داستانی از خانم معصومه شریفی:



صبح روز هفتم

صبح روز اولی که چشمانم را باز کردم و تصویر خودم را دیدم که وارونه به سقف اتاق چسبیده و زل زده به خودم، فکر کردم خواب می بینم . پلکهایم را چند بار به هم زدم ولی خواب نبودم هر بار که پلکم را باز می کردم باز خودم را می دیدم که بالای سرم به سقف اتاق چسبیده و به من خیره شده است. خواستم با دست چشمانم را بمالم تا تصوبر محو شود ولی دستم بالا نیامد اصلا حس نداشت. ترسیدم، فکر کردم شاید سکته کرده باشم . سعی کردم پایم را تکان دهم ولی نتوانستم ، هیچ کدام از اعضای بدنم به فرمان من نبود. زبانم قفل شده بود، نه می توانستم فریاد بزنم نه چیزی بگویم ترسیده بودم. مردمک چشمم مدام در حدقه می چرخید. روحم مثل لقمه ای که وسط گلو گیر کرده باشد لای سقف گیر کرده بود نه بالا می رفت نه پایین می آمد.
روز دوم که چشمانم را باز کردم باز خودم را دیدم که به سقف چسبیده تصمیم گرفتم هر طور شده خودم را پایین بکشم . تنها چشم هایم به فرمان من بود به چشمان خودم در سقف خیره شدم ، التماس کردم پایین بیاید فایده نداشت. چشمانم را بستم و تمام روز را به تیک تیک ثانیه شمار ساعت دیواری اتاق گوش دادم.
روز سوم را با خودم لج کردم و به نقطه ای سفید کمی آنطرف تر از تصویرم روی سقف خیره شدم... ، دنیا مثل عقربه های ساعت دور سرم می چرخید با همان تیک و تاک دیوانه وار، منظم و دقیق و بدون توقف . انگار نه انگار همه چیز برای من تمام شده هیچ چیز در آن چهاردیواری جریان نداشت الا عقربه هایی که می چرخیدند . شاید لازم بود زمان صفر شود تا من تمام شوم اما صفری در کار نبود ، نه توقفی در کار بود نه حتی بازگشتی این عقربه ثانیه شمار چنان در آن برزخ لعنتی دور خودش می چرخید که انگار رسالت سنگینی بر دوش دارد و باید به سر انجامی برسد .
صبح روز چهارم هم وضع همین بود ، نگاهی به او انداختم می دانستم نمی توانم روحم را پایین بکشم تصمیم گرفتم کار را یکسره کنم و هر طور شده از او بخواهم بالا برود تازه فهمیدم چیزهایی وحشتناکتر از مرگ هم در این دنیا هست مرگ برایم شده بود یک راه فرار. چشمانم پر از اشک شد قطره ای از سقف روی صورتم افتاد! بی فایده بود ...فکرم رفت به دخترانی که زنده زنده دفن می شدند اتاق برایم حکم گور داشت و سقفش سنگ قبری بود که روی سینه ام سنگینی می کرد...
روز پنجم اتاق پر شده بود از بوی تعفن ، بوی لاشه، بوی جانور مرده، این بو تنفس را برایم سخت کرده بود فکر کردم شاید موشی گوشه اتاق مرده است.
روز ششم مورچه ها شروع کردند به بالا رفتن از دست و پایم تعدادشان زیاد بود آنقدر که انگار توده ای سیاه روی بدنم رژه می رود فکر کردم مورچه ها مرا با موش مرده گوشه اتاق عوضی گرفته اند تمام روز ششم را به این فکر کردم که چرا مورچه ها اشتباه کرده اند !
صبح روز هفتم که چشمانم را باز کردم یک جفت چشم را روی تخت خواب دیدم که مورچه ها دورش را گرفته اند و با تردید ازآن بالا می روند.
پایان.
معصومه شریفی
زمستان 88