشم‌هایش را بست...&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;   &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;                                     *   *   *&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مقاله:&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 18pt 0pt 0cm; TEXT-ALIGN: center&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 18pt 0pt 0cm; TEXT-ALIGN: center&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 17pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خواندن داستان، تفنن یا الزام؟&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 17pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 17pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;به دست آوردن تعریفی یک‌سان و کامل برای مفهوم هنر امری است ناممکن. زیرا از آن دست مفاهیمی است که هر فرد بنا بر فضای اندیشه‌ای خود و تجربه‌هایی که در زمینه‌ی هنر داشته، تعریفی ویژه از آن ارائه می‌دهد. اما در مورد تاثیراتی که هنر در زندگی فردی و اجتماعی انسان دارد، شاید راحت‌تر بتوان کنکاش کرد. زیرا ما با تاثیراتی عینی‌تر و غیر ذهنی تر مواجه‌ایم که ابزار علم توانایی واکاوی آن را داراست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 17pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ادبیات به عنوان یکی از شاخه‌های عُمده‌ی هنر و به تبع آن داستان نویسی به عنوان بخش مهمی از ادبیات، بی شک دارای تاثیرات ظاهری و درونی بسیاری بر روی مخاطب خود است که شاید کم‌تر یک خواننده‌ی داستان از آن آگاه باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 17pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;چرا داستان می‌خوانیم و چرا باید داستان بخوانیم؟ شاید این سوال را بارها شنیده باشیم و پاسخ‌های گوناگونی هم برای آن مطرح شده باشد. جدای از بعد سرگرم کننده و لذت‌بخش هنر و به تبع آن ادبیات، خواندن داستان باعث دگرگونی‌های درونی عمیق در مخاطب خود می شود که آگاهی از آن شاید مسئولیت یک نویسنده را در پرداخت بهتر لایه‌های معنایی اثر خود دو چندان کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 17pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;زندگی هر فرد را لحظه‌ها می‌سازند. تصمیماتی که انسان در لحظه‌های حیاتی زندگی خود می‌گیرد سبب جهت‌دهی های اساسی به روند کلی زندگی او می گردد. به ویژه این که در آن لحظه فرد در موقعیتی جدید و خاص قرار گرفته باشد و پیش از آن تجربه ی قرار گرفتن در آن موقعیت را کسب نکرده باشد. در چنین شرایطی معمولن انسان برای گرفتن تصمیم مناسب به سه مرجع درونی مراجعه می‌کند. مرجع اول رفتار پیشین والدین است. والدین انسان در دوران وابستگی کامل کودک به آن‌ها به صورتی آگاهانه و نا آگاهانه و از طریق رفتارها و تصمیماتی که می‌گیرند، نوع خاصی از واکنش را به فرزند خود القا می‌کنند. هر فرد در مراحل بعدی زندگی خود و در برخورد با موقعیت جدید یا به صورت آگاهانه رفتار والدین را در شرایطی نسبتن مشابه به یاد می‌آورد و یا به صورت ناخودآگاه تحت تاثیر رفتارهایی که در گذشته از آنان دیده قرار می گیرد. از آن جا که واکنش والدین در شرایط مشابه الزامن واکنشی درست نبوده است لذا این مرجع نمی‌تواند مرجعی مطمئن و کارا باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 17pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مرجع دوم به اصطلاح مرسوم روان‌شناسان همان &quot;کودک درون&quot; هر فرد است. بحث در مورد تعریف و ویژگی‌های خاص کودک درون شاید چندان در حوصله‌ی این بحث نگنجد. به طور مختصر کودک درون معمولن خود را در گرفتن تصمیماتی ناگهانی و منطبق بر منطق خاص کودکانه بروز می‌دهد. تصمیماتی که از احساساتی مانند حسادت و یا رقابت و یا لج بازی تبعیت می‌کنند عمومن تحت تاثیر کودک درون قرار دارند. واضح است که این مرجع ناخودآگاه هم نمی‌تواند از ضریب اطمینان بالایی در گرفتن تصمیم مناسب‌ برخوردار باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 17pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مرجع سوم را می‌توان فضای اندوخته‌های تجربی نامید که خود به دو بخش آگاه و ناآگاه قابل تقسیم است. این فضا که در پس‌زمینه‌ی ذهنی هر فرد وجود دارد در واقع همان اندوخته ی آموخته‌های اکتسابی است که در زمان تولد فرد خالی است و در طول زندگی و تعامل با محیط آرام آرام بر آن افزوده می‌شود. آموخته‌های علمی و تجربه‌های آگاهانه‌ی هر فرد در اثر برخورد با شرایط گوناگون زیستی در حیطه‌ی فضای اندوخته‌های تجربی آگاه فرد قرار می‌گیرند و فرد در زمان مورد نیاز می‌تواند کاملن آگاهانه به آن رجوع کرده و از آن استفاده کند. اما فضای اندوخته‌های تجربی ناآگاه دارای تفاوت اساسی با بخش آگاه است چرا که تجربیات و آموخته‌هایی که در کنش‌ها و واکنش‌ها با محیط به دست می‌آیند چه فرد بخواهد یا نخواهد وارد این فضای ناآگاه شده و در آن ذخیره می‌شوند. از آن‌جا که بخش آگاهانه‌ی روان بر این فضا تسلطی ندارد لذا بر ذخیره سازی تجربیات در آن هیچ‌گونه گزینش و نظارتی صورت نمی‌گیرد. بنابراین می‌توان گفت فضای اندوخته‌های تجربی ناآگاه دارای اندوخته‌ای بسیار بیشتر از بخش آگاه است. ویژگی خاص اندوخته‌های ناآگاه آن است که کم‌تر تحت تاثیر آگاهی فرد بوده اند. از آن‌جا که همواره بخش ناخودآگاه روان انسان تسلطی همه جانبه بر بخش آگاهش دارد، لذا نوع اندوخته‌های بخش ناآگاه می‌تواند تاثیری شگفت در هر گونه واکنش و تصمیم‌گیری فرد داشته باشد. معمولن آموختنی‌های مستقیم یعنی آن بخش از آموختنی‌ها که انسان به قصد آموختن تجربه‌شان می‌کند وارد فضای اندوخته‌های آگاه می‌شوند، اما آن بخشی از آموختنی‌ها که معمولن در لایه‌های زیرین هر پدیده وجود دارد و ادراک آن نیازمند کنکاشی عمیق‌تر روی پدیده است درون فضای اندوخته‌های ناآگاه ذخیره می‌شود و ذهن ناخوداگاه انسان به صورت خودکار دست به رمزگشایی از آن مفاهیم زده و در شرایط مورد نیاز آن را به بخش پیش آگاه مغز منتقل می‌کند تا در فرصتی مناسب به صورت واکنشی خاص بروز پیدا کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 17pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;آثار هنری و به ویژه ادبیات یکی از کارا ترین ابزار ها برای افزودن بر فضای اندوخته های تجربی ناآگاه می‌باشد. از آن‌جا که خواندن یک اثر داستانی معمولن به قصدی جز آموختن انجام می‌گیرد، لذا تجربیاتی که در طول خوانش اثر و در کنش‌های شخصیت‌های اثر به دست می‌آید وارد فضای اندوخته‌های ناآگاه شده و حتی اگر فرد خود نخواهد مورد کنکاش و رمزگشایی قرار می‌گیرند. هر چه قدر فرد در طول حیات خود داستان‌هایی عمیق‌تر و پُر محتواتر مطالعه کند این اندوخته وسیع‌تر می‌شود و در شرایط خاص و تجربه نشده که نیاز به تصمیمی آنی و مهم دارد و رجوع به اندوخته‌های تجربی آگاهانه هم چندان کارآمد نیست، فرایندهای ذهنی‌اش به طور ناخودآگاه به این اندوخته‌ها مراجعه کرده و از تجربه‌ای مشابه با شرایط جاری استفاده می‌کند و فرد تصمیم لازم را می‌گیرد. این نوع تصمیم‌گیری از طریق این مرجع می‌تواند بسیار معتبر‌تر از دو مرجع دیگر باشد زیرا فرد در واقع برای گرفتن تصمیم در یک لحظه می‌تواند با ذهن نویسندگان و هنرمندانی که آثارشان را بررسی کرده ارتباط برقرار کند و از ذهن آن‌ها که عمومن در سطحی فراتر از افراد عادی است استفاده کرده و طلب راهنمایی کند. شاید از همین رو است که معمولن افرادی که در طول زندگی آثار هنری بیشتری را ادراک کرده اند و آثار ادبی بیشتری خوانده اند تصمیمات صحیح‌تری را در شرایط جدید می‌گیرند و به همین سبب هم جهت‌گیری های کلی بهتری دارند. لازم به ذکر نیست که عکس این موضوع نیز صادق است و انباشته شدن فضای اندوخته‌های ناآگاه با اندوخته‌های تجربی نادرست، تاثیری منفی بر درستی تصمیم‌گیری می‌تواند داشته باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 17pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;در جهان امروز ما جهت‌گیری‌های اجتماعی را عمومن مجموع آرای انسان‌های آن اجتماع تعیین می‌کند. از این رو نوع تصمیم‌گیری هر فرد تاثیر مستقیم بر روند جامعه‌اش دارد. بر این اساس می‌توان میان سطح ادراک و مطالعات ادبی هر جامعه با جهت‌گیری‌های درست جمعی آن و در نهایت با پیشرفت اجتماعی آن ارتباطی مستقیم یافت. اگر هر فرد درک کند که تماشای فیلم خوب و خواندن داستان خوب و در کل لذت بردن از هنر خوب می تواند چه تاثیرات عمیقی بر خود او و اجتماعش داشته باشد، بی شک حساسیت بیشتری نسبت به انتخاب موضوعات هنری از خود نشان خواهد داد.&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 17pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;                                                  &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;                               &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 17pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-ascii-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Arial Black&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;                                        &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Mar 2008 08:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aria5875&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>aria5875</dc:creator>
<guid>http://aria5875.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
