ششمین داستان
احوالت را نمی پرسم چون می دانم که نمی توانی جوابم را بدهی. با تو هستم ! تویی که دست آخر بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت و این پا و آن پا کردن، راضی شده ای این کتاب را بخری و همین جا توی کافه کتاب روی میز دو نفره بنشینی و لابد چای سبز سفارش بدهی و بعد مستقیم بیایی سراغ ششمین داستان مجموعه. دستهات می لرزند، با همان لاک رنگین کمانی همیشگی. چشمهای سیاه بادامیات را گرد کردهای و ...
راستی گفتم چشمهات! اولین چیزی که از تو، توی آینه ی ماشین دیدم. یادت که هست؟ آمده بودم دنبال شقایق که گفت بابا می شود دوستم را هم تا دم ایستگاه مترو برسانی؟ چشمهات همیشه بی رمق بود. خسته نبود. بی رمق بود و بی تاب. انگار همین الان از بستر همآغوشی بلند شده باشی. آمدی نشستی روی صندلی عقب و قبل از آن که مارپیچ خرمایی رها شده از بند مقنعه ات آرام بگیرد، گفتی "سلام".
شک ندارم فکرش را هم نمی کردی که بنویسمت. حق میدهم به حال الانت که بی توجه به چای سبز دم کشیده، میخکوب شده باشی رو صندلی و بخوانی ام. دیدی تمامت کردم؟ اینجا ایستگاه پایانی است و مسافر محترم باید پیاده شوی. گفته بودم که تمام م یشود. خیلی وقت است که دیگر قصه ای نمی سازم که خودم بشوم بازیگرش . گفته بودم اما نشنیدی. حق داشتی شاید. همین حالایش هم جوان هستی و خام. چه برسد به چهار سال پیش. اما کاش همان قدر که موهای به قول خودت نقره کاری شده ام را دوست داشتی، اعتماد هم داشتی بهشان.
حالا دیگر سیگار هم می کشی! به قول خودت کسی که وقتی عاشق است تک و توک بکشد، در خمار جدایی اش حتما سیگاری می شود. کمی از چای سبزت را بنوش دختر. آرام باش! هیچکس با خواندن این داستان تو را نخواهد شناخت. هیچکس جز خود من که حالا در دو هزار نسخه تکثیر می شوم تا تو بدانی همه چیز تمام می شود. باور نمیکردی، یادت هست؟ کودکانه مثل خرگوش کوچک شقایق توی خانه جست و خیز می کردی. موهای دُم اسبی ات هِی پخش می شدند و همراه شقایق با آهنگ ها بلند بلند می خواندید و میرقصیدید. آهنگ که آذری میشد، پاهای تو بود که پرواز میکردند و پابند روی مچ پات هی تا دمپای شلوار بالا و پایین می شد. میان آن همه جست و خیز اما چشم هات همانطور کم رمق بود و بی تاب.
می دانستم. قبل از آنکه صورت از شرم ارغوانی شده ات با لبهای لرزان چیزی بگوید، می دانستم. اعتماد نداشتی هنوز به نقره ای موهام. فقط دوست داشتن را بلد بودی. شاید تقصیر خودم بود. آنقدر برایت از هورمون عشق گفتم و آبی که بعد از همآغوشی ها آتش جانت را سرد میکند، که نگران شدی. گفتی پایان را دوست نداری. گفتی همین جوری خوب است که سرت را بگذاری روی شانه ام و تو از زیبایی انگشتان کشیده ام بگویی و انگشتان من در پیچ و تاب خرمایی ات دور بزند.
هنوز هم فکر می کنی همان طوری خوب بود؟ هنوز از پایان بیزاری؟ از من متنفری هنوز؟ چیست که تو را بعد از شنیدن خبر انتشار کتابم به اینجا کشانده؟ عشق که نیست. برای همیشه تمام شده و به قول تو ویران. شاید تنفر باشد. یا ترس. شاید هم کنجکاوی که آیا سر حرفم می مانم و ششمین داستان از کتاب بعدی ام را برای همیشه به نام تو می زنم یا نه؟ بزرگتر شده ای. یا شاید هنوز کوله پشتی ات یک باب اسفنجی بزرگ یا یک صورت گرد زرد است که دائم لبخند می زند؟ هنوز جوراب هات گوش و دهن و چشم و دم دارند؟ هنوز کسی که دوستش داری را می نشانی رو به روت و بساط لاک های هزار رنگت را جلوش پهن کنی؟ آنوقت او زل بزند به لبهای تازه ای که میان انبوه پیچ دار خرمایی ات پیدا و پنهان می شود؟
شقایق بزرگتر شده. تو هم حتماً بزرگتر شده ای. از همان وقت که انگشتان رنگین کمانی ات را کشیدی روی قفسه ی سینه ام، میان مُشتی موی سفید و سیاه. با چشم هایی که حالا کم رمق تر هم بود گفتی که دیگر دوستم نداری انگار و، بزرگ شدی. قرار بود ثابت کنم که تمام می شود و تو مطمئن از آتشکده ی جاودانی عشق، تن دادی به من. تن دادیم به هم. خیلی بیشتر از آنی که فکرش را میکردی. تن میدادی و از من متنفر میشدی. تن دادی و من یک داستان بدهکارت شدم. می دانم با یادآوری آن روزها، پُک هات به سیگار عمیق تر می شود. می دانم که چای سبزت سرد شده. می دانم کمی بزرگتر شده ای و شاید از کافه که بیرون بروی، کتاب را بیندازی توی سطل زباله. اما نمی دانم داستان ششم از این مجموعه را چه زمانی دوست خواهی داشت؟