داستان
شک
آریا یعقوب زاده
شین: کاف:
درست بیست دقیقه از ساعت قرارمان گذشته و هنوز نیامدهای. موبایلت را هم جواب نمیدهی. اما میدانم که میآیی. قول دادهای.کمکم دارد سردم میشود. خورشید کم رمق بعدازظهر پاییز ، مثل من کم حوصله شده و دارد زورهای آخرش را میزند. سایهی من و "کاف" همانطور قد میکشد و بلندتر میشود. سایهی یک بدن با دو سر! پاهای بیتفاوت مردی سایهمان را لگد میکند و رد میشود. پارک خلوت است. اگر بیایی از همان ورودی پارک دیده میشوی. کاف دستش را تو جیب فرومیکند و جعبهی سیگار را میآورد بیرون. من هم دست تو جیب دیگر میکنم و فندک را درمیآورم و برایش آتش میکنم. میگوید: | "شین" دوباره با گوشیاش شماره میگیرد و بعد از چند لحظه قطع میکند. برادر سادهلوح من هنوز امید دارد که او بیاید! گاهی این اصرار های ابلهانهاش کلافهام میکند. مردی با بچهای توی بغل از جلوی نیمکتی که روش نشستهایم رد میشود. مرد بیتفاوت است اما بچهی دو، سه ساله با چشمهای گرد شده نگاهمان میکند. بعد از بیست و هشت سال مردم این شهر به دو دوقلوهای خارقالعادهشان عادت کردهاند اما این بچه انگار بار اولی است که ما را میبیند. با اینکه هرکدام کنترل نیمی از بدن مشترک مان را داریم کاملن باهم هماهنگ شدهایم. .همین که سیگار درمیآورم، فندک را روشن میکند. میگویم: |
کاف: میدانستم که نمیآید. حالا او جوگیر شده و یک حرفی زده. ما سادهایم که باور کردیم. آخر کی حاضر است با دوقلوهای عجیب و غریبی مثل ما رابطهی عاشقانه برقرار کند؟!
این را میگوید و پوزخند میزند. کاف از همان اول هم نسبت به تو بدبین بود. بیا ! خواهش میکنم بیا! میدانم که با بقیه فرق داری. یک سال است که هر شب صدایت را میشنوم. گفتی که دوستمان داری. نگفتی؟ میگویم: | حیف شد. شکمم را صابون زده بودم که بعد از عمری ناکامی بالاخره شاید بخت ما هم باز شود و ناکام از لذت همآغوشی با جنس لطیف از دنیا نرویم. من هم کمکم داشت باورم میشد که این یکی دیگر ماندنیست و از سر دل سوزی سراغمان نیامده. میگوید: |
شین: این با بقیه فرق دارد. اگر ماندنی نبود یک سال تمام با ما چت نمیکرد و این همه به ما زنگ نمیزد. مریض که نیست الکی بگوید دوستمان دارد و بعد از یک سال بخواهد ما را ببیند.
با دود سیگار بازی می کند و می گوید: | از پشت دود نگاهش می کنم و می گویم: |
کاف : دلت را بیخود خوش کردهای. از همان روزی که قرار گذاشته دیگر گوشیاش را جواب نداده. انگار بار اول است که ما را سر کار گذاشتهاند! از اولش هم راضی نبودم این همه راه را تا اینجا بیایم. اگر هم آمدم به این خاطر بود که به مغز کوچکت ثابت کنم نباید برای اینجور چیزها وقت گذاشت.
با صدای قدمهایی که میشنوم سرم را برمیگردانم، تو نیستی. پیرمرد سلانه سلانه رد میشود. میدانم که کاف به دروغ خود را به بیتفاوتی زده است. وگرنه دلش از من خیلی آشوبتر است. شاید هم حسودیاش میشود. از چند ماه پیش به اینور بیشتر شبها میخوابید و گوشی و صدای زیبای تو را تا نیمههای شب به من واگذار میکرد. خوب میداند و خوب میدانم که صدا و حرفهای من را بیشتر دوست داری. میگوید: | به نظر نمیآید این روضههای من بر مخاش اثری داشته باشد. از اولش هم همینطور بود. نمیدانم ما دوتا که از دوقلو هم دوقلوتریم و از همان اول همهی تجربههامان یکی بوده، چرا باید اینقدر فکرمان گودرز و شقایق باشد؟! کمکم دارم عصبی میشوم. سعی میکنم سرم را با تماشای رقص دود سیگار گرم کنم. هوا سرد است. این کاپشن بیخاصیت که سلیقهی جناب شین است هم که اصلن گرمم نمیکند. چراغهای پارک را روشن میکنند. می گویم: |
کاف : تو که نمیخواهی تا شب اینجا بنشینی تا از سرما یخ بزنیم نه؟
شین: صبر داشته باش...میآید...
شک ندارم او از من عاشقتر است. بیقراریش را با سیگارهایی که می کشد و دودش را میدهد تو ریههامان میشود شمرد. میگوید: | حسابی کلافهام کرده است. دخترهی پتیاره ما را پیچانده و این شین ابله هم که دست بردار نیست. حالم از دلسوزیهای دیگران که باعث و بانی اصلیاش شین است به هم میخورد. میگویم: |
کاف : تو را به هرچه اعتقاد داری دست بردار. میدانی که از انتظار بیخود متنفرم.
شین : میآید...به خدا قسم میآید...تو هم خودت را به آن راه نزن. بیشتر از من دلت میخواهد که بیاید. او اولین دختری است که با تمام قلب و روحم دوستش دارم. با همین قلب و روحی که در بدن مشترک ماست. میدانم که او هم همین احساس را به ما دارد.
با دست به سینهمان اشاره میکند و می گوید: | این دیگر احمقانهترین حرفی است که تا به حال شنیدهام. میگویم: |
کاف : اگر منظورت از قلب همینی است که این توست، یادت نرود که این قلب مشترک است. من هم هیچ احساسی از آن نوع که میگویی حس نمیکنم. روح هم که فقط اینجاست نه جای دیگر. اینجا هم که تنها جایی از ماست که جداست!
و با انگشت اشاره به پیشانیاش میکوبد. هوا گرگ و میش شده. دلم گرفته است. از کاف بدم میآید. اگر عاشق نباشد چه؟ اگر بیایی و بمانی و او عاشق نباشد؟ چطور ممکن است؟ میگویم: | این پسر کاملن زده است به سرش! با این حساب اگر بفهمد بهانهی خیلی از آن کارهایی که با کلی التماس راضیاش میکردم، تصور عکس همین معشوقهی مقدساش بوده ما را میکشد. می گوید: |
شین: مثل اینکه یادت رفته به جز کلهمان همه چیزمان مشترک است. کم پیش آمده که احساسی را من داشته باشم و تو نداشته باشی. حتا احساس جنسی. هرکداممان که تحریک میشود آنیکی هم بدون اراده تحریک میشود. ضمنن، فراموش نکن دکترها گفتهاند مرگ هرکدام از ما باعث مرگ دیگری هم میشود. پس بهجز جسم چیز دیگری هم این وسط مشترک است. میدانم علت انکار علاقهات چیست. نمیخواستم بگویم اما میگویم...
زیر نور چراغ پارک صورتش را میبینم که خون میدود زیر پوستش و این بیشتر به گفتن تشویقم میکند: | زل میزنم توی صورتش. غریبه است. انگار دیگر نمیشناسمش. دلم میخواهد از خودم جدایش کنم و به هر طرف که میشود بدوم. |
شین: مشکل تو حسادت است برادر! حسادت! خوب میدانی که علاقهاش به من خیلی بیشتر است. همین است که آزارت میدهد. این حسادت کهنه را خیلی وقت است که میشناسم. حالا هم همان است که چنگ انداخته و دارد خفهات میکند.
قلبمان آنقدر تند و بلند میزند که میشود صدای نالههاش را شنید. همان است که اینهمه خون را به صورتهامان هل میدهد. میایستیم و تقریبن با فریاد میگوید: | حسادت! به او؟ به شین؟!! قلبم تیر میکشد. ضربهی بدی زد. او دشمن است و من که همیشه از او بهتر فکر کردهام ضربهی جانانهای خواهم زد. میایستیم: |
کاف : پس تو هم گوش کن برادر احمق من! درست فکر کردی. من هم از همان روزی که عکسش را برایمان فرستاد بیقرارش شدم. اما نه بیقرار خودش. بلکه بیقرار بالاتنه و کمر باریک و ساق خوشتراشی که برایمان انداخته بود بیرون. من هیچوقت به حقارت عاشقانهی تو حسادت نمیکنم. تو که میگویی احساسمان و روحمان یکی است چطور نفهمیدی؟ چطور من تحریک میشدم و میتوانستم کاری کنم که تو نفهمی. برادر ابله من احساس و روح و هر مزخرفی که میگویی اینجاست. توی مغز. توی یک مشت عصب و جریان ضعیف برق...
چیزی مثل جریان برق تمام وجودم را فرامیگیرد. تصاویری که کاف از او در ذهنش تجسم کرده برایم واضح و واضحتر میشود. با تمام توانی که در دستم دارم به صورتش میکوبم. روی زمین میافتیم و صورت پر از خون کاف را میبینم که با دردی ناگهانی آرام آرام محو میشود. | ناگهان دستی را که تحت کنترل مغز اوست مشت میکند و محکم به صورتم میکوبد. تعادلمان به هم میخورد و میافتیم روی زمین. صورتم را برمیگردانم و سر او را روی لبهی جدول میبینم که خون از شقیقهاش فوران میکند. |
پایان