داستان(35) و مقاله
جای خالی صدمین سوزن
چهاردستوپا کف اتاق راه میرود و با دقت روی فرش دست میکشد. درست مثل من. دنبال سوزنی میگردیم که گم شده. صدمین سوزن از یک جعبه سوزن صدتایی. وقتی کتابام را گذاشتم روی میز، خورد به جعبهی کوچک و سوزنها پخش شدند روی فرش. رو جعبه نوشته شده است "صد عدد". اما سوزنها را که جمع کردم و شمردم نود و نه تا بود. سه بار شمردمشان. هرچه میگردیم صدمی را پیدا نمیکنیم. این درست که من جعبه را ندیده بودم و باعث شده بودم بیافتد، اما چرا باید جعبهی سوزن رو میز باشد؟ "چرا" ندارد! شیرین خانم عادت دارد هر چیزی را که میخرد، اول چند روزی روی میز ناهارخوری خاک بخورد و بعد جابهجاش کند! این جعبهی سوزن هم یکی دو روزی میشد که آنجا بود. گفته بودم برش دارد. "خوب تو که حواست بود برش میداشتی، حکم شده که من باید حواسم به همه چیز باشد؟" چندمین بار است که دارم سر تا ته اتاق را چهار دست و پا میگردم. چهارزانو مینشینم و زل میزنم به شیرین. عینک مطالعهاش را به چشم زده تا بهتر ببیند. موهاش شره کرده است پایین و نیمی از صورتش را پوشانده. تارهای سفید مو اینجا و آنجا روی سرش چشمک میزنند. هرچه میگویم موهاش را رنگ کند قبول نمیکند. شاید به این خاطر که فکر میکند با اینکار پای برگهی "دیگر جوان نیستم" را امضا میکند. میگویم: " شاید از اولش هم جعبه صدتایی نبوده. این همه گشتیم، اگر بود پیدا میشد." بدون اینکه سرش را بلند کند میگوید:" نمیشود که همینطوری ولش کرد. یاشار الان از مدرسه میآید و میدانی که این بچه یکجا بند بشو نیست. دایم ورجه وورجه میکند. آمدیم و سوزن لای فرش باشد. آنوقت بیا و درستاش کن!" جالب است که انگار اصلن براش مهم نیست سوزن برود توی پای من. از همان اول که گفتم سوزنها ریخته یکبند نگران یاشار است. تو این هشت سالی که یاشار بهدنیا آمده انگار هر روز تو ذهنش محوتر میشوم. آنقدر محو که دیگر نمیبیندم. درست مثل الان. انگار فقط من مقصرم که سوزنها ریخته. برای نشان دادن عصبانیتاش، سر بلند نمیکند که موقع حرف زدن مرا نبیند. تصمیم میگیرم بلند شوم و بروم دنبال کارم. اما وقتی به یاد یاشار میافتم و سوزنی که احتمال دارد یک جایی لای پرزهای فرش پنهان شده باشد، پشیمان میشوم. دوباره شروع میکنم به چهار دست و پا گز کردن اتاق. شیرین با همان شلوارک و زانوهای برهنه نیم ساعت است که رو فرش میسرد. زانوهاش حسابی قرمز شدهاند اما دست بردار نیست. رو ساق پاش چند جای بریدگی تیغ که خون روش خشکیده را میبینم. میداند که دوست ندارم موهای بدنش را با تیغ بزند. اما این هم مثل خیلی چیزهای دیگر، دیگر براش مهم نیست. برای بار چندم میگوید: " نمیشد قبل از اینکه کتاب را بگذاری روی میز یک نگاه میانداختی که چیزی روش نباشد؟" لحنش عصبیتر از بارهای پیش است. این حق بهجانب بودن همیشگیاش آزارم میدهد. میخواهم برای بار چندم توضیح بدهم که مقصر اصلی اوست، اما جملههای تکراری را هنوز بیرون نیامده میبلعم و آهی را با صدا فوت میکنم بیرون. کف دستهام، آنقدر که روی فرش کشیدهامشان خشک شده است. این بار چندمی است که از بی دقتیهای شیرین تو دردسر میافتیم؟ موارد آنقدر زیاد است که نمیشود شمرد. آخرین چیزهایی که به یادم میآید شکستگی دست یاشار است. خانم بچه را میبرد پارک و خودش سرگرم تماشای نمایشگاه کتاب گوشهی پارک میشود. یا همین سه روز پیش. یادش رفته بود سماور را خاموش کند و کم مانده بود خانه و زندگیمان را خاکستر کند. بعدش هم طلبکار شده بود که چرا من حواسم نبوده! چهار زانو مینشیند و سرش را تکیه میدهد به دیوار و چشمهاش را میبندد. میدانم او هم مثل من آنقدر سرش پایین بوده و نگاهاش رو فرش چرخیده که سرگیجه گرفته است. چشمهاش را باز میکند. قطرهای اشک روی چینی که به تازگی گوشهی چشماش نشسته خشکیده است. کف دست را رو پیشانیاش میگذارد و درمانده و ملالتگر نگاهام میکند. چشمهاش از پشت شیشهی عینک کوچکتر شدهاند. میگویم: " بله؟ لابد بازهم همهی تقصیرها گردن من است؟ چند بار گفتم هرچیزی را که میخری همان موقع بگذار سرجاش؟" کلافه از جاش بلند میشود. همانطور که از اتاق میرود بیرون با لحنی عجیب میگوید: "بس کن دیگر، تو را به خدا بس کن..." حسی عجیب تو لحناش است. چیزی که انگار تا بهحال تو کلاماش تجربه نکرده بودم. سعی میکنم نامی را که برای حس این کلاماش تو ذهنم میچرخد پس بزنم، اما نمیشود. بزرگ و بزرگتر میشود و تمام ذهنم را پر میکند. اشتباه نمیکنم. شیرین با لحنی منزجرانه آن جمله را گفت. نفسم را با صدا بیرون میدهم. چیزی مثل لرزشی خفیف، مثل خشمی درمانده، یا شاید همان انزجار میدود تو تمام اعصاب بدنم.