داستانی از خودم. جدید نیست. فکر می کنم سال 83 بود که این داستان رو نوشتم. برام خاطره انگیزه برای همین می ذارمش که شما هم بخونین. ممنون.

 

سیاتیک

آقا رضا سگرمه هاش را درهم کشیده و لب و لوچه اش از همیشه آویزان تر است. چیزی نمانده که ابروهای سفید و کلفتش از زور اخم برسند به هم. هروقت حالش گرفته باشد همین شکلی می شود. به قول مهران، وقتی صبح ها از در بوتیک می آید تو، از وضعیت لب و لوچه اش می شود فهمید حال و روزش چطور است. انصافا هم مهران با این که دو سه ماه بیشتر نیست اینجا کار می کند بهتر از من می شناسدش. حالا هم حال آقا رضا را فهمیده که رفته است طبقه ی بالا و سرش را با مرتب کردن شلوارهای لی گرم کرده است.

   این روزها آقا رضا دو سه ساعتی دیرتر از معمول می آید. می داند که بازار بعد عید، کاهو بازار است و خواب ملس صبح را به نشستن روی صندلی و مگس پراندن ترجیح می دهد. از لنگیدنش می شود فهمید تازه از رختخواب بیرون آمده. خودش می گوید صبح ها که بیدار می شود، یکی دو ساعتی طول می کشد تا درد سیاتیک دست از سرش بردارد. هنوز آقا رضا باسنش را روی صندلی حابه جا نکرده که دختر می آید تو. سلام می کند. پشتم به در بوتیک است و قفسه ی تی شرت ها را مرتب می کنم.

_ محمد آقا مشتری داری!

   از لحن آقا رضا دستم می آید که اصلا دلش نمی خواهد این مشتری دست خالی بیرون برود. تو این وضعیت بازار همین که کسی پایش را بگذارد تو بوتیک غنیمت است. آقا مهران هم که احتمالا از پنجره ی کوچک طبقه ی بالا مشغول دید زدن فروشنده ی جدید مانتو فروشی روبه رو است.

_ بفرمایید خانوم، در خدمتتون هستم.

   ریزه است و سبزه. صورت ملیحی دارد و انگار بیشتر از چند ثانیه نمی تواند توی چشم هام نگاه کند. من هم با پررویی تمام زل می زنم تو صورتش. گونه هاش گل انداخته و نگاهش بین صورت من و زمین در رفت و آمد است.

_ یه تی شرت پسرونه می خواستم. سفید و آستین بلند، اندامی باشه لطفا.

   آقا رضا طبق عادت همیشگی اش وارد معرکه می شود:

_ محمد جان از اون مارک "ولتاژ" آستین دارشو نشونشون بده.

   مهران از من پرروتر است و در چنین مواقعی با رفتارش به آقا رضا حالی می کند که نباید توی کار فروشنده دخالت کرد، حتی اگر صاحب مغازه باشد. راست می گوید مهران. وقتی آقا رضا پا برهنه می پرد وسط صحبت من و مشتری، به کل تمرکزم را روی جنس ها از دست می دهم. تی شرت را روی میز باز می کنم:

_ این تی شرت کار ترکه. مارکش ولتاژه، از نظر کیفیت کارش خیلی عالیه. می خواید به کسی هدیه بدید؟

   گوشه ی تی شرت را با دو انگشت لمس می کند و همان طور که نگاهش روی تی شرت است می گوید:

_ این که اندامی نیست، گشاده. اندامیشو ندارید؟

   مهران روی پله ها ایستاده است. می دانستم صدای این دختر می کشاندش پایین. عاشق صداهای زیر و ظریف است. همین که می بیند آقا رضا نگاهش می کند، سرش را به مرتب کردن لباس مانکنی که روی پله هاست بند می کند. تی شرت زرد رنگ اندامی را روی میز باز می کنم.

_ این که سفید نیست آقا!

   می گویم:

_ لیموییه، رنگ ساله، این آخریشه. همشو بردن. از سفید که خیلی شیک تره خانوم.

   با بی میلی تی شرت را زیر و رو می کند. با لبخندی ساختگی می گویم:

_ چه سایزی می خواید؟ هدیه است دیگه نه؟

_ نه! منو فرستاده براش تی شرت بخرم.فقط سفید می پوشه. سایزش هم تقریبا دو برابر شماست!

   خدا بدهد شانس. یارو با آن هیکل خیکی اش چه چیزی تور کرده. تازه سفارش لباس هم بهش می دهد. آن وقت ما توی هفت آسمان یک ستاره که هیچ، یک بادبادک هم نداریم. بدی شغل ما این است دیگر. زیاد حسرت می خوریم. مخصوصا که بوتیک بالای شهر باشد. به قول مهران از صبح تا شب باید این بچه مایه دارهای سرخوش را تماشا کنی و حسرت بخوری و شب بروی توی سگ دانی خودت کپه ی مرگت را بگذاری. آقا رضا دوباره وارد میدان می شود:

_ اگه سفید می خوان از اون آستین کوتاه های "کاتونی" رو براشون بیار.

   با این که می دانم دختر تی شرت آستین بلند می خواهد، تی شرت مد نظر آقا رضا را می گذارم روی میز.

_ نه، نه، گفته حتما آستین بلند باشه.

   کم کم دارم کلافه می شوم و از فروختن جنس به این مشتری ناامید. مهران که حالم را خوانده از پله ها می آید پایین و وارد عمل می شود. شگردش را می شناسم. آن قدر شلوغ بازی در می آورد که مشتری یادش می رود چه می خواسته است. بعد هم جنس دلخواه خودش را می دهد دست مشتری و خداحافظ. به خاطر همین جنس فروختن هایش است که هنوز نیامده حقوقش شده هم اندازه ی حقوق من.

_ ببینید خانوم، اگر نظر منو می خواید از این کار لیمویی براشون ببرید. چون هم رنگش خیلی روشنه، هم اندامیه، هم آستین بلنده، هم این که جنسش عالیه. مطمئن باشید وقتی این تی شرت رو ببینن اینقدر ازش خوششون میاد که یادشون میره چه رنگی می خواستن. فکر می کنم سایز xxl  اندازشون باشه. مبارکشون باشه.

   بعد هم در یک چشم به هم زدن تی شرت را می گذارد تو پاکت و می دهد دست دختر. نیش آقا رضا تا بناگوش باز شده است و دختر هاج و واج مهران را نگاه می کند. باز هم گونه هاش گل می اندازد و می گوید:

_ آخه...

_ آخه نداره که دیگه خانوم، شما ببرید اگر خوششون نیومد بیارید من خودم حلش می کنم. حله؟

   دلم برای دختر می سوزد. از آن هایی است که سر و زبان سر و کله زدن با فروشنده ای مثل مهران را ندارد. مهران بی محابا می تازد و در نهایت دختر تسلیم می شود. با دودلی پول تی شرت را به آقا رضای خندان می پردازد و بیرون می رود. آقا رضا لبخندی معنادار تحویل مهران می دهد و مهران برای تکمیل کردن شیرین کاری اش بالا می رود و یک استکان چای برای آقا رضا می آورد.

   دو ساعتی از ظهر گذشته است. پاهام دیگر مال خودم نیست. این نیم ساعت آخر همیشه به اندازه ی چهار پنج ساعت قبلی طول می کشد. مهران مطابق هر روز به بهانه ی دوری راه نیم ساعت زودتر رفته و من هم چشم انتظار فرمان آقا رضا ایستاده ام که شاید چند دقیقه ای زودتر تعطیل کند و چند دقیقه ای به خواب بعد از ظهرم اضافه شود. نشسته ام روی چهارپایه و چرت می زنم که همان دختر می آید تو. پشت سرش هم یکی از این جوان هایی که از بس بدن سازی کرده دیگر کم تر به آدمیزاد شبیه است، وارد می شود. تی شرت سفید اندامی که مرد جوان به تن دارد، ریزترین خط های بدن عضلانی اش را هم به رخ می کشد. دختر با رنگی پریده می رود و گوشه ای می ایستد. جوان بدون آن که سلام کند پاکت را می اندازد روی میز جلوی من.

_ اینو عوضش کن داداش!

   از جایم بلند می شوم و به کنایه می گویم:

_ سلام عرض شد.

_ علیک، اصلا نمی خواد عوضش کنی، پولشو بده می خوام برم.

با تعجب به پسر و بعد به صورت دختر نگاه می کنم. دختر گونه هاش گل انداخته و با انگشت های دستش بازی می کند.

_ نشنیدی چی گفتم؟ به این احمق گفتم بره تی شرت سفید بگیره اینو آورده برام. مگه به شما نگفت تی شرت سفید می خوام؟ واسه چی اینو دادید بهش؟

   دختر هنوز سرش پایین است. همین که می آیم توضیح بدهم آقا رضا می پرد توی حرفم:

_ ما که تا مشتری جنسی رو نخواد نمی دیم آقای محترم. الانم اگر راضی نیستید می تونید جاش یه چیز دیگه ببرید. اما پس نمی گیریم، شرمنده!

   رگ های گردن جوان می زند بیرون. دختر که حالت صورت جوان را می بیند از بوتیک می زند بیرون.

_ بله!؟ پس نمی گیری؟ بی جا می کنی که پس نگیری! مگه می تونی پس نگیری، من اصلا همچین چیزی نخواستم. دختره ی گیج رو گیر آوردین هر چی دلتون خواسته کردین تو پاچش؟ فکر کردین شهر هرته هان؟

   رنگ آقا رضا اول سفید می شود و بعد کم کم به سرخی می زند. زبانش بند آمده و لب هاش شروع می کنند به لرزیدن. می گویم:

_ آقای محترم این چه طرز صحبت کردنه؟ لااقل احترام موهای سفید حاج آقا رو نگه دارید.

_ ببند دهنتو آویزون! این پیری ها از همه گشنه ترن. احترام چی چیشو نگه دارم؟ پول منو پس می دین یا قاطی کنم؟

   بار اول نیست که دلم می خواهد هیکلم دو برابر چیزی باشد که هست. کاش لااقل یکی دو تا از فنون رزمی را بلد بودم. نه می توانم به کل کل کردن ادامه بدهم و درگیر شوم و نه تحمل تحقیر شدن آقا رضا را دارم. کاش لااقل خود مهران که این گند را بالا آورده این جا بود. ادعا می کرد کمربند مشکی دارد از پس خیلی ها بر آمده است. آقا رضا در صندوق را باز می کند. دست هاش دیگر به وضوح می لرزد. به اندازه ی قیمت تی شرت پول می شمارد و روی میز می اندازد. مرد جوان پول ها را برمی دارد و می شمارد. زیر لب فحش می دهد و به طرف در می رود. از خودم بدم می آید. از آقا رضا بدم می آید. که چه؟ از چه می ترسم؟

_ به کی فحش می دی مرتیکه ی الاغ؟

   یقه ی جوان را می گیرم و از بوتیک هولش می دهم بیرون. دختر که کنار پاساژ ایستاده بود می دود به طرف مان. هنوز سرم را بلند نکرده ام که مشت اول می خورد تو دماغم. مغازه های پاساژ دارند به دورم می چرخند که لگد را روی آب گاهم حس می کنم. وسط پاساژ ولو شده ام. آقا رضا لنگ لنگان به طرفم می آید. می لنگد و می چرخد و می آید. همه چیز می چرخد و می چرخد و انگار تنها نگاه دختر است که هر از گاهی ثابت می ماند، دختر لبخند می زند!