با پوزش از تاخیر نسبتن طولانی/ داستانی از خودم رو برای نقد می ذارم:

 منحني آسماني

      در خانه را پشت سرش بست. حوالي ظهر بود و کوچه خلوت. به‌آرامي نفسش را از ميان دانه‌هاي برفي که در هم مي‌پيچيدند و پايين مي‌آمدند بيرون داد و امتداد ابري آن را تا ناپديد شدن دنبال کرد.

  قدش بلند بود و چهارشانه. صورتي سرد داشت و نگاهي آرام. دانه‌هاي سفيد برف روي پالتوي بلند مشکي مي‌افتادند و بعد از چند لحظه توي سياهي پالتو گم مي‌شدند. موهاي جوگندمي‌اش را از روي پيشاني کنار زد. دست‌ها را در جيب‌هاي پالتو فرو برد و به‌راه افتاد. ماشين را چند کوچه پايين‌تر پارک کرده بود. بر‌خلاف هميشه سکوت کوچه عذابش مي‌داد. باد دانه‌هاي ريز برف را به شيشه‌هاي عينکش مي‌کوبيد. به ماشين که رسيد، با عجله داخل خزيد و در را بست. خودش را جمع و جور کرد و سرش را روي فرمان گذاشت. لايه‌اي از بخار شيشه‌هاي عينکش را پوشاند. سرش را بلند کرد و با انگشت اشاره روي شيشه‌ي عينک يک منحني کشيد. حالا ديگر مي‌توانست همه جا را از توي منحني ببيند.

  به صندلي تکيه داد. سيگاري روشن کرد. دفترچه‌اي را از روي صندلي کناري برداشت:

 "دريا عمادي.....سه شنبه‌ها....12_10"

  نفس را يک‌جا از سينه بيرون داد. دريا عمادي. اولين بار خودش تماس گرفته بود نه پدر و مادرش.

_الو، سلام، آقاي ميرشکار؟...براي آموزش طراحي مزاحمتون شدم...

  شانزده ساله بود. قدي نسبتاً بلند و لاغر. با موهايي بلند که هميشه پشت سر مي‌بست و چشماني درشت که با ديگر اعضاي صورت هم‌خواني نداشت. طوري نگاه مي‌کرد که انگار  توي صورتت دنبال چيزي مي‌گشت. هميشه او را با تي‌شرت آبي و شلوار جين آسماني و دمپايي‌هاي خانگي آبي ديده بود. رنگ لاک ناخن‌ها و آرايش ملايم صورتش تماماً به آبي مي‌زد و با چشم‌ها و موهاي مشکي، ترکيب جالبي از رنگ‌هاي آبي و مشکي ايجاد کرده بود. بازيگوش بود و بي پروا. اين را بعد از تمام شدن اولين جلسه‌ي تدريس در خانه‌ي دخترک به‌خوبي فهميده بود.

رهگذري با عجله از کنار ماشين گذشت. برف شديدتر شده بود. انگار دانه‌هاي برف به‌محض ديدنش، به‌طرفش خيز برمي‌داشتند و به شيشه مي‌چسبيدند. با انگشت يک منحني روي شيشه‌ي بخار گرفته‌ي ماشين کشيد.

  آن پاهاي کشيده و ظريف با شلوار جين آسماني چه‌قدر به‌نظرش متناسب مي‌آمد. طرح آناتومي زياد کشيده بود، اما هيچ‌وقت منحني ساق هيچ پايي اين‌قدر توجهش را جلب نکرده بود. سه‌شنبه‌ها، وقتي تدريس تمام مي‌شد ، از دريا مي‌خواست براي تمرين طرحي بکشد. بي‌اختيار نگاهش به پاهاي دخترک دوخته مي‌شد. عادت داشت پاهايش را روي هم بيندازد و او به انحنايي آسماني رنگ از زانو تا مچ پاي دختر خيره مي‌ماند. هيچ‌وقت از اين‌کار احساس شرم نکرده بود. دريا يکي از شاگردانش بود، کوچکتر از دخترش.

  از داخل داشبورد قوطي قرص را بيرون آورد و يکي را بلعيد. دکتر قرص‌هايش را زياد کرده بود. اين قرص‌ها کرختش مي‌کرد. دکتر گفته بود کمتر طراحي کند. نمي‌دانست چرا دکتر چنين چيزي از او خواسته است. طراحي آرامش مي‌کرد. مخصوصاً طرح‌هايي پر از منحني. تازگي‌ها عادت کرده بود با پاستل آبي آسماني منحني‌هايي روي صفحه‌ي سفيد بکشد. خوب مي‌دانست که پشت يکي از همين منحني‌هاي آبي زيباترين منحني پنهان است. بايد هر طور شده آن منحني را مي‌کشيد؛ با پاستل سفيد روي صفحه‌ي آبي. فرصت زيادي باقي نمانده بود. آخرين جلسه نزديک مي‌شد و شايد ديگر هيچ‌وقت نمي‌توانست آن منحني را بکشد.

  ماشيني با سرعت گذشت. آب و گل به شيشه پاشيده شد و دانه‌هاي برف با تقلاي زياد غرق شدند.

  جلسه‌ي آخر بود و نبايد منحني را از دست مي‌داد. صفحه‌اي آبي رنگ را روي تخته‌ي طراحي گذاشت و پاستل سفيد را توي جيب بغل پالتويش فرو برد و به‌راه افتاد.

  ساعت 11 بود و باز هم منحني آبي رنگ. اگر موضوع را به دختر مي‌گفت حتماً فکرهاي بي‌خود مي‌کرد و اجازه‌ي چنين کاري را نمي‌داد. بايد کار را يکسره مي‌کرد. زير نگاه بهت زده‌ي دريا، کنار صندلي روي زمين نشست و به آرامي دمپاي شلوار دختر را تا زانو بالا زد. قلبش تند مي‌زد. منحني سفيد رنگ زيباتر از آني بود که تصورش را مي‌کرد. با انگشتان لرزانش به‌آرامي منحني را لمس کرد. دريا تکان نمي‌خورد. انگار توان حرف زدن را هم از دست داده بود. پاستل سفيد را از جيب پالتو که روي پشتي صندلي آويزان بود بيرون آورد و آن انحنا را روي کاغذ آبي رنگ کشيد. از شدت هيجان پاستل را در دست خرد کرد و ذرات پاستل سفيد مثل دانه‌هاي برف روي منحني باريد.

  دانه‌هاي برف روي منحني کشيده شده روي شيشه‌ي ماشين مي‌افتادند. به صندلي عقب ماشين نگاه کرد. روي صفحه‌اي کاملاً آبي، منحني سفيد خودنمايي مي‌کرد. لبخندي زد و ماشينش را روشن کرد. بايد به‌خانه برمي‌گشت.