دیگر گم نخواهم شد
امروز صبح، مادر سودا خودش را کُشت. گویا یکی دو مُشت قرص خواب خورده و توی وان دراز کشیده و خوابیده. فردا دفنش میکنند. میدانم که از لابلای خاک خیس خوردۀ قبرش، بوی گس عطرش بیرون خواهد زد. سودا مدام جیغ میکشد و زار میزند. سودا نمیداند که فردا، من هم دفن خواهم شد! چشمهای سودا زیباتر شده از بس گریه کرده پُف کرده. چقدر دوستش دارم! کاش میشد سودا را هم پیش خودم پنهان کنم و ببرم.
مادرش مهربان بود. دستهاش لاغر بود با انگشتهایی کشیده. زیبا بود. سودا هم زیباست اما شبیه هم نیستند. وقتی مادرش از کنارم رد میشد، بوی عطر گساش سینهام را پُر میکرد. از آن عطرهایی که بویش هم روی تنت مینشیند و هم روی خاطرههایت. لاغر بود. ظریف بود. مادر من هم وقتی مُرد لاغر بود. مریض بود و تنها چیزی که از همان بچگیها توی یادم مانده، رنگی پریده است و چشمهایی پُر از درد. وقتی مادر سودا از کنارم رد میشد، نفس عمیق میکشیدم و بوی گس عطر را با ولع تو میدادم. مچ پاهاش ظریف بود مثل مادرم. مچ پاهای سودا هم ظریف است و همیشه زنجیر میبندد دور مچ پاش. میداند که من زنجیر پا را دوست دارم. برای نشانه هم که باشد، زنجیر دور پا نماد قشنگتری است از حلقۀ توی دست.
سرم درد میکند. مریضم. کاش سودا حالش خوب بود از من پرستاری میکرد. اگر مادر سودا نمرده بود، اگر نمُرده بود سودا به خانهشان میبُردم و پرستاریام میکرد.
مریض بودم بدتر از امروز. تب داشتم. نصفه شب که سودا خواب بود، حالم بدتر شد. همه جام داغ شده بود و حالم هِی به هم میخورد. آن شب دست و پای لاغر مادر سودا لاغرتر شده بود انگار. انگار که بخواهد مریض بشود و وقتی سودا کوچک است بمیرد. رفتم و گفتم که حالم خوب نیست. به سودا نگفتم. سودا رفته بود طبقۀ بالا خوابیده بود. خسته بود. نباید بیدار میشد. مثل حالا که باید بخوابد اما هرچه قرص میخورد، نمیتواند بخوابد.
به مادرش گفتم. خوابیدم روی تخت و گفتم حالم خوب نیست. دستش را با لاک زرشکی گذاشت روی پیشانیام. چه تبی داری تو بچه! دستش سرد بود و پیشانیام را خنک کرد. یک چیزهایی هم آورد که بخورم. گرسنه بودم. معدهام درد میکرد. دلم میخواست شیر بخورم، شیر گرم. بهش گفتم بهم شیر بدهد. خیلی لاغر بود. شاید میمُرد. بغلش کردم و التماس کردم که بهم شیر بدهد. لبهاش میلرزید. هیس هیس میکرد. اشکش درآمد و گفت سودا بیدار میشود. گفت ولش کنم اما من باید شیر میخوردم. داشتم کوچک میشدم. آنقدر کوچک که توی بغلش جا بگیرم. التماس کردم. او هم التماس کرد. زار زدم. دلهره داشت. التماس میکرد که ساکت باشم. میگفت سودا اگر بیدار شود میمیرد. من هم داشتم میمُردم. به پاش افتادم و انگشتهای پاش را بوسیدم و التماس کردم شیرم را بدهد بخورم. هیچ چیز نگفت. گفتم اگر میخواهد که ساکت باشم، باید شیرم را بدهد. قبول کرد. شاید دلش سوخت! توی بغلش خوابیدم و با ولع نوک پستانش را مکیدم. اول بوی عطر گس و بعد طعم شیر دهانم را پُر کرد. داغی شیر ریخت توی گلویم. وقتی شیر میخوردم، توی چشمهاش نگاه کردم. اشک میریخت. از آن تصویرهایی بود که انگار قبلاً هم دیده بودمش. شاید مادرم هم وقتی شیرم میداده اشک میریخته. شیر همه جایم را داغ کرد. پستانش کوچک بود از بس لاغر بود. اگر میمُرد چه؟ اگر میمُرد و گُم میشد و من هم گُم میشدم؟ باید میرفتم تویش. میرفتم توی شکمش و پنهان میشدم تا گُم نشوم. باید میرفتم آن تو. آن تو حتماً بوی گس عطرش را میداد و بوی سودا را. باز هم گفت نه. باز هم التماس کرد. داغ شده بودم. شلوارش را درآوردم. دستها و پاهاش میلرزید. در اتاق را قفل کرد و گفت هیس. سودا اگر بیدار میشد و میدید، میمُرد آنطور که مادرش میگفت! پاهاش را باز کرد تا بروم توش. همه جاش میلرزید. گریهام گرفته بود. لای پاهاش را بو کشیدم و گریه کردم. او هم گریه کرد. هر دو بی صدا. آخر سودا، آخر سودا خواب بود. بغلش کردم و با تمام وجود سعی کردم باهاش یکی بشوم. بالاخره دست و پاهاش شُل شد و من رفتم توی شکمش. دستها و پاهام را توی شکمم جمع کردم و خوابیدم. گریهام بند آمد. گریۀ او هم بند آمد. آرام که شدم پتو را رویم کشید و رفت. بعد هم رفت توی اتاق سودا که شاید پتو را بکشد رویش و شاید پیشانیاش را ببوسد. بعد رفت و خوابید. من هم خوابیدم. سودا هم خوابید.
چقدر ضجه میزند این سودا! بار اولش است که بی مادر شده دیگر. اما من این بار اشتباه نکرده بودم. سودا نمیداند. بهتر که نمیداند. مادرش آن شب قسمم میداد که سودا هیچ چیز نفهمد. سودا نمیداند. سودا با موهای پریشان و چشمهای پُف کردۀ زیبایش گریه میکند و من دلم خیلی برایش تنگ خواهد شد. اما از اینکه دوباره گُم بشوم میترسم. ترس! دیگر نباید بترسم. من که خوب میدانم. میدانم که حالا توی شکم مادرش هستم و همراه او میروم زیر خاک. آنوقت دیگر نه سودا مرا گُم خواهد کرد و نه مادرش! نه من سودا را گُم خواهم کرد و نه مادرش را. حالا دیگر هیچوقت گُم نخواهم شد.