داستان (16)

داستانی از خودم:

 نوزاد پنجاه و نهم

 سه قالب یخ روی نوشیدنی سرخ‌رنگ شناورند. یکی‌شان گرد و دو تا مکعب. یکی از مکعب‌ها بزرگ‌تر است، اما بیشتر از آن یکی فرو نرفته. پادشاه جوان به جام زل زده است. میان انگشت‌های دستش داغ می‌شود. انگشت‌ها روی خط فیلتر سیگارند و آتش و خاکستر نزدیک به خط. فیلتر نیم‌سوز را توی جام می‌اندازد.

  هزاران پُل نور از پنجره‌های رنگارنگ تالار به جام تب‌کرده هجوم آورده‌اند و جام کم‌ظرفیت، همه‌شان را روی شنل سیاه پادشاه بالا آورده است. اجازه نداده است چراغ‌های تالار را روشن کنند. هر‌چه نور در تالار است، از همین پُل‌هاست.

 بانوان سفیدپوش، بانوان شیرده‌ی سفیدپوش، دویست و بیست و شش بانوی سفیدپوش شیرده، دو طرف تالارایستاده‌اند. در دو صف صد و سیزده تایی. نگاه‌شان مُرده است. پستان چپ‌شان را نوزادی که در بغل دارند می‌مکد. سربازی در خط مستقیم میان این دو صف نی‌لبک می نوازد تا شیر بانوان مقدس زیادتر شود.

  لالالالایی...لالالالایی...

  صدای دخترک سرخ‌پوش است که می‌آید. آرام می‌آید و پشت سر پادشاه جوان می‌ایستد. می‌ایستد و دامن شنل سیاه را روی صورت پادشاه می‌گذارد. چشمان پادشاه پوشیده باید باشد!؟ سیگار مُرده توی جام غلت می‌زند. پادشاه خوب می‌داند که پوتین‌های چرمی سیاهش خاک گرفته‌اند. دخترک، با شال سرخش، همان‌طور که پاهای پادشاه روی میز است تمیزشان می‌کند و می‌رود.

  لالالالایی...لالالالایی...

  همراه با باز شدن درب اصلی تالار، پادشاه چشمانش را باز می‌کند. نی‌لبک قطع می‌شود و بانوان سفیدپوش، نفس‌های در سینه حبس شده‌شان را بیرون می‌دهند.

 پیرمرد با قدم‌هایی متین و سرد وارد تالار می‌شود. موهای سپیدش تا روی شکم را پوشانده است. ریش ندارد. از میان آب‌شار سپید موها دو چشم سبز به پادشاه خیره شده‌اند.

  پادشاه پاها را از روی میز برمی‌دارد.  پیرمرد به زانو می‌اُفتد و روی زانو به‌پیش می‌آید. پادشاه از جا بلند می‌شود. پیرمرد روی زمین می‌اُفتد و سینه‌خیز خودش را به‌ جلو می‌کشد. در دستان پیرمرد، برگ چناری خشک خُرد می‌شود.

  پنجاه و نهمین بانوی مقدس چشم‌ها را می‌بندد و می‌گوید:

_ " می‌گویند با چشمان خودش اویی را که بوی سرزمین‌های ممنوعه می‌داده دیده است؛ زیر درخت، کنار چشمه، نزدیک این‌جا."

  فیلتر سیگار لم داده است روی جام و انگار به آخرین نفس‌های مکعب بزرگ گوش می‌دهد. نوزاد را از دستان بانوی مقدس پنجاه و نهم، پس از آخرین بوسه‌اش بر پیشانی نوزاد می‌گیرند. رسولان مرگ بی‌وقفه بر طبل‌ها می‌کوبند...دام...دام...دام...

بانوی پنجاه و نهم را می‌برند. چشمان پیرمرد از پادشاه می‌پرسند با اویی که می‌آید چه کنیم؟ پادشاه فریاد می‌زند:

_ بگیرید و بُکشید و بسوزانیدش! بوی آن سرزمین به این‌جا نخواهد رسید.

تنها دخترک سرخ‌پوش می‌داند که شنل سیاه پادشاه بوی "آن‌جا" را گرفته است.

                           

                                                                                                  

داستان (15)

داستانی از خانم "فرنوش زنگویی" ۲۰ ساله دانشجوی مدیریت خدمات درمانی ساکن تهران: 

 

ذبیح

 

دانه‌های درشت عرق روی پیشانی یونس نشسته بود. دشداشه‌اش خیس عرق شده بود. بلند شد. نزدیک اذان صبح بود. به زنش نگاه کرد. هنوز هم با دیدن خال‌های روی چانه‌اش دلش غنج می‌زد. چه‌قدر لاغر شده بود!

به‌سمت مریم رفت. دستش را گرفت و بیدارش کرد. مریم دست راستش را مشت کرد و چشمش را مالید و گفت: سلام بوآ. یونس انگشت اشاره‌اش را روی بینی‌اش گذاشت و گفت: هیس! دست مریم را کشید و بلندش کرد.

مریم دمپایی‌هایش را لنگه به لنگه پا کرد. یک لنگ از دمپایی نارنجی‌رنگ پلاستیکی خودش و لنگ دیگر دمپایی جلو بسته ی مادرش. یونس با دست به پهلوی مریم زد و گفت: د آروم بگی دختر! مریم دنبال پدرش از پله ها پایین آمد. لبه‌ی دامنش به زیر دمپایی گیر کرد و نزدیک بود بیفتد. دوباره چشمانش را مالید و گفت: بوآ کجا میریم؟ دی * بامون نمیآ ؟ یونس جوابش را نداد و در خانه را باز کرد.

هاجر با صدای باز شدن در از خواب پرید. به رختخواب یونس نگاه کرد. خالی بود . دنبال مریم گشت. نبود. محکم به صورتش کوبید و گفت: یا امام غریب! خودت بچمو نجات بده! هاجر روسری‌اش را برداشت و به‌سمت پله‌ها دوید. دنبال دمپایی‌اش گشت. دمپایی مریم برایش کوچک بود. پابرهنه به حیاط دوید.

یونس دست مریم را گرفته بود و به‌طرف شط می‌برد. دریا یک‌طور دیگر غنا هشت می‌زد*.

صدای ننه‌حمیرا در گوش یونس می‌پیچید: همه‌ ای بدبختیا که می‌کشی سی اینه که میراث‌خور درس و حسابی نداری. دخترو که نشد وارث. فردا که سرتو گذاشتی و رفتی پیش آقات کی می‌خواد ای لنجو بگردونه؟ ها به ایناش فکر کردی؟ حالو هی بشین واسه مو قصه‌ی لیلی و مجنون تعریف کن! ایه‌ام شد کار؟ هی بگو مو هاجر‌رو دوس دارم. مو زنمو دوس دارم! نگفتم که ولش کن. نگفتم که سرش هوو بیار! چیه باز می‌خوای ورش داری ببریش شهر لنگ و پاچه شو هوا کنن آخر سرم بگن عیب و ایراد از تونه؟!؟ ها ایو می خوای؟!؟ یه کلمه سی‌ات گفتم. به‌خدا اگه به حرف حوا دعا‌نویس گوش کنی همه‌چی حل می‌شه ! او وقت مجبور نیستی هی پاشی بری امام‌زاده مهیمن * و زار بزنی! ها فکر کردی نمی‌فهمم؟!؟ به‌خدا اگه برام عزیز نبودی که ای حرفا‌رو نمی‌زدم! به‌خدا حوا راس می‌گه. نمی‌خوای که بکشیش‌! می‌خوای هدیه‌اش کنی به اوس‌کریم. به خود خدا‌ام که صواب داره! دخترو رو می‌بری رو بلن‌ترین صخره لب شط قبل اذون صب. او‌وقت فرداش هاجر سی‌ات می‌گه که عیسی‌ت داره میآ. می‌شی بوآی یه پسر کاکل زری! بده؟!؟

خلت‌خلت دمپایی‌های مریم اعصاب یونس را خرد کرده بود. صدای مرغ‌های دریایی گوشش را آزار می‌داد. همه‌ی اطرافش رنگ دیگری گرفته بود. دریا آبی نبود. قرمز هم نبود. اصلا رنگ نداشت.

بلند‌ترین صخره نزدیک لنج اوس‌ابراهیم بود. مریم خسته شده بود. مدام می‌گفت: بوآ سی چی اومدیم ای‌جا؟ دی نمیآ؟!؟ خسته شدم. بغلم می‌کنی؟!

یونس مریم را بغل کرد. بغض راه گلویش را بسته بود. صدای ننه حمیرا توی گوشش فریاد می‌زد:  صواب داره یونسم. حالو یه دخترو کم! چیزی عوض می‌شه؟!

یونس مریم را کنار صخره زمین گذاشت. سر مریم را روی صخره گذاشت و گفت: بوآ جا چشاتو ببند. می‌خوایم بازی کنیم! مریم چشمانش را گرد کرد و به‌سمت یونس چرخاند و گفت: بازی بوآ؟! راس می‌گی؟! تا کی چشامو ببندم؟!

یونس جواب نداد. فقط به عیسی و لنج فکر می‌کرد. خال چانه‌ی هاجر جلوی چشمانش آمد. دلش غنج نزد. مریم چشمانش را بست. یونس چاقو را در‌آورد. هاجر از دور یونس را دید. به‌سمت یونس دوید. جیغ کشید. مریم صدای مادرش را شنید. با چشمان بسته گفت: آخ‌جون  بوآ دی‌ام اومد. سه تایی بازی می‌کنیم. کاش ننه حمیرا‌ام اومده بود!

یونس چاقو را روی گردن مریم گذاشت. صدای اذان می‌آمد . خون مریم دشداشه‌ی سفید یونس را قرمز کرد. هاجر جیغ کشید. دریا قرمز شد.

* دی  :   مادر

* غنا هشت زدن :  نوعی صدای امواج دریا

* امامزاده مهیمن :  امامزاده ای در بندر لنگه

                               

 

داستان (14)

 

داستانی از خانم مریم رضایی. با هم می خوانیم:

عروسك

آرام و بي‌صدا دراز كشيده بود. منتظر بود. منتظر كودك تا بيدار شود. تنش از بازدم كودك مرطوب و داغ شده بود و لب‌هاي به‌هم ‌دوخته شده از فرياد پر و خالي مي‌شدند .

پاها يك چوب كه به شكل هشت بود. كودك تمام هفته را گشته بود تا توانسته بود مثل آن را پيدا كند. تنه و دست‌ها سه چوب ديگر كه مادر با نخ به هم وصل كرده بود . سر كوچك‌تر از يك گردو! مادر از تكه پارچه‌هاي كهنه درست كرده بود. لب‌ها چند بخيه با نخ قرمز. هميشه خندان. و چشم‌ها دو دگمه‌ي سياه كوچك از لباس‌هاي كهنه‌ي كودك. يك هفته‌ي تمام التماس مادررا كرده بود تا توانسته بود راضي‌اش كند دوباره يكي مثل آن‌ را برايش درست كند. و روزها گشته بود تا توانسته بود مثل آن چوب‌هايي كه مادر گفته بود را پيدا كند. آن پنج تاي قبلي كم‌تر وقتش را گرفته بودند. خيره به دستان مادر مانده بود. و وقتي مادر با يك تكه نخ سر را به تنه محكم كرد او را به كودك سپرد. و كودك خنديد. موزيانه خنديد! به‌اندازه‌ي يك دست مادر و دو دست كودك بود. ظريف و شكننده. او را نبوسيد. محكم به سينه فشار داد. خنديد.

چشم‌هاي كودك باز شد.  با ناز به مادر سلام داد. به عروسك سلام نداد. به او نگاه كرد. يخ زده بود. فكر كرد. حتي بازدم مادر هم ديگر گرمش نمي كرد. انتظارش بي‌نتيجه ماند. چشم‌ها دير باز شدند. كودك ناراحت نشد. گريه كرد. گريه كرد نه به‌خاطر اين‌كه ناراحت بود. گريه كرد تا عروسك ديگري مادر برايش بسازد. لباس‌هايي كه مادر دوخته بود از تنش در‌آورد. او را به كناري انداخت. سا كت شد. فكر كرد. به اين‌كه مثل آن چوب‌ها را از كجا مي‌تواند پيدا كند. و اين لباس‌ها مال او مي‌شود. مال عروسك جديد. فكر كرد و خنديد. موزيانه خنديد.

 

 چشم‌ها باز شدند. موها درهم. لباس‌ها به‌كناري مچاله شده. سر پستان‌هايش درد مي‌كرد. و تنش يخ كرده بود. فكر كرد. حتي بازدم مادر هم نمي‌توانست گرمش كند. به زحمت از جا بلند شد. خسته بود. نگاه كرد. همه‌چيز در نظرش نا‌آشنا آمد. فكر كرد. به غريبه‌اي كه دي‌شب در كنارش بود. و خانه‌اي كه ديگر از آن او نبود. فكر كرد. به غريبه‌اي كه امشب در كنارش خواهد خفت. و خانه‌ي جديدي كه از آن او خواهد شد. فكر كرد. به عروسك‌هايش. به عروسك‌هاي خرد شده. آه! عروسك‌هاي چوبي زنده! عروسك‌هاي بي‌ارزش با‌احساس! چشم‌ها بسته شد. عروسك‌ها نفرينش كرده بودند... .